در دل کویر به تعبیر حمدالله مستوفی «شهری نیک است و پاک و مضبوط» و در ظاهر فقیر به لحاظ موهبتهای طبیعی. شهر غنیِ یزد وجود نمیداشت اگر یزدیان به همین ظاهر کمبضاعتِ کویری بسنده کرده بودند؛ لیکن یزدیان اهل معنی بودند و معنی آنچیزی است که غالبا در پشت حجاب ظاهر نهان است و ما را به کشفالمحجوب میخواند.
بسنده نکردن به صورت، صفتِ کیمیاگران است؛ آنانکه در امور به ظاهر بیارزش قوۀ اعتلا یافتن و ارزشی شدن را «درمییابند» و به تعبیر حافظ «دُرّ مییابند»[2]؛ درّ و گوهری از جنسِ آب زلالِ کاریزهای نهفته در دل خاک، همرنگِ کاشی فیروزهای، و همقیمتِ حریر و مخمل و زری که در نهاد ابریشم و پنبه هست و در اصلْ آنهم قوتی است ازلی، پنهان در دل خاک. و ناگفته پیداست که یزدیان چیزی را که خوب دریافتهاند خاک است و خاک است و خاک.
انس انسان و خاک به کاملترین وجه در شهر یزد متبلور شده است؛ خاکی که به مهرِ یزدیان زر شده.[3] بیشک کسانیکه کویر را تراشیده و از آن یزد را فرا روی آوردهاند، سرلوحۀ آبادگریاند و ازینروست که از گذشتههای دور در هر کجای ایران که برای تعمیر یا احداث بناهایی، حاجت به استادان بنّا میافتاد، یزدیان حضور داشتهاند.
یزدیان آراسته به فنّ نقشبندی بودند؛ درست گفتهاند که آنچه در کویر میروید فقط گز و تاق نیست که خیال است.[4] نقشبندی هم به مدد خیال ممکن است؛ خیال پرندهای رنگین و پرنقش و نگار که در کویرِ تهی از رنگ و نقش، عرصهای فراخ برای جولان پیدا میکند.
یزد صندوقخانۀ ایران است؛ دسترسی به صندوقخانه برای غریبگان به راحتی میسر نیست و بیسبب نیست که در طول تاریخ از گزند بسیاری از بلایا حفظ شده است. شهر یزد در سدههای نخستین اسلامی از تیغ عربها رهید و نوکیشان مسلمان در آنجا با صلح و آرامش و رضای درونی اسلام آوردند و پس از آن مأمن اقلیت زرتشتیای شد که به آیین کهن باقی ماندند. از آن مهمتر از تخریب مغولان رهید و بهسان ری و جرجان از عرصۀ گیتی محو نشد. صندوقخانهای که در آن باید سراغ ارزشیترین صناعتها و بافتههای الوان حریر و سندس را گرفت. مخلص کلام اینکه امنیت شد مزیت اصلی شهر یزد و با خود رونق صنعت و تجارت را به همراه آورد.
شهرهای تجاری ایران همرتبه نیستند؛ برخی دروازه و پیشانی تجاریاند مثل بوشهر و بندر انزلی و … اینها را میتوان دروازهها و بنادر تجاری دانست که معمولا اولین شهرهای آباد نشسته بر مرزهای فلات مرکزیاند. پشت این بنادر، یک پرده نزدیکتر به قلب ایران، شهرهایی در حکم بارانداز بودهاند؛ کرمان برای بم، کازرون برای بوشهر، رشت برای بندرانزلی این نقش را ایفا کردهاند. اینها هرچند در مقیاس سرزمین ایران نقش مهمی داشتند ولی مقصد اصلی تجارت و طرف اصلی دادوستد در مقیاس جهانی نبودند. این شهرها خود پشتگرم به شهرهای مهمتری در قلب ایران بودند که بار اصلی تولید و ایجاد ارزش افزوده در صنایع، در مقیاس جهانی، بر عهدۀ آنها بود و نتیجتا بازارهایشان مفصلتر و پررونقتر بود. انزلی و رشت در دادوستد به قزوین پشتگرم بودند؛ بوشهر و کازرون به شیراز؛ و بم و کرمان به یزد.
با این تعبیر یزد دو مزیت را تؤاما داشت؛ هم امنیت شهرهای دور از راه را داشت و هم رونق و رفت و آمد شهرهای مهم تجاری را. قطب تجاریای پنهان پشت حصارهای مادی و ذهنی بسیار؛ بیجهت نیست که مردمانش هم رندی و پردهپوشی میزبانان زبده را دارند و هم سادگی اهل آبادیهای کویری به دور از سوداگری را.
عشق به آبادی و شهر و وطن خودی، زشتی و زیبایی و فقر و غنا نمیشناسد؛ هرچه معشوق بیشتر سختی کند عاشق را اسیرتر میکند که گفتهاند «قوت عشق جفای معشوق است»[5]. در ایران نیز آنجاها که زندگی سختتر ممکن شده، حکما عشق و غیرت بیشتر اهالی به موطنشان را در پی داشته است. این عشق یزدیان را به پرستاری واداشته است تا کاستیهای محبوب را به ثروت مبدل کند و پنهانها را پیدا کند و قوهها را فعلیت بخشد. یزدیان باد کویری را پرستاری کردند که نسیم ملایم بادگیرهای یزد پیدا شود؛ آفتاب را پرستاری کردند و از آن خنکای سایهسار گذرها و صفههای یزدی را پدید آوردند؛ آب را پرستاری کردند تا در ظهرهای داغ تابستان خلوت سردابها و حوضهای دلچسب خانهها به وجود آید و حتی به این هم بسنده نکردند؛ آنان یخ ساختند تا در تابستانهای داغ فالودهشان را با یخ نوشجان کنند و نهایتا خاک را پرستاری کردند و بزرگترین شهر خشتی جهان را ساختند که شهرۀ خاص و عام شود.
به چشم ظاهرپرستان، کویر بهار و تابستان و پاییز و زمستانش یکی است؛ آخر کویر نه درختی دارد که در بهار برگ و بار بیاورد و در پاییز خزان کند و طبعا نه پرستو و چلچلهای که به هوای باغات سرسبزش کوچ کند و خبر بهار بیاورد. ولی از قضا در همین کویر است که میشود تفاوت فصول را تا مغز استخوان درک کرد؛ و شاید کسی بیشتر از یزدیان این تفاوت را حس نکرده باشد. خنکی اب کاریز را فقط کسی درک میکند که گرمای تموز کویر را فهمیده باشد و قدر گرمای اشعههای نور زمستاننشین را کسی میداند که سرمای شبهای زمستانی کویر را تاب آورده باشد.
بهار یزد مروح و باصفاست؛ چراکه تربیت باد بهار، خاک را هم زنده میکند[6] و کویر هم در بهار نفسی تازه میکند. همۀ اهالی یزد به اندازۀ تکدرختهای میانۀ حیاط مرکزیشان همواره سهمی از بهار داشتهاند. اما بهارِ راستینِ یزد بهار زمینی نیست. بهار یزد وقتی است که درخت خیال دوباره در آن شکوفه کند. این تنها درختی که در کویر خوب زندگی میکند، میبالد و گل میافشاند؛ گلهایی آبی و سبز و کبود و عسلی … .[7] بهار یزد وقتی است که خیال نقشبندان آن دوباره زنده و بهاری شود و در دستپرودههایشان رخ بنماید! به امید آن روز!
[1] مقدمهای بر کتابِ «ثبت احوال بافت: مجموعه عکسهایی از بافت قدیم یزد در بهار» که به همت حمیدرضا صالحیه یزدی در خرداد ۱۳۹۳ توسط موسسه تابا منتشر شد.
[2] دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب/ هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد (حافظ)
[3] از کیمیای مهر تو زر شد روی من/ آری به یمن لطف شما خاک زر شود (حافظ)
[4] اشاره به: علی شریعتی، کویر
[5] شیخ احمد غزالی، سوانح العشاق
[6] خاک را زنده کند تربیت باد بهار/ سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم (سعدی)
[7] اشاره به: علی شریعتی، کویر