صندلی در بدو ورودش به خانۀ مردمان میانهحال شیای بود ناشناخته و ناچیز. آن را از آنجایی که جاگیر نبود و گاهی هم به کار میآمد به خانه راه دادند. میشد بیتعلل جابجایش کرد و در پستو گذاشت؛ مثل غلامی معذور و سر به زیر در بیرونی که میشد دستور داد بلند شود و هر جای دیگر بنشیند. مثل بساط مألوف زندگی: رختخوابی که جمع میشد و در رختخوابپیچ میرفت، سفرهای که تا میشد و به آشپزخانه میرفت. صندلی هم با اینکه غریبه بود، این عادت اهل خانه را تمکین میکرد. در زندگی ما تنها اسبابی که راحت نمیشد عذرش را خواست و یا جایش را تغییر داد فرش بود. چون فرش چیزی افزوده به کف نبود؛ اصلا جزو اثاثیه نبود. فرش زمین زندگی ما بود. همانطور که آسمانه، آسمان زندگی ما. فرش بود که خانه را خانه میکرد. و اگر کسی همه چیز داشت الا فرش، گویی هیچ نداشت و بالعکس اگر فرش داشت، داشتن باقی چیزها مهم نبود. به جز فرش که عالم زندگی ما را میساخت باقی چیزها باید این قابلیت را میداشت که به میان آید و چیده شود، برچیده شود و به کناری رود.
به تدریج صندلی از «ناچیزی» خلاصی یافت و «چیزی» شد که ضروری نبود ولی داشتنش بهتر از نداشتننش بود. خصوصا خانههایی که آمد و شدی داشت، در مجالس عزا و نذری که صاحبخانه باید به پای میهمانان دائم بلند و کوتاه میشد، گذاشتن یک صندلی بر آستانۀ در، فکر بدی نبود. جلوی دست و پا نبود و مزاحمتی ایجاد نمیکرد. حتی باعث میشد میهمانان در بدو ورود میزبان را تشخیص دهند و سلام و علیکی کنند. کمکم روضهخوانان میان صندلی و منبر تشابهی دیدند. نشستن روضهخوان بر آن به مذاق بد نیامد. هم اسباب تمرکزی برای حضار بود که او را بهتر ببینند و هم او مشرف بر مجلس. قالیچۀ لاکی که پیش از این جای روضهخوان را متمایز میکرد حالا روی صندلی یا میزش پهن میشد و حرمت کتابهای دعا و قرآنها هم روی میز بهتر به جا آورده میشد. اما به محض ختم مجلس، صندلی باز سرگردان میشد؛ گاهی در زیرپله، گاهی در ایوان، گاهی گوشۀ حیاط.
هرچند «چیزی» شده بود ولی ارج و قربی نداشت. فرش، سفره، سجاده و … همگی حرمت داشتند. اما هنوز بین صندلی و چهارپایه فرق جدیای نبود. صندلی دلش میخواست «شخصیتی» پیدا میکرد و به قول معروف برای خودش «کسی» شود. پس باید نقبی به اندرونی میزد. جلیس و انیس دائمی میشد تا در زمرۀ اهل خانه پذیرفته شود و در میان سایرین جایی داشته باشد. ورود صندلی به اندرونی مدیون صمیمیت و خضوع میز و صندلیهای تاشوست. در هر خانه پدربزرگ و مادربزرگی بود که از پادرد شکایتی داشته باشد و بخواهد بوقت اذان سجادهاش را بر میز و صندلیای بگسترد و یا سینی ناهارش را کنار سفره بگذارد طوریکه نه خیلی دور از جماعت باشد و نه به سختی افتد. میز و صندلی ارج با همین شگرد به اندرونی آمد و با سالمندان دمخور شد. دیگر غلام بیتکلف نبود بلکه پرستار بود. برای خود احترامی داشت. آسان باز میشد و به میدان میآمد و بسته میشد و به جایش میرفت. جایش دیگر در پستو نبود؛ گوشهای از اتاق بود. سروشکلی نداشت ولی چه اهمیتی داشت؛ پرستار بیش از اینکه خوشسیما باشد باید کارش را خوب انجام دهد، کمحرف و مهربان باشد. خلاصه آنقدر دانهپاشی کرد که دلها را به دست آورد و در اندرونی هم جایی برای خود دست و پا کرد.
حالا صندلی در اندرونی و بیرونی پی به مناسبات برده بود. از آنروز که بر درِ خانه مینشست مجالس را زیر نظر داشت. اولش تعارفات را دست و پاگیر یافته بود و در تواضع و تکلف این تعارفات احساس بلاتکلیفی میکرد. اما بعد فهمید برای اینکه تشخص پیدا کند و «شناخته» شود باید در میانۀ «تعارفات» جایی پیدا کند. پس در منطق حاکم بر تعارفات باریک شد. لابلای ابراز خرسندی از اینکه کسی «آمده وقدم رنجه کرده» یا «تشریف آورده» یا «شرف حضور یافته» و … فهمیده بود که مجلس صدر و ذیلی دارد و هرکس به فراخور مقام و سن در این مجلس جایی. این صدر و ذیل را تا آن موقع فرش تعیین میکرد. صندلی جایی در بالای مجلس میخواست و همین هم شد.
به تدریج جزو لاینفک پذیرایی از میهمان شد. اقسامی از میز و صندلیهای چوبی آبرومند وجود داشت و در این میان صندلی لهستانی از همه شناختهشدهتر بود. در بیرونی اگر میزبان برای روضهخوان میز و صندلیای تدارک نمیکرد یعنی احترامش را به جا نیاورده بود. در مراسم عروسی اگر میهمانان بر زمین مینشستند جای عروس و داماد حتما بر صندلی بود. پدربزرگها و مادربزرگها را هم دیگر نمیشد بر زمین نشاند. برخی خانوادهها برای مراسم دید و بازدید نوروز، تعدادی صندلی تدارک دیده بودند که سالی یکبار بر روی فرش میانۀ اتاق میهمان چیده میشد و بعد جمع میشد تا میهمانی بعد. اگر پیش از این میزبان برای عزت گذاشتن به میهمان جلیلالقدر با اشارۀ دست صدر مجلس را نشان میداد حالا با دست به معدود صندلیهای موجود در مجلس اشاره میکرد. «بفرمایید بالا بنشینید» اگر پیش از این معنای بالای مجلس را داشت حالا معنی ارتفاع میداد. جای نشستن از فرش به صندلی تغییر یافته بود و حالا یکایک اجزای خانه از ارتفاع بالاتری درک میشد. صندلی دیگر نه ناچیز و نه «چیز» و نه حتی دیگر «شخص» بلکه من باب «شرف المکان بالمکین»، «جایی» شده بود.
صندلی با «جایی» شدن در رقابت تنگاتنگی با فرش قرار گرفته بود. بر روی زمین زندگی «مکان» زیاد است ولی هر مکانی «جا» نیست. جا، مکانِ شریف است. فرش مکان را از «ناکجایی» در میآورد و «جایی» میکرد. در نگارهها بسیارند مجالسی که شخصیت مهمی را مثلا در مرغزار نشان میدهد ولی صحرا و مرغزار ناکجاست و چون هر شخصیت الزاما باید در «جایی» تصویر شود لاجرم آن جا با فرش مشخص میشد. صندلی تنها وقتی تبدیل به «جایگاه» شد توانست فرش را از میدان رقابت به در کند. تا آن زمان معدود چیزهایی که بر فرش سیادت داشت؛ تختگاه، اریکه و سریر و خلاصه تکیهگاه بزرگان بود. اینها «جا» نبودند که «جایگاه» بودند. جایگاهی که فرش را تبدیل به ساحت پیرامون خود یا همان «محضر» میکردند. صندلی به فراخور شأن هر کس جایگاه جلوسش شده بود. صندلی پدربزرگ دیگر صندلیای ناچیز در گوشهای از اتاق نبود؛ صندلی ادامۀ وجود او شده بود. حتی وقتی پدربزرگ نبود، صندلیاش حضورش را تذکر میداد. همانقدر که منبر شرافتی داشت و هر کسی حق نشستن بر آن را نداشت. اگر تا پیش از این فرش آرایش فضا را تعیین میکرد، صندلی رندانه خود را به مقام «صاحب محضری» برکشید و دیگر او بود که فرش را مفتخر به ایفای نقش «محضر» میکرد. این بود.
صندلی در ظاهر یکه و تنها وارد زندگی ما شد. مثل اسب تروایی که شبی ساکنین این خانه محض کنجکاوی آن را به درون کشیده باشند و بعد هم آسوده بخوابند و صبح بیدار شوند و ببیند خانههایشان فتح شده است. اسب تروایی که در آن میز غذاخوری، لوستر، کارد و چنگال، دستمال سفره و … نیز پنهان بود. حتی محتویات متجانس با آن میز غذاخوری یعنی سوپ، سالاد و دسر را نیز همراه خود آورد. او خود را نمایندۀ عصر حاضر و مدرنیسم و ترک سنت معرفی کرد و خیال میکرد قدم به قدم به اراده و تدبیر خود خانههای ما را مسخر کرده است.
اما این اسب تروا نفهمید کجا را فتح کرده است. او به لحاظ نظامی پیروز این میدان شد و دل خانههای ما را فتح کرد ولی اهل این خانه، به تدریج تازهواردین را از هاضمۀ فرهنگی خود عبور دادند و آنها را به خدمت خود گرفتند. این همان بلایی بود که بر سر اسکندر و چنگیز نیز آوردند؛ کسانیکه خود را پیروز میدانستند و حتی از اینکه توانستند بیکمترین مقاومتی به این خانه وارد شوند در شگفت شدند ولی حواسشان نبود که آنها مغلوب قوت فرهنگی ما شدهاند. همۀ مسیری که دربارۀ صندلی گفتیم روند جذب شدن آن در فرهنگ ایرانی بود. آنقدر با صندلی کلنجار رفتیم تا پیدا کنیم که جایش در زندگی ما کجاست و این سرشاخه تازهوارد را به کدام ریشۀ کهن باید پیوند بزنیم که هم خودی شود و هم از آن ثمرههای تر و تازه برداشت کنیم. این ما بودیم که در نهایت میان صندلی با منبر، سریر، تختگاه و اریکه مشابهتی یافتیم و توانستیم به این اعتبار هم آن را از آن خویش کنیم و هم برای پادشاه وجود خود مقر و جایگاهی بیابیم. انصافا صندلی نیز سختی نشان نداد و ما به دردسر نیافتادیم. تا پیش از این تقریبا وسیلهای نبود که صرفا به موجودیت عملکردیاش بسنده کردهباشیم. در واقع مسیر انس ما با اشیاء از سرودن شعرشان میگذشت. شعر صندلی آن را ادامۀ وجود شخصیت محترمی میداند و نه صرفا نشیمنگاه. مشابه همین کار را با میزغذاخوری و حتی سوپ و سالاد هم کردیم. به ترتیبی که سخت شده باور کنیم اینها از بدو خلقت بخشی از زندگی روزمرۀ ما نبوده است. ظاهرا صندلی دلِ خانهها ما را فتح کرد ولی این ما بودیم که راه به دل صندلی بردیم و آن را رام کردیم و به خدمت گرفتیم.
از اندکی پیشتر، غریبگانی دیگر بر در منزل پیدایشان شد که با آشنایی دادن به صندلی سبب شدند در را به رویشان باز کنیم. از جمله مبل. وقتی فهمیدیم مبل تا چه اندازه با صندلی فاصله دارد که دیگر دیر شده بود. پای مبل که به خانهها باز شد، زندگی ما را به کلی با اثاثیه منعطف بیگانه کرد؛ همانچیزهایی که باعث میشد از فضا به بهینهترین صورت استفاده کنیم. با چنین اسبابی، خانوادهای چهار و پنج نفری در فضایی هشتاد متری به آسودگی زندگی میکردند. حتی در خانههای اعیانی نظیر خانۀ بروجردیها بعید است که فضای زندگی یکی از خانوادهها بیش از این بوده باشد. لیکن امروز چنان عرصۀ زندگیمان توسط اثاثیۀ صلب و غیر منعطف اشغال شده که زندگی در فضای هشتاد متری صرفا از روی تنگدستی و ناچاری است. مبل بود که با سعایت، فرش را از زیر پای ما کشید و با این بهانه که جای فرش بر دیوار است، عذر آن را خواست. در ظاهر در پی شرافت بخشیدن به فرش بود ولی در واقع کارش شأن آدمی را تنزل داد و به او فهماند که شایستۀ قدم گذاشتن بر فرش نیست. نه فقط فرش که همۀ ابزار و آلات زندگی گذشته را اموری کهنه و سپریشده معرفی کرد که جایشان دیگر در متن زندگی ما نبود و در بهترین حالت میباید در غم فراقشان غمگین میبودیم. خلاصه عرصه را بر هر آنچیزی که موافقش نبود تنگ کرد. مبل ما را با زمین و همۀ آن معانی و ارزشهایی که انس با زمین و خاکی بودن داشت بیگانه کرد.
دو سه دههای است که در مواجهه با این مبلمان تازه گیج شدهایم. بسیاری بر این باورند ما مدتهاست تسلیم سبک جدید زندگی شدهایم. ولی به باور بنده اینطور نیست. وقتی در خانههای جدید با وجود همۀ تنگناها، هنوز اندرونی و بیرونی زندگی میکنیم یعنی تسلیم سبک جدید زندگی نشدهایم و باز مشغولیم. پنداری آن کلنجاری که با صندلی رفتهایم برای مواجهۀ با مبل دستگرمی بود. هرقدر که صندلی کوتاه میآمد و از خود انعطاف نشان میداد، مبل سختی میکند و نامنعطف است. طبیعی است که راهی طولانیتر و صعبتر در پیش داشته باشیم. ولی به شهادت تاریخ ما دل سنگدلترینها را نیز همچون موم نرم کردهایم و به آن راه بردهایم؛ ما دل سنگ را نیز فتح کردهایم، مبل که از سنگ سنگدلتر نیست!