چوب است ولی مایلِ لعلِ لبِ یار است!
اطلاق اصطلاح «صنایع دستی» به فنونی چون فرشبافی و زریبافی و فلزکاری و مسگری و … از یکسو ما را به حقیقت این پیشهها نزدیک کرده و آنها را ذیل معنای «صنعت» یا «صَناعت» میگنجاند و از خلال آن به ما تذکر میدهد که تا قبل از دورۀ مدرن، «صناعت» عِلمی بود که به عَمَلی میانجامید؛ خواه در حوزۀ محسوسات و خواه در حوزۀ معانی.[2] یعنی گاه محصولِ صناعت، شعر بود و گاه فرش و گاه دیگر لوازم زندگی چون طاس و سینی و قاشق و پارچه و … . بدیهی است که همۀ این صنایع پشتگرم به دانش بومی و عمیق صنعتگران بود. اما از سوی دیگر وقتی به «صنعت» واژۀ «دستی» را میافزاییم در واقع به نوعی اعتراف کردهایم که «صنایع دستی» ذیلِ صنعت به معنایِ معاصرِ آن است. چناچه اگر جز این بود باید صنایع مدرن را «صنایع ماشینی» قلمداد میکردیم درصورتیکه اینکار را نمیکنیم. این خلط معنا تا جایی پیش میرود که در دورۀ معاصر عموما باور کردهایم که محصول صنعتی حاصل «فعل» ماشین است و نه «عمل» آدمی. به همین دلایل است که به غلط پذیرفتهایم در طول تاریخ، ایران هیچگاه صنعتی نبوده است. جالب است که قدما دقیقا عکس این نظر را داشتند و صناعت را از نوع «عمل» میدانستند و نه «فعل»؛ چراکه «عمل» عامدانه است و تنها میتواند از آدمی سر بزند و نه از جماد و حیوان و ماشین![3]
با وضع اصطلاح «صنایع دستی» خبط دیگری نیز مرتکب شدهایم و آن اینکه حساب صنعت یا فن را از صناعت یا هنر جدا کردهایم، یعنی مدتی است که از اصطلاح «هنر» غالبا نقاشی و مجسمهسازی و موسیقی و … را مراد میکنیم که معادل fine art است یعنی آثار زیبایی که کاربردی نیست و منظورمان از صنایع دستی applied art است که لابد آثار کاربردیای است که زیبا نیست! گویی از نظر ما هنر آنچیزی است که به آسمان نظر دارد و صنعت آنچیزی است که به زمین میپردازد. درحالیکه در گذشته از یک طرف هیچ شاخۀ هنریای نبود که بیکاربرد و محض تلذذ باشد و از سوی دیگر صنایع مختلف که ظاهرا در خدمت رفع عملکردیترین و مادیترین نیازهای بشر بود، عاری از هنر و حُسن نبود. به همین خاطر کاربردیترین ابزار چون کاسه و بشقاب چنان ظرائف و زیباییهای خیرهکنندهای پیدا میکرد که به مرتبۀ اثری هنری ارتقاء مییافت. هر محصول پایی بر زمین و سری در آسمان داشت؛ موضوعش رفع حوائج روزمره بود ولی شعر آن موضوع را هم سروده بود. پس اگر قاشق افشرهخوری میساختند هم زیبا بود و هم مبین جوهرۀ «قاشق بودن»؛ یعنی شیای که به صورتْ چوبی است ولی به معنیْ آنقدر اعتلاء یافته که مایل به لعل شده است، این قاشقِ زیبا برای استفاده بود و نه برای گذاشتن روی طاقچه. چون چیزی که با آن میخوردند نیز شعرِ خوردنیها بود؛ افشره یعنی جوهره و عصارۀ خوشرنگ و عطر و طعم میوههایی چون انگور یا هندوانه و … . حتی نوشیدنش هم شعرِ نوشیدن بود؛ یعنی فقط عملی برای رفع عطش نبود، بلکه همراه بود با ادب و مناسک و باور و آیین و … که قصد کرده بود آسمان خوردن و آشامیدن را نیز فتح کند. این نه فقط در قاشق افشرهخوری که در امور روزمرهتری چون کاسۀ آشخوری هم روی میداد. از همین رهگذر فرش نیز صرفا کفپوش نبود که پاسخگوی نازلترین نیازهای بشر باشد، بلکه قرار بود شأن معنوی آدمی را مخاطب قرار داده و ارج و مقام او را به یادش آورد و نتیجتا باید با هنر عجین میبود. پس هم جانب زمین نگه داشته میشد و هم آسمان. نه هنر آسمانی بود که پایش به زمین نرسد و نه صنعت زمینی بود که آسمانی بالای سرش نباشد. چنین نگاهی تبعات خیر بیشماری داشت؛ از جمله اینکه هنر در تاروپود اسباب و آلات و فضاهای زندگی تنیده بود و چیزی جدای از آن و مضاف بر آن نبود. و از سوی دیگر کار هنری و فهم هنر منحصر به گروه و طبقهای خاص نمیشد بلکه سطوح مختلف اجتماع هنرپرور و هنرشناس بودند.
قرین بودن صنعت و هنر ثمرۀ دیگری نیز داشت و آن اینکه سبب میشد همپای پیشرفت کردن صنعت و فنون، بابهای جدید به روی هنر نیز گشوده شود. در واقع ایرانیان که آغوشی باز به روی فنون و تکنیکهای نوین داشتند این فنون را هم به خدمت تأمین پایدارتر و آسانتر و بهتر نیازهای حیات میگرفتند و هم به خدمت به ظهور آوردن معانی دستنیافتنیتری در عرصۀ هنر. بنابراین هیچگاه از صنایع دستی و هنرهای سنتی ما، آنطور که امروز باور کردهایم، بوی کهنگی به مشام نمیرسید. بنا به آنچه گفتیم متأسفانه امروز از اصطلاح «صنایع دستی» و یا «هنرهای سنتی» همۀ آن اموری را مراد میکنیم که بین آسمان و زمین و گذشته و اکنون بلاتکلیف و معلق مانده است و تعلقی به این زمین و این زمان ندارد. صنایع دستی که قرار بوده است مایۀ تذکر ما شود، در اثر نوبه نو نشدن به نسیان ما دامن میزند و بر این تلقی خطا که «سنت» را امری منجمد و متوقف در گذشته میداند صحه میگذارد، درحالیکه این حوزه باید به ما نشان دهد نوبهنو شدن و فرزند زمین و زمان بودن همواره از ارکان سنت بوده و هست.
[1] یادداشتی دربارة «صنایع دستی» برای نشریه گردشگر که در مهرماه ۱۳۹۵ منتشر شد.
[2] صناعت هر علمی است که انسان به آن ممارست کند، چه استدلالی و چه غیراستدلالی، تا آنکه همچون حرفۀ او شود و آن را صناعت بخوانند. گفتهاند هر عملی را صناعت نگویند؛ مگر آنکه شخص در آن متمکن شود و در آن «تدرّب» کند و آن عمل بدو منسوب شود … «صَناعت» به فتحِ صاد در خصوص محسوسات به کار میرود و «صِناعت» به کسر صاد در خصوص معانی. نک: ابوالبقاء، الکلیات: معجم فی المصطلحات و الفروق اللغویه، ذیل «صناعت».
[3] «صنع» اخص از «فعل» است زیرا «عمل» اخص از «فعل» است؛ چرا که «عمل» فعلِ عامدانه است که آن را به حیوان و جماد نسبت نمیدهند. نک: همانجا.