بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

در فرهنگ ایرانی، هر بهانه و نیازِ مادی و عملکردی، فرصتی بوده برای مشرف شدن به کنهِ آن موضوع، چراکه آن عصارۀ لطیف هر چیز در این مغز و باطن مستقر بوده است.
1396/06/24

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

به بهانه نمایشگاهی از تصاویر، نگاره‌ها، نقوش و آثار هنری با موضوع گشت و گذار ایرانیان در طبیعت در کاخ گلستان.

به گوشه و کنار زندگی‌‌ ایرانیان که نگاه می‌کنیم، آن را مملو از اموری درخشان می‌یابیم که معمولا آغازش بهانه‌هایی ناچیز بوده است. چه کسی باور می‌کند که بهانۀ ساخت حمامی به زیبایی و ظرافتِ حمام گنجعلیخان، فقط شستشوی تن باشد؛ چطور می‌شود پذیرفت که بهانۀ برپا کردنِ جواهری چون پل خواجو فقط عبور از رودخانۀ زاینده‌رود باشد؛ تصورش هم سخت است که بافته شدنِ فرش ایرانی با آنهمه نقش و رنگ و گره، به بهانۀ پیش‌پاافتاده‌ای مثل نیاز به کفپوشی برای آسایش باشد. وقتی با لذت غذاهای ایرانی را زیر دندان مزه‌مزه می‌کنیم باورمان نمی‌شود که از کشف آتش و آغاز کشاورزی تا به امروز که پختن این غذاها بخشی از زندگی روزمره‌مان شده است چه اندازه راه آمدیم، آنهم تنها به یک بهانه؛ رفع گرسنگی. گرسنگی‌ آن نیاز روزمره‌ای بود که می‌توانست ما را نهایتا در پخت نان متوقف کند ولی امروز چشم‌پوشیدن از عطر و طعم این انواع غذا برایمان ناممکن است.

این مثال‌ها نشان می‌دهد که در فرهنگ ایرانی، هر بهانه و نیازِ مادی و عملکردی، فرصتی بوده برای مشرف شدن به کنهِ آن موضوع، چراکه آن عصارۀ لطیف هر چیز در این مغز و باطن مستقر بوده است. درست به سان شاعری که هرچند مدح، ذم یا پندی را بهانه قرار می‌دهد و منظورش را به ناچار در قالب الفاظ و عبارات می‌ریزد، ولی در همان حال نظر به معنای ظاهری کلمات ندارد بلکه هر واژه و عبارت را فرصتی می‌داند که پرده از روی شاهدِ مقصود کنار زند و ما را با حقیقتی زیبا و دلنشین روبرو کند. بدین اعتبار شاعریِ ایرانیان محدود به عرصۀ کلام نبوده؛ بلکه ساختن حمامی به زیبایی حمام گنجعلیخان که ورای شستشوی جسم، طاهر شدن جان آدمی را هدف قرار داده نیز نوعی شاعری است، بافتن فرشی که ورای آسایش تن، باغی برای آرامش روح مهیا کرده نیز شاعری است و قس علی‌هذا.

البته شاعرانگی ایرانیان نیز گاه از حبسِ بهانه‌ها خود را خلاص می‌کند و بی‌بهانه و یکباره فرصتهایی برای به بر کشیدنِ شاهد مقصودش پیدا می‌کند. در میان سبکهای شعری «غزل» چنین حالتی دارد؛ گویی شاعر دامن از کف داده و کارش از بهانه کردنِ مدح و ذم و یا نصیحت و قصیده‌سرایی گذشته و فقط می‌خواهد حظّ آن لحظۀ وصل را با مخاطب در میان بگذارد. درست مثل وقتی که معمار ایرانی عزم ساختن باغ کرده است؛ هرقدر بیاندیشیم که چه بهانه‌ای ایرانیان را وادار به ساخت «باغ ایرانی» کرده است، سودایی در آن نمی‌یابیم. باغ نه چون خانه قرار است سرپناه ما باشد و نه چون حمام محلی برای طهارت، نه چون فرش کفپوشی که بر آن بیاساییم، نه چون پل معبری که از آن عبور کنیم. لذا باغ ایرانی در معماری بدیلی است برای «غزل» در شاعری. یعنی خود را به‌تمامه از ملاحظات و سوداهای عملکردی رهانده است و به یکباره سر اصل و غایت زندگانی رفته است که چیزی نیست جز حظ بردنِ روان. در باغ تفرجِ ایرانی، اگر درخت میوه‌ای هم کاشته می‌شده نه برای متمتع شدن از میوه‌اش بلکه برای لذت بردنِ دیده از سرخی و مشام از عطرش بوده است. بی‌سبب نیست که شاعر می‌گوید:

میوه نمی‌دهد به کسْ باغِ تفرج است و بس/ جز به نظر نمی‌رسد سیبِ درختِ قامتش (سعدی)

به این اعتبار در سنت زندگی ما ایرانیان در هر زمینه‌ای، اعم از اشیاء، ابنیه، مکانها، یا مراسم، می‌توان سراغ اموری را گرفت که در ساختن و پرداختنش سودایی جز حظ بردن و عشرت نبوده است؛ و از مصادیق آن گلگشت و تماشاست. شواهد بسیاری حکایت دارد که رفتن به دل طبیعت و پهن کردن بساط معاشرت برای ایرانیان گاه به مناسبتهایی نظیر روز سیزدهم نوروز بوده ولی در بسیاری اوقات حتی بی‌مناسبت و تنها از سر خوشدلی و محض فراغت و سبکی و سبکبالی. چیزیکه از فرط اهمیت، پیر و جوان و فقیر و غنی هر کدام به نوبه‌ای بدان اشتغال داشتند. به همین علت وجود خرده آب و سرسبزی‌ای در اطراف و اکناف هر شهر در زمرۀ ضروریات زندگی در آن شهر بوده است، همچون باغ وکیل‌آباد مشهد، یا بیشه‌های ناژون در اصفهان، یا باغات قصرالدشت اطراف شیراز و باغ حکم‌آباد در قزوین و … . اما به جز صحرا و باغ که زمینۀ گلگشت را فراهم می‌کرده، بخشی از اسباب و آلات زندگی نیز برای این رویداد مهم تدبیر شده بود. برای مثال وجود فضایی تحت عنوان چادرخانه در کاخ گلستان که در آن تجهیزات مربوط به زندگی موقت شاه و درباریان و چادر زدن در دل طبیعت نگهداری می‌شده، تا صندوقهایی که در هر خانه وجود داشته و در آن اسباب ولوازم اولیه‌ای برای بیتوتۀ موقت همواره آماده بوده است.

این جنس گذران وقت در زندگی ایرانیان ممکن است در وهلۀ نخست وقت‌گذرانی و بطالت به نظر بیاید ولیکن طور دیگری باید به آن نظر کرد؛ ایرانیان در هر چیزی «لطفی» را می‌جویند که معمولا این لطف در پس پردۀ اغراض و سوداها و روزمرگی‌ها پنهان شده است. زندگی در شهر بسیار در معرض افتادن به دام روزمرگی است؛ چیزیکه «زندگی کردن» را به «زنده بودن» تقلیل می‌دهد. حتی تعاملات در شهر نیز هرقدر صمیمانه، از آسیب سودازدگی در امان نیست. در تنگنای گرفتاری‌های روزمره اگر به ملاقات کسی می‌رویم نیتی داریم. ولیکن گلگشت آن محفلی است که در آن اگر تعاملی نیز روی می‌دهد خالی از غرض و منفعت‌اندیشی است و برای همین به آن «معاشرت» لقب داده‌اند. به سخن دیگر معاشرت آن قسم تعاملی است که از حشو و زوائد پالوده شده و از آن یکسره لب‌لبابش که همان انس و الفت باقی مانده است.

سنت گشت و گذار و رفتن به محضر طبیعت البته بخشی‌اش مرهونِ طبیعت ایران است؛ چهارفصل بودن و تنوع طبیعی ایران آن را مساعد این قسم کیفیات می‌کرده است. در این معنی ییلاق و قشلاق در هر مقیاسی، چه در زندگی عشایری و چه در زندگی شهری، و حتی جابجا شدن در بخش‌های تابستان‌نشین و زمستان‌نشین خانه‌ها بخشی‌اش به ضرورت، و البته بخش مهمی‌اش به جهتِ رهیدن از یکنواختی و با تمنایِ محظوظ شدن از خنکای ییلاق در گرمای تابستان و گرمای قشلاق در زمستان‌ها بوده است؛ ایرانیان در این موضوع لطف و لذتی می‌یافتند که سختی جابجایی را نیز بر آنان هموار می‌کرده است.

کلام آخر آنکه از نظرگاهی که با فرهنگ و اندیشۀ ایرانیان بیگانه است گلگشت ای بسا امری غیرضروری و تزئینی به نظر برسد، ولیکن از نظرگاهی مأنوس با بینش ایرانیان، ای‌بسا همۀ اوقات دیگر زندگی که بی‌تفرج و لطفی گذشته باشد جز هدر دادن وقت نبوده باشد؛ چراکه گلگشت فرصتی فراهم می‌کرده برای قسمی از نظرورزی حکیمانه. به سخن دیگر رفتن به دل باغ و صحرا و حتی نشستن بر لب جوی، تنبه و تذکری نیز به همراه داشته که حتی کنج کتابخانه نیز مناسب آن نبوده است. ادبیات فارسی مشحون از اشارات و درسهایی است که بهانه‌اش دیدن جوی و باغ و درخت و برگ است:

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/ کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس (حافظ)

ایینگونه که بنگریم گوهر و حاصل زندگانی و عمر آن اوقاتی است که با موافقان و در گلگشت سپری می‌شود و باقی همه حشو و زواید است و بی‌حاصلی و بی‌خبری.

مقدمه‌ای برای کتابِ «گلگشت ایرانی»، ۲۴ شهریور ۱۳۹۶.

پست های مرتبط