از زمین و آسمان نیشابور

روایتهای بازمانده از دوران مختلف حیات نیشابور، چه تواریخ محلی و جغرافیایی و چه سفرنامه‌ها، از این منظر بسیار می‌گویند. گویی دو بال به ما می‌دهند که در خیال بر آسمان نیشابور در طول تاریخ پرواز ‌کنیم و از آسمان آنچه را دیده و روی داده ببینیم. لطفِ هوای صبحگاهش را استنشاق کنیم.
1397/07/20

از عمر و لیث صفاری حکایت کنند که به وقت پاسداری از نیشابور گفته: «چگونه دفاع نکنم از بلده‌ای که گیاهش ریواس و خاکش نُقل و سنگش فیروزه است».

نیشابور گیاهش ریواس، خاکش نقل و سنگش فیروزه بود. ارفعِ مقام مسکون بود و نامش بر سکه‌ها پیش و پس از اسلام «ابرشهر» ضرب می‌شد. شهری که چهل و چند محله داشت هریک به قدر نیمِ شیراز. فیروزه‌اش بهترینِ جهان بود و شهرت معدن بواسحاقی‌اش به گوش حافظ شیرازی هم رسیده بود. هزاران دانشمند از بخارا، جرجان، کاشان، اصفهان، تفلیس، نخجوان، دربند، گنجه، شروان، بغداد، هرات، سیستان، همدان، کرمان، طبرستان، چاچ، قزوین، یزد، میبد، اهواز، کازرون و بلکه از اقصای جهان اسلام از اندلس تا مرز چین، برای تحصیل و تدریس به آن آمده بودند. نیشابور قدمگاه حضرت رضا علیه السلام، موطن بزرگانی چون فضل‌بن‌شاذان و شعرایی چون خیام و عطار، و مدفن سعید بن سلام مغربی است. واقع بر دشتی پرآب و خوش‌هوا که اثمارش در همۀ دورۀ سال برقرار بود و زنبورِ کندوش، جهان پر انگبین می‌کرد. نه فقط لطف هوا و نزهت و صفای نیشابور ممدوح دانشمندان و شعرا و جهانگردان بسیاری بوده، که محصولات صنعتی آن از جامه‌های نفیس بیرم و حریر و سفالها و شیشه‌هایش نیز.

روایتهای بازمانده از دوران مختلف حیات نیشابور، چه تواریخ محلی و جغرافیایی و چه سفرنامه‌ها، از این منظر بسیار می‌گویند. گویی دو بال به ما می‌دهند که در خیال بر آسمان نیشابور در طول تاریخ پرواز ‌کنیم و از آسمان آنچه را دیده و روی داده ببینیم. لطفِ هوای صبحگاهش را استنشاق کنیم. همچون نسیم از مسجد جامع به کهن‌دژ و از آنجا به محلۀ جولاهگان که بیش از سیصد کوچه داشت سفر کنیم. از آسمانِ روایت چیزهایی به دیده می‌آید که در افق معمول دیده نمی‌شود. نیشابور از آسمان دل‌انگیز و باصفاست. پر از زمزمه‌های الفاظِ گوهرین فارسیِ دری است. مأمن عرفا و پیروان ملل و نحل مختلف که در صلح و صفا کنار هم می‌زیستند. از آسمانِ روایات، سهل است تصور کردن حملۀ غزها به شهر و راحت می‌شود باور کرد که بر اثر غارت و کشتار آنان در اندک مدتی شهر نیشابور به آن عظمت که با مصر برابری می‌کرد، چنان شد که هیچ آفریده‌ای محله و سرای خود را بازنمی‌شناخت. از آسمان پیداست که مغولان در نیشابور نیز چون بخارا «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند» و پس از این کشتار عظیم آب بر شهر بستند و آن را به کل ویران کردند و پس ازاین حمله و بر اثر آن بود که نیشابور دیگر کمر راست نکرد.

حیثیت نیشابور در متون تاریخی و خصوصا منابع درجۀ اول، حیثیتی روایی است. روایت این هنر را دارد که عصارۀ نیشابور را حفظ و به آینده منتقل کند. «نیشابور روایی» عصاره‌ای است که در قید زمان و مکان نیست؛ بی‌مختصات و پهناور و فناناپذیر است. روایت است که سبب می‌شود فقط با شنیدن نام «نیشابور»، از هر زمان و مکانی که هستیم جدا شویم و مسافت طولانی‌ای را در آنی طی کنیم و در محضرش حاضر شویم. بخارا، سمرقند، جرجان، مرو و بلکه غالب شهرهای آباد دوران گذشته فرصت خیال‌پردازی به ما می‌دهند اما هالۀ روایی‌ای که نیشابور را احاطه کرده بیش از همۀ آنهاست.

حال تصور کنید که از پرواز خسته شده باشیم و بخواهیم بر زمین نیشابور فرود آییم. هرقدر به زمین نزدیک می‌شویم آنچه از آسمان می‌دیدیم محو می‌شود تا آنجا که اثری از نیشابور نمی‌ماند. از خود می‌پرسیم:

پس کجاست شهری که گیاهش ریواس و خاکش نقل و سنگش فیروزه بود؛ کجاست شهری که ۱۲هزار رشته قنات داشت چنانکه آبش از سیحون و جیحون بیش بود؛ کجاست شهری که نامش بر سکه‌ها «ابرشهر» نقر می‌شد، کلانشهری که به گفتۀ مقدسی چهل و دو محله داشت هریک به قدر نیمی از شیراز؛ کجاست فیروزۀ معدن بواسحاقی؛ کجاست جامعی که یازده درب داشت و با کاشی‌های زرین‌فام آراسته بود؛ کجاست خزانۀ خراسان، شهری که از فرط حاصلخیزی و کثرت میوه‌ها دمشق کوچک می‌گفتند. به محض تعیقب این پرسشها بر روی زمین ناگهان تردیدی وجودمان را فرامی‌گیرد؛ از یک دهم و بلکه یک صدم آنچه شنیده‌ایم بر روی زمین اثری نیست. گویی پای نیشابور روایی بر زمین واقعیت استوار نیست. برای یافتن نیشابور زمینی طور دیگری باید جستجو کرد. در این راه باستان‌شناسی دستمان را می‌گیرد.

باستان‌شناسی وصف دیگری از نیشابور دارد؛ نیشابورِ سفالها و سکه‌ها و ظروف شیشه‌ای. نیشابور کوچه‌ها و گذرهایی که از روی داغ دیوارها بر زمین می‌توان در میانشان قدم زد. با این شواهد جدید چه بسیار گفته‌هایی که تأیید و ای‌بسا چیزهایی که رد می‌شود. به دنبال آثار و شواهدی از نسل‌کشی مغول مثل گورهای دسته‌جمعی هر چه بیشتر می‌جوییم کمتر می‌یابیم. سکه‌ها و لایه‌های معماری و شهر گواهی می‌دهند نیشابور پیش از حملۀ مغول دچار اختلاف طبقاتی و بحران‌های اجتماعی جدی بوده و به لحاظ اقتصادی نیز  افول کرده بود. حتی زلزله نیز از جمعیت آن تعداد کثیری باقی نگذاشته بود. نه اینکه مغولان به نیشابور حمله نکرده باشند ولی می‌توان حدس زد که برای فتح شهر به زحمت چندانی نیفتادند و کشتاری عظیم رخ نداد. ضمن آنکه تهاجمی از این دست بی‌سابقه نبود؛ در نیمۀ سدۀ ششم هجری هم حملۀ غزها و هم زلزله شهر نیشابور را از پای انداخت. حمدالله مستوفی می‌گوید پس از آن زلزله بود که برخی از قضات شهر همچون قاضی‌القضات عبدالرزاق به قزوین رفتند. ولیکن به‌قول برخی محققین وقوع زلزله به تنهایی نمی‌توانسته باعث متفرق شدن شخصیتهای برجستۀ یک شهر باشد و علت این مهاجرتها را باید در نزاعهای عقیدتی جست. به عبارت دیگر تفرق و بحران مدنیت، مقدمات خرابی نیشابور را حتی پیش از وقوع زلزله و یا حملۀ غزها فراهم کرده بود. همچنانکه حافظ ابرو نوشته که «چون غزان از نیشابور برفتند میان مردم شهر اختلاف بود بسبب مذهب هر شبی فرقه‌ای از محلی حشر می‌کردند و آتش در محلۀ مخالفان می‌زدند تا خرابه‌هایی که بر اثر غزان مانده یکسر اطلال شد و قحط و وبا بدیشان پیوست تا هر که از تیغ و شکنجه جسته بود به وبا بمرد».

به این ترتیب آنچه از نیشابور بر زمین پیدا می‌کنیم با آنچه در آسمان شاهدش بودیم کاملا منطبق نیست تاجاییکه این پرسش را پدید می‌آورد که بالاخره کدام نیشابور واقعی‌تر است؟؛ نیشابور روایی یا نیشابور باستان‌شناختی. آیا حق داریم باستان‌شناسی را از آن جهتی که پایی استوار بر زمین دارد واقعی‌تر بدانیم و مبتنی بر یافته‌های باستان‌شناسی متون و روایات را متهم به گزافه‌گویی و اغراق کنیم. و یا به‌عکس نیشابور متون را یگانه معیار قرار دهیم و برای جستجوی واقعیت به زمین بی‌اعتنا باشیم. مسلما نیشابور نه در زمین و نه در آسمان بلکه در جایی میان این دو روی داده است. اگر صرفا نیشابور روایی را معتبر بدانیم، گاه فهم زبان این روایات به قدری پیچیده می‌شود و آنقدر به اسطوره نزدیک می‌شود که میان نیشابور و جابلقا تفاوتی نمی‌ماند و حتی می‌توان منکر واقعیت، قدمت، وسعت و عظمتش شد. در عوض اکتفای به نیشابور زمینی بدون توجه به متون، امتیاز آن بر دیگر شهرهای هم‌زمان، و برابر به لحاظ جمعیت و وسعت آشکار نمی‌کند. در واقع همۀ آنچه در متون آمده تلاش کرده ورای «شناساندن» مختصات شهر، باعث شود آن را «به‌جا آوریم».

در اینجا تفاوت‌های ظریفی میان «شناخت» و «به جا آوردن» هست. اولا در «شناخت» میان موضوع و فاعل شناسا الزاما سابقۀ آشنایی وجود ندارد ولیکن در «به جا آوردن» ما احساس قرابت  با موضوع خود می‌کنیم؛ قرابتی که به هر علتی بر رویش غبار نسیان نشسته است. دوم آنکه شناخت «ماهیت» یا «چیستی» موضوع را مدنظر دارد درحالیکه «به‌جا آوردن»، نظر به آشکار کردن «شخصیت» موضوع دارد. هرقدر باستان‌شناسی یافته‌های مادی و متقنی پیش روی ما گذارد، ما برای به «جا آوردن» آن موضوع، نیازمند مستمسک روایتیم. لذا زبده‌ترین باستان‌شناسان خود را بی‌نیاز از رجوع به متون و روایات کتبی و شفاهی نمی‌دانند. همانگونه که مورخین نیز خود را بی‌نیاز از یافته‌های باستان‌شناسی نمی‌دانند. اینگونه که بنگریم غلظت هالۀ روایی‌ای که نیشابور را فراگرفته خود واجد حقیقتی است که نیاز به کشف دارد و باستان‌شناسی به کمک این کشف می‌آید.

همۀ ما پای صحبت کهنسالان نشسته‌ایم؛ آنان فارغ از اینکه چه پیشه و حرفه‌ای داشته‌اند و یا چقدر ماجراجو بوده‌اند، اصرار دارند دربارۀ موقعیتهای دراماتیکی بگویند که از سر گذرانده‌اند. مثلا دربارۀ موقعیتی که شجاعانه کسی را نجات داده‌اند، یا سخاوتمندانه به کسی کمک کرده‌اند و یا شرایط دشواری را پشت سر گذاشتند و … . پنداری در ناخودآگاه احساس می‌کنند آنچه به آنان «شخصیت» می‌دهد تعدد موقعیتهای روایی‌ای است که موفق شده‌اند از آن عبور کنند. در واقع هم جز این نیست. آنچه شخص یا شهری را بزرگ می‌گرداند، التهابات و بیقراری‌هایی است که موفق می‌شود پس از آن کمر راست کند و به حیات ادامه دهد. شخصیت نیشابور را هم آنگاه درخواهیم یافت که بدانیم چه اندازه‌های موقعیتهای دراماتیک طبیعی و یا اجتماعی برای آن پیش آمده است.

نیشابور بر مخروط‌افکنه‌ای آبرفتی واقع است که میان کوهستان گسل‌خورده بینالود و شوره‌زار‌های جنوبی آن عرصه‌ای پرآب و حاصلخیز برای سکونت فراهم کرده است. لیکن درست به مناسبت همین موقعیت دائما در معرض تهدید سیل و زلزله بوده است؛ چنانچه در تاریخ نیشابور به نقل از تاریخ یمینی آمده که «نیشابور از ابتداء بنا تا این غایت (اوایل سدۀ پنجم) هیژده بار به زلزله خراب شده» و چندباری خسارات آن از حملۀ ویرانگر مغول کم نداشت. گویی در اینجا آدمی قرار و آرام را در دل بیقراری یافته است. گسل زندگی اهالی این شهر را تهدید و هم تأمین می‌کرد چه بر اثر وجود این گسل و کوهستان «جوی‌ها و چشمه‌هایی که بر دیده‌ها عیان است زیاده از سیصد موضع آبها روان است و همه بی‌سعی انسان است که اگر اکثر آن جمع بودی بیشتر از سیحون و جیحون حاصل شدی و نزد همۀ عقلا معقول است که از متفرق بودن آن بیش محصول است»  و ناگفته پیداست که برای شهری که بر کنار سیحون و جیحون قرار ندارد، این گسل تا چه اندازه مغتنم و مبارک است. کالهای این ناحیه نیز با آوردن مواد هوازدۀ ارتفاعات به دشت، شوری خاک را تعدیل و لایه‌ای خاک زراعی به آن می‌افزود که حاصلخیزی نشابور مدیون آن بود درعوض گهگاه شهر یا روستاهای اطرافش را به واسطۀ وقوع سیلی غافلگیر می‌کرد. بدینسان طبیعت نیشابور با بیقراری و موقعیتهای دراماتیک سرشته شده است و اشاراتی بر این موضوع را هم در متون و هم به واسطۀ یافته‌های باستان‌شناختی می‌توان دید.

زمین نیشابور چون جزیره‌ای مستقل در مجمع‌الجزایر زیستی‌ای است که ایران می‌خوانیم. به عبارت دیگر سکونت در فلات خشک ایران در نقاطی پراکنده ممکن شده است که در آنها پویایی، استعدادی برای بقا فراهم کرده است. آنچیزی که این شرایط حداقلی زیستن در هر جزیره را بسط می‌دهد، اتصال آن به جزایر دیگر است و به همین اعتبار است که در جایی چون ایران راه بسیار اهمیت دارد. از این نظر قرار داشتن بر مسیرهای تعامل، به اندازۀ برخورداری از منابع حیاتی چون آب و زمین حاصلخیز اهمیت داشته است و ای‌بسا بیشتر. از این نظر نیشابور نیز بسط و گسترشش را بیش از اینکه مدیون مساعدت شرایط طبیعی و بهره‌مندی از منابع فوق‌العاده‌ای همچون رود پرآب باشد مدیون راه است. نیشابور بر شاهراه جنوب البرز و در واقع بر پل ارتباطی میان شرق و غرب جهان کهن نشسته است؛ از یکسو به قومس و آنگاه ری، از یکسو به سرخس و آنگاه مرو، از یکسو به قهستان و آنگاه هرات، از سوی دیگر به اسفراین و آنگاه جرجان راه داشت و به واسطۀ ری تا تبریز و بغداد، به واسطۀ مرو تا ختن و چین و به واسطۀ هرات به قندهار و هند و … می‌رسید و به این ترتیب بر سرپل ارتباط فلات ایران با جهان واقع بود. در جایی چون ایران که راه شریان زندگی است هر شهر و توسعا هر «جا»، اهمیتش را از اهمیت راه و در واقع از شدت و دامنۀ تعاملش با جهان پیرامون می‌گیرد. بی‌علت نیست که شهرهای واقع بر شاهراه جنوب البرز چون دامغان، ری، قزوین، زنجان، تبریز در زمرۀ مهمترین شهرهای ایران بوده‌اند و هریک دورانی از رونق و پایتختی را تجربه کرده‌اند و نیشابور نیز از این قاعده مستثنی نبود. اما نیشابور فقط مستقر بر یکراه نبود بلکه نزدیک‌ترین شهر بر مسیر انشعابی بود که فلات ایران را به همۀ جهان شرق خود متصل می‌کرد. بهتر است بگوییم همۀ جهان شرق از دروازۀ نیشابور به درون فلات ایران راه می‌یافت. پس نیشابور فقط بارانداز کالاهای چهارسوی جهان نبود بلکه علمای بسیاری پس از پیمودن جهان دانش آنروز دست‌آخر رحل اقامت در نیشابور می‌افکندند و عرفای بسیاری در نیشابور مقام می‌گزیدند. همین موضوع  نیشابور را مرکز اصلی برخورد عقاید گوناگون و مذاهب و فرق مختلف بوده و در ادواری ستیزه و دعوا بر سر اثبات یا رد حقانیتِ فرقه‌ای یا مذهبی فقهی بالا می‌گرفته است. همین موضوع موقعیت نیشابور را به لحاظ اجتماعی و مذهبی نیز بسیار ملتهب می‌ساخت.

اگر بر این بیقراری‌ها تهاجم گاه و بیگاه قبایل کوچروی مناطق استپی شمال و شمال شرق را بیفزاییم بر این التهابات افزوده‌ایم. نیشابور همانقدر که عظمتش را از وقوع بر راه ماوراءالنهر و چین می‌گرفت، از ناحیۀ اقوامی که به واسطۀ همین راهها خود را به نواحی جنوبی‌تر می‌رساندند تهدید می‌شد و چنانکه پیداست بارها از حملات آنان گزیده شده است. بدینسان بیقراری با حیات و عظمت نیشابور چنان تنیده است که گویی اگر بزنگاههای دشوار و صعب را از گذشتۀ آن بگیریم، لطفی در حقش نکرده‌ایم بلکه متعرض عظمت آن شده‌ایم. روایت چیزی نیست جز به بیان آوردن این رخدادها. آنچه باعث غلظت هالۀ روایی پیرامون نیشابور شده است، نه حیات یکنواخت و عاری از فراز و نشیب که کثرت التهابات و دشواریِ موقعیتهایی است که این شهر توانسته از آنها عبور کند.

بیقراری است که زمین و زمان را از یکنواختی درمی‌آورد و فرازهایی از «زمین» را به «زمینه» و فرازهایی از «زمان» را به «زمانه» تبدیل می‌کند. در جایی چون نیشابور این بیقراری‌ها آنقدر زیاد است که زمین و زمان واقعی را از نظر پنهان می‌دارد. در واقع بازتاب این همه اتفاق در تاریخ نیشابور این شهر را واجد چنان حیثیت روایی‌ای کرده است که حیثیت تاریخی آن را تحت‌الشعاع قرار داده است. پس نیشابور زمینی فقط زیر خاک مدفون نیست، بلکه در زیر حجم کثیری از گفته‌ها و شنیده‌هایی که نسل‌ به نسل و سینه به سینه نقل شده، دفن شده و این باستان‌شناسی مضاعفی می‌طلبد.

با توجه به جمیع این جهات کتاب حاضر که ماحصل تلاش جناب آقای لباف خانکی است کتاب بسیار مهمی است. چون اولا ایشان در مقام باستان‌شناس هم زمین نیشابور را کاوش کرده و هم متون را. دوم ایتکه ایشان عمری را وقف پژوهش نه فقط دربارۀ شهر نیشابور که دربارۀ خراسان کرده‌اند و بر محققین پوشیده نیست که جغرافیای خراسان ایران بسیار منطبق بر جغرافیای رُبع نیشابور از خراسان بزرگ است و این موضوع بر مرجعیت این کتاب می‌افزاید. سوم جامعیت این کتاب به لحاظ  گردآوری گزارش حفاریهای باستان‌شناسی دربارۀ نیشابور کهن و شادیاخ است و این اولین بار است که این حجم اطلاعات باستان‌شناسی در قالب کتاب عرضه شده است. بنابراین مسلما اگر قصد مطالعه دربارۀ نیشابور را داشته باشیم و اگر بخواهیم به ده کتاب اکتفا کنیم حتما یکی‌ از ده کتاب، کتاب حاضر است؛ اگر بخواهیم مطالعه را به پنج کتاب محدود کنیم باز یکی‌ از آنها این کتاب است و اغراق نیست اگر بگویم که اگر بخواهیم با مطالعۀ دو کتاب زمین و آسمان نیشابور را سیر کنیم باز یکی از آنها همین کتاب خواهد بود. در انتها به نوبۀ خود از نویسندۀ ارجمند تشکر می‌کنم و از خداوند برایشان طول‌عمر و تندرستی می‌خواهم.

[1] مقدمه بر کتاب حفاری‌های نیشابور اثر آقای میثم لباف خانیکی، مهر ماه ۱۳۹۷.

 

 

پست های مرتبط