بازار قزوین
کالبد بازار ایرانی پیچیده است؛ دکانها، جلوخانها، دالانها، راستهها، چهارسوقها، کاروانسراها، سراها، تیمها و تیمچهها در ظاهر نظمی ندارند و به سادگی ممکن است در هزارتوی آنها گم شویم. نه فقط فضاها که زندگی جاری در بازار نیز متشتت و هزارلایه مینماید؛ کاسبان، دلالان، خردهفروشان، باربران، دستفروشان، کارگران، بنکداران، پیشهوران، صنعتگران، تجار و بازرگانان از یکسو، ساکنین محلۀ بازار از سوی دیگر و دستآخر مراجعین بازار از هر قشر و طبقهای. همۀ اینها فهم بازار ایرانی را همچون کلیتی منسجم دشوار و ناشدنی میکند. اما چیزی در این میان هست که این تشتت را به سر رشتۀ انتظام میکشد و بازار را به مثابۀ موجودیتی «واحد» و در عین حال «اندامواره» مینمایاند: جان بازار. بازار ایرانی کالبدی بیجان نیست؛ مدیریت، اهلیت، حکمت و مدنیت همچون جان در این کالبد بودند و همینها بود که امنیت بازار را تأمین، موقعیت بازار را در شهر و در سرزمین تثبیت، ساختار مرکب بازار را توجیه و ارتباط میان صنوف و پیشهها و تجار را با هم و با کل شهر و سرزمین تنظیم میکرد. پس بازار ایرانی را درک نخواهیم کرد اگر آنچه را به آن جان میداده تمام و کمال درنیابیم.
بازار ایرانی و مدیریت
خاطرم هست شبی در مجلسی خانوادگی دربارۀ اینکه چطور دولت آلمان از صاحبان صنایع و تجّار ورشکستهاش حمایت میکند تا آنها را به صحنۀ صنعت و تجارت بازگرداند با این منطقِ ساده که جایگزین کردن آنها به سادگی ممکن نیست، صحبت میکردم. پدرم که قزوینیالاصل، تاجر و تاجرزاده بود، از رسمی مشابه در بازار قزوین سخن گفت؛ تاجر یا صنعتگری که به هر علت ورشکسته میشد کافی بود مشکل خود را با امنای بازار در میان بگذارد. رئیس این امنا که امینالتجار خوانده میشد بنا به اعتبارش، طلبکاران او را به حضور میخواست و از آنها تخفیف یا مهلت میگرفت. سپس با کمک تجار دیگر قرضی برای او جور میکردند تا او به تجارت برگردد و رفتهرفته بدهیاش را بپردازد و به این ترتیب از تلخی ورشکستگی در کامش میکاستند.
چنین حمایت و مدیریتی، نه به منزلۀ کاری ثواب که مبتنی بر منشی بود که حیات تجار و صنوف مختلف را وابستۀ به هم میدانست و اصلا همین هم بود که آنها را تحت نظامی واحد به نام «بازار» گرد میآورد. حیات و رونق صنف فرشفروش به نقشبندان، رنگرزان، پشمفروشان و نخریسان بیارتباط نبود و همۀ اینها با امر تجارت فرش گره خورده بود. پس جای خالی هر تاجر یا صنعتگر به معنی رکود بخشی از کسب و کار در صنوف مرتبط با او بود و از آنجا که جایگزین کردن تجار و صنعتگران به سادگی میسر نبود، لطمه به هر کدام به معنی گسستی جبرانناپذیر در این تافتۀ در همبافته بود. هر صنف مشتمل بر سلسله مراتبی منزلتی بود. رأس هر هرم وظیفۀ مراقبت از کل هرم ذیل خود را بر عهده داشت و اصلا اعتبار خود را مدیون به جا آوردن تمام و کمال این وظیفه بود.
ساختار فضایی مرکب بازار جامهای است به قامت همین سازوکاری پیچیده و تحت مدیریت. اگر پیشههای مشابه و یا دستکم متجانسی چون درزیان، علاقهبندان، سوزندوزان و بزازان در یک راسته گرد میآمد، به سبب وابستگی آنها در حیات و سهولت مدیریت آنها در کنار هم بود. دلیل مشابهی شمشیرسازان، غلافگران، صرّافان، دواتگران و گوهریان را در راستۀ زرگران و یا در قیصریهها گرد میآورد که قلب بازار را میساختند. مدیریت وارده و صادره در بازار ایجاب میکرد سراهای «قافلهانداز» در ابواب بازار و در محل اتصال به راه مستقر باشند و نعلبندان، پالاندوزان، زینسازان، علافان و … که کسب و کارشان مقید به کاروانیان بود، به دهانههای بازار نزدیک میشدند.
وقتی در حیات بازار باریک شویم خواهیم فهمید که تا پیش از انقلاب مشروطه و شکلگیری مفهوم جدیدی از دولت که حیطۀ وظایف دولت را از تأمین امنیت شهرها، راهها و مرزها به مدیریت حوزههای مختلفی چون صنایع و بازرگانی، آموزش و پرورش، عمران و ابادانی، بهداشت، اشتغال و … توسع داد، عمدۀ این وظایف بر عهدۀ بازار بود. حمایت از صنعت و توسعۀ آن، احداث بناهای عامالمنفعه شهری، حمایت از مستمندان، و حتی آذینبندی بازار و شهر در مناسبتهای مختلف برعهدۀ تجار معتبر بود. از آنجا که مهمترین متقاضیانِ اصول فقهی علما و طلبگان، برای حل و فصل مسائل حقوقی پیچیدهشان، تجار و پیشهوران بودند، عموم مدارس علمیه در بازار و یا نزدیک به آن مستقر بود و حتی مخارج طلاب و مدرسه را تجار برعهده میگرفتند. به سعی همین علما، متون فقهی نظیر مکاسب محرمه بنا به نیازمندیهای بازار غنا مییافته است. تجار معتبر هر شهر حتی در پرداخت هزینۀ قشون و لشگرکشیها نیز بدون سهم نبودند. در ماجرای محاصرة کرمان توسط بلوچها، وقتی دولت مرکزی کمکی به رفع غائله نکرد، حاکم کرمان از تجّار و دولتمندانِ شهر پول جمع کرد تا باجی به یاغیان پرداخته و قالشان را بکند. با این شرط که دولت آنرا به حساب مالیاتِ آن سال تجّار بگذارد. گویند امیرکبیر با کمک مالی حاج محمدکاظم ملکالتجار، ناصرالدین شاه را از تبریز به تهران آورد و بر تخت نشاند. لیپومانو سفیر اسپانیایی دربار ایران مینویسد: «سلطان محمد خدابنده به جهت تنگناهای مالی مجبور شد برای آراستن دربار خود رخت و لباس را از تجّار به صورت نسیه تهیه کند و تجار نیز از روی بیمیلی به این موضوع تن دادند». بدینسان این دولت نبود که بازار را تحت مدیریت داشت بلکه غالبا دولت در مدیریت پیچیده و نظاممند بازار بود. اهمیت حفظ این تشکل قوی و فراگیر بود که بازاریان را به صرافت ایجاد پیوندهای خونی و خانوادگی با یکدیگر میانداخت.
دامنۀ مدیریت بازار فقط فعالیتهای رخ داده در زمان را شامل نمیشد بلکه به واسطۀ نهاد وقف، گسترۀ وسیعی از زمان را دربرمیگرفت. وقف در میان بازاریان متمکن و خصوصا تجار که به تداوم موجودیت و کیفیت فعالیت خود در زمان بسیار طولانیتر از عمر خود میاندیشیدند رواج داشت. در سرزمین پویایی چون ایران که بیقراریهای اقلیمی، جغرافیایی و حتی اجتماعی دائما ساکنینش را با موقعیتهای تازه مواجه میکرد، وقف حکم مفصلی مدیریتی را داشت که سبب میشد موقوفات با کمترین آسیب، بیقراریها را تاب آورد و امروز را به آینده متصل میکرد. در واقع بازاریان با وقف مدیریتشان را به افق ناپیدایی در آینده نیز تسری میدادند. موفقیت وقف مشروط به روشنبینی واقف نسبت به آینده بود و آنچه در تنظیم موارد وقف و تدوین وقفنامه به یاریاش میآمد، توان مدیریتی و تجربهای طولانی بود که متغیرها و اختلالات را پیشبینیپذیر میکرد. بدینسان منشور حقوقیای تدوین میشد که تداوم نیت واقف و حیات موقوفات را تضمین میکرد.
بازار ایرانی و اهلیت
پدرم از روزگار کودکی به خاطر داشت که روزی به پدربزرگم خبر دادند که تاجری تازهوارد از شهری دیگر حجرهای در نزدیکی گرفته است. پدربزرگم از سر کنجکاوی او را دیده بود که در حجره نشسته و پا بر روی پا انداخته است و مشغول کشیدن چپقی بلند، مرصع و چشمگیر بود. پدربزرگم گفته بود که بعید است تا سال دیگر کاروبارش دوام بیاورد و همین هم شد.
از دیرباز یکی از مرامهای اهل بازار پرهیز از به رخ کشیدن ثروت بود؛ تاجاییکه اگر کسی تمکنش را به رخ میکشید بر همگان معلوم میشد که او در این جرگه تازهکار است و از قبیلۀ تجار نیست. «بازرگانی» یعنی «اهل بازار» بودن. اهل بازار بودن امری وجودی بود و یک شبه رخ نمیداد چراکه موکول به تربیتی نسلاندر نسل بود. بیعلت نیست که حرفۀ تجارت و حتی صنعت از پدران به پسران منتقل میشد. آنچه از پدران به پسران و معمولا در حین عمل و یا در قالب قصه و حکایت تداوم مییافت، همین اهلیت بود. مهمترین سرمایۀ تاجر، بالاتر از ثروت، اهلیتش بود. اهلیت متاعی نبود که کسی هرقدر ثروتمند بتواند آن را بخرد. پس اگر در بازار متاعی ارزش تفاخر داشت اهلیت بود. اگر کسی به ثروتش تفاخر میکرد پیدا بود که اهلیت کافی برای فخرفروشی ندارد و این مذموم بود. از آنجا که بازار دائر بر مدار اهلیت بود، سازوکار مدیریتی بازار عمدتا نظر به پاسداری از اهلیت تجار داشت. به همین علت از تاجر ورشکسته تا زمانیکه در اهلیتش ورشکسته نشده بود حمایت میشد ولیکن اگر محرز میشد تاجری در اهلیتش ورشکست شده آنگاه از جانب بازار طرد میشد.
از وجوه اهلیت تجار و بازاریان معتبر، بهرهمندی از سواد بود. به عبارت دیگر بازرگانان در کنار علما و دیوانیان در زمرۀ معدود اقشار باسواد جامعه بودند. آنان از حامیان اصلی چاپ و نشر بودند و بنا به برخورداری از سواد، همواره مطلع از تحولات سیاسی و اقتصادی. تجار غالبا از خطخوش نیز بهرهمند بودند و اصلا سواد و فرهیختگیشان را با خط خوش ابراز میکردند. حسنسلیقه و هنردوستی آنان در کنار برخورداری از تمکن مالی، پشتوانۀ اصلی توسعۀ صناعت و هنر بود و همین موضوع دستپروردههای صنعتگران و پیشهوران را اعتلا میبخشید. همانقدر که صنعتگران ایرانی در حکم کیمیاگران و گوهریان بودند، تجار نیز گوهرشناس و خریدار هنر آنان بودند و به واسطۀ آنان بود که هنر و فرهنگ ایران چهرهای مقبول و جهانی یافته بود. از شرق ایران تا فیلیپین، به واسطۀ تجار، عرفا و علما مسلمان شدند؛ چون آنان فقط حاملان کالا نبودند بلکه بانی انتقال هنر، فرهنگ و معنویت بودند. وقتی بازار ایرانی را جامهای به جانِ این اهلیت بدانیم، درخواهیم یافت که چرا فضاهای بازار هرقدر کرسی نشست و برخاست تجار عالیمقامتری بودند، زیباتر و مجللتر ساخته میشدند. تیمها و تیمچههای نفیس بسیاری به سعی بازاریان معتبر پدید آمده بود که منعکسکنندۀ ذوق آنان بود و خود در آنها به تجارت مشغول بودند.
اهل بازار بودن فراتر از مقیم بازار بودن است. اهل بازار کسی بود که در این عالمِ اندامواره در «جای خود» قرار داشت؛ پس نه فقط نظم مرکب و پیچیدۀ بازار را به جا میآورد بلکه در بهبود کارکرد آن ایفای نقش میکرد. بازار تا زمانیکه قائم بر اهلیت بود نقشی فراتر از محل داد و ستد داشت و چه در مقیاس شهری و چه سرزمینی حکم عمود خیمۀ حیات را ایفا میکرد. این موضوع خصوصا در جایی چون ایران که نقاط زیستی آن همواره بین دو بحران زندگی میکردند بسیار مهم بود؛ اهلیت بود که بنیۀ مدیریتی و تمرکز ثروتی ایجاد میکرد که شهر بتواند پس از هر بحران کمر راست کند و به زندگی بازگردد و منظومۀ زیستی پیرامون خود را نیز به حیات بازگرداند.
بازار ایرانی و حکمت
دوستی از اهالی قزوین که نسل اندر نسل در کار تجارت فندق بودند و پدرش به سلطان فندق ایران ملقب بود تعریف میکرد که سالها پیش، شبی از شبهای سرد دیماه زیر کرسی نشسته بودیم. پدرم گفت از قراین پیداست که سال آینده محصول فندق کم خواهد بود. این حرف را وقتی میزد که دستکم دو ماه تا رسیدن بهار و چندماهی تا به ثمر نشستن باغات مانده بود. سپس نام سه تاجر را آورد و گفت آنها الان باید خریدار فندق باشند. وقتی پسر از او پرسیده بود که چرا شما خود خریدار نیستید او پاسخ داده بود اگر من بخرم آن سه تاجر ورشکست خواهند شد.
در سرزمینی ملتهب و بیقراری چون ایران، که جایجای آن در معرض تحرکات طبیعی چون سیل و زلزله، نوسانات شدید اقلیمی، و حتی تهاجمات و آشوبهای اجتماعی بود، «حکمت» شرط موفقیت در بازرگانی و حتی صنعت بود. التهاب فلات ایران بر اوضاع و احوال راهها، بر چند و چون مواد اولیه و مالالتجارهها، و بر عرضه و تقاضا اثر میگذاشت. در این بازار اگر سودی بود با تجار و پیشهورانی بود که بصیرت تشخیص مزاج دوران را از روی معدود نشانههایی داشتند و دستکم نسبت به قلمروی زیستی خود صاحب حکمت بودند. ترسالی یا خشکسالی، بلاهای آسمانی، جنگ یا صلح، میزان زاد و ولد و یا مرگ و میر بر کار تجارت تأثیرات آشکار و نهان داشت و حکیم کسی بود که درکی یکپارچه در عین حال ذووجه، ذو مقیاس و ذومراتب از مسائل محیطش داشت. نگرش حکمی به مسائل نه همچون امری ثواب بلکه واجب بود و مدیریتی که پشتگرم به حکمت نبود محکوم به شکست بود. به سخن دیگر این فقط طبیب نبود که به حیث جامعالاطراف بودن «حکیم» خطاب میشد، بلکه حکمت در تجارت، زراعت، صناعت و عمارت و اساسا همۀ پیشهها صاحب نقش بود. حکمت بود که صنعتگری را به مرتبۀ کیمیاگری اعتلا میداد و سبب میشد از مواد اولیهای به ظاهر کمبها دستپروردههایی قیمتی پدید آید. تا چندی پیش که اهل فن و صاحبان صنایع در بازارها مستقر بودند، عمدۀ دانش بومی که امروز تحت عنوان مهندسی میشناسیم نظیر فلزکاری یا نساجی نزد آنان بود. اگر صنعتگر به واسطۀ حکمت به محصولی در کمال ظرافت میرسید و بدینسان تحصیل ثروت میکرد، در بازرگانی حکمت سبب میشد که تاجر نادیده را ببیند و قوهها را فعلیت بخشد و یا از ضررهای احتمالی اجتناب کند و همین برایش امکان کسب ثروت فراهم میکرد.
حکمت در فضای بازار جاری بود. مثلا حجرۀ تاجر عمدۀ بازار فرشفروشان معمولا محل آمدوشد و گپوگفت تجار و صنوف مرتبط مثل نقشبندان، رنگرزان، پشمفروشان و نخریسان و … هم بود. آنها در حین صحبت از ریز و درشت عالم، در حالیکه چای مینوشیدند و قلیانی میکشیدند از اوضاع روزگار، آب و هوا و … میگفتند و بعد تاجر فرش که از حکمت و روشنبینی بهرهای داشت استنباط میکرد که سال آینده مثلا ۴۸ هزار ذرع فرش لازم خواهد بود. این اعداد و ارقام حدودی توسط تجار در بازار پخش میشد و انعکاسی در میزان واردات نخ، رنگرزی، پشمریسی و ساختن دار و … داشت و به عبارت دیگر تکلیف آنها را تا حدودی روشن میکرد. واقعش این بود که ترسالی و مساعدت آب و هوا و روزگار، بر میزان زراعت زارعین اثر میگذاشت و وضع اقتصادی و اجتماعی خوب سبب میشد دختران و پسران بیشتری تشکیل خانواده دهند و این یعنی در تدارک جهیزیه باشند و از آنجا که فرش در زمرۀ مهمترین اقلام تشکیل خانه بود، پس لاجرم همۀ اینها بر رونق بازار فرش تأثیر داشت. اگر این محاسبات وجود نمیداشت سرمایۀ بسیاری در بازار بلاتکلیف میماند و اگر بیشتر یا کمتر از واقعیت بود، یعنی به هر ترتیبی عرضه و تقاضای بازار ناهمخوان میشد، پیشهوران و صنعتگران و کاسبان بسیاری را متضرر میکرد و یا باعث التهاب در بازار فرش میشد. نه فقط فرش که مشابه همین اتفاق در دیگر اقلام تجاری نیز موضوعیت داشت. این حکمتی بود که به روزگاران تحصیل شده بود و در موقعیتهای مختلف آزموده شده بود و در واقع سرمایۀ اصلی بازرگانان یا پیشهوران در مراتب عالی، بیش از ثروت همین حکمت بود. همین هم باعث میشد که تجار عالیرتبه به سادگی قابل جایگزینی نباشند و فقدان آنان بر دایرۀ وسیعی از کسب و کارهای وابسته اثر بگذارد.
حکمت از سواد بالاتر مینشیند. بخش مهمی از حکمت تحصیلی نبود و تنها موکول به تربیتی نسل اندر نسل در بازار بود. از دیرباز این حکمت بود که مقابل جهل پنداشته میشد و ای بسا شخصی که حکیم بود ولی از سواد بهرۀ چندانی نداشت. در سرزمینی که عمدۀ تولید ثروت از محل بالفعل کردن ظرفیتهای سرزمین و تولید ارزش بود، اساسا ادامۀ حیات موکول به حکمت بود و حکمت محل ارتزاق اهل این سرزمین بود. تنها از دورۀ معاصر است که اتکای به ثروتهای بادآورده حکمت را بلاموضوع کرده است. تقریبا از همین دوران هم بود که به جای حکمت، سواد در برابر جهل قرار گرفت و در واقع برخورداری از حکمت به باسوادی فروکاسته شد و بازرگان نیز کسی شد که مثلا در رشتۀ مدیریت بازرگانی تحصیل کرده است. لیکن اگر هر روزی شرایطی پیش بیاید که لازم باشد برای ادامۀ حیات به ارزشهای بالقوۀ سرزمینمان رجوع کنیم راهی نداریم جز رجوع دوباره به حکمت.
بازار ایرانی و مدنیت
علامه علیاکبر دهخدا که قزوینیالاصل بود در بخشی از نامهاش خطاب به رادیو صدای امریکا به سال ۱۳۳۲ دربارۀ سلوک ایرانیان و مرام اهل بازار چنین گفته است:
یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل میکند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت میدارد، و همیشه این نوع مالالتجارهها سالم به مقصد میرسد. و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله میکنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر میکند. معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمیکند و آن ضرر را متحمل میشود.
تجارت و صنعت یعنی دو رکن تشکیل شهر در واقع دو پایۀ اصلی تشکیل بازار نیز بوده است؛ از این نظر بازار و شهر لازم و ملزوم یکدیگرند. پس آنچه به شهر جان میبخشد لاجرم همانچیزی است که بازار را بازار میکند. کالبد نیست که جایی را به مرتبۀ شهر بودن ارتقا میدهد؛ جان شهر «مدنیت» است. اگر در شهری هرقدر معظم، مدنیت خاموش شده باشد، شهر نیز از شهر بودن ساقط خواهد شد. اما مدنیت در امور مختلف تظاهر پیدا میکند.
نخستین جنبۀ مدنیت، زندگی شهری و کیفیات آن است. کیفیات زندگی شهری با زندگی غیرشهری و مثلا روستایی متفاوت است. در شهر زندگی در عرصههای عمومی در جریان است و بازار مهمترین عرصۀ عمومی شهر است؛ عرصههای عمومی دیگر یا به قوت بازار نیست و یا ادواری است لیکن بازار در مقیاس همۀ شهر است و در آن دائما زندگی جاریست. عرصۀ عمومی جاییست که اهل شهر از رجوع به آن هدفی کارکردی ندارند و همین هم «عرصۀ عمومی» را از «بنای عمومی» متمایز میکند. حمام، مسجد، تکیه و … بناهای عمومیاند، یعنی درشان به روی عموم و در همه وقت باز است ولی هر یک کارکردی خاص دارند. در عوض میدان، خیابان، بازار و … عرصۀ عمومیاند و هدف از رفتن به عرصۀ عمومی چیزی نیست جز پرسه زدن، دیدن و دیده شدن و معاشرت. برای همین در گذشته اگر از کسی میپرسیدیم که در حال رفتن به کجاست و او در پاسخ میگفت «بازار»، اینکه دوباره از او بپرسیم «برای چه؟» بیوجه بود. چون عموما برای تفرج و باخبرشدن به بازار میرفتند. در بازار کوچکترین موضوعات بهانۀ معاشرت قرار میگرفت؛ از خریدهای جزئی روزانه تا فنجانی چای یا قهوه. برای همین نخستین بار در بازارها بود که قهوهخانه، پردهخوانی و … مرسوم شد و از آنجا به شهرها سرایت کرد. شهر وقتی از مدنیت برخوردار است که حیات و نه صرفا دادوستد در بازارش در جریان باشد. اما وقتی مدنیت در شهر رو به افول میگذارد، حیات از عرصههای عمومی رخت برمیبندد و به سمت فضاهای خصوصی فرار میکند. در اینصورت عرصههای عمومی تنها به عملکردشان شناخته میشوند؛ مثلا بازار از تفرجگاه به محل داد و ستد فروکاسته میشود یا خیابان به معبر یعنی محور مواصلاتی تبدیل میشود.
جنبۀ دیگر مدنیت، حاکمیتِ قوانین است. مطابق قوانین و مقررات است که «حقوق» موضوعیت پیدا میکند و به تنظیم روابط میان افراد میپردازد. در واقع مدنیت زمانی محقق میشود که حقوق آحاد شهر در هر زمینهای مشخص باشد و ضمانت اجرایی داشته باشد. شهر بنا به وسعت و جمعیت از روستا فاصله گرفته است و دیگر در آن شخصیت حقیقی و عرف نمیتواند واسطۀ تنظیم روابط باشد. در شهر مسائل پیچیدۀ صنفی، مالکیتی و جزایی و … مطرح است. برای مثال از دیرباز از وجوه اهلیت تجار، آشنایی آنان با قوانین کسب و کارشان بود که تحت عنوان مکاسب محرمه عرضه میشد. این اطلاع هم به کارشان مشروعیت میبخشید و هم در موقعیتهای حقوقی پیچیدهای که با آن مواجه میشدند گرهگشا بود.
عمل به قوانین هرچند شرط لازم تحقق مدنیت است، شرط کافی نیست. در واقع قانون هرچند از بروز اختلاف میان افراد جلوگیری میکند اما متضمن الفت و محبت نیست. قوانین به ناگزیر معطوف به تقلیلیافتهترین کمیات است؛ به عنوان مثال حقوق مترتب بر زناشویی به مهریه، نفقه و … فروکاسته شده و در آن لطف و محبتی که لازمۀ زندگی زناشویی است، وجود ندارد. مشابه همین موضوع در قوانین دیگر از جمله قوانین همسایگی، مالکیت، مشارکت و … نیز مصداق دارد. اما مدنیت از جنس کیفیت است؛ مدنیت عرصۀ عرض اندام کیفیات و لطف هر چیز است. به این اعتبار در جایی که مدنیت به ظهور رسیده، اخلاق از قانون بالاتر مینشیند. چراکه اخلاق نظر به عالیترین کیفیات روابط انسانی دارد. البته اخلاق نیز زمین و آسمانی دارد؛ «اتیک» تقریبا معادل «اخلاق حرفهای» است. اخلاق حرفهای بایدها و نبایدهایی است که از هر صنف و پیشه انتظار میرود به آنها ملتزم باشد. لیکن اخلاق حرفهای زمین اخلاقیات است. آسمان اخلاق چیزیست که معمولا با اصطلاح «مورال» یا «مرام» میشناسیم. «مرام» که خاستگاهی عرفانی دارد از اخلاق به مفهوم «انضباط» عالیتر است، چرا که از دایرۀ مفاهیم سلبی و بایدها و نبایدها پا فراتر میگذارد و عمل به آن به طریق ایجابی باعث نزدیکی دلها و ایجاد پیوندهایی مستحکم در جامعه میشود. از دیرباز مرام حرفهای مبتنی بر آیین فتوت شکل میگرفت که آیینی شهری بود و خصوصا در تنظیم مناسبات بازار نقش مهمی داشت. در این آیین شیوۀ مشرف شدن به هر پیشه اعم از نساجی، بنایی، آهنگری، طباخی و … ، آداب شاگردی و درآمدن به کسوت استادی و دیگر مسائل مرتبط با آن تبیین شده است. این آیین پیشهوری و روابط صنفی را بر اخلاق جوانمردی استوار میساخت و از آنجا که پیشهوران و اهل فن بدنۀ اصلی جامعۀ مدنی بودند، آیین فتوت مبنای اخلاقیات جامعۀ شهری را پی میریخت. بازار از آنجاهایی بود که حضور روحِ اخلاقیات در آن محسوس بود. نکتهای که علامه دهخدا به ظرافت به آن اشاره کرده، ورای قانون و حتی اخلاق حرفهای، لطفِ مرام جاری میان بازاریان بود.
سخن آخر اینکه:
اگر چهار رکن مدیریت، اهلیت، حکمت و مدنیت را از بازار بگیریم بازار معنایی جز تعدادی دکان کنار هم و نهایتا قطب تجاری نخواهد داشت. امروز شاهدیم که مفاهیم فوق یک به یک از بازار رخت بربست و همین روح بازار را متأثر ساخت. لذا برای شناخت این جوهر و احیای مجدد بازار چارهای نداریم جز رجوع به شاهدان این زندگی. گروهی از این شاهدان، اسناد مکتوب است که در موضوعِ خاص بازار، یا بسیار اندک است و یا کمتر گردآوری شده و موضوع کار جدی پژوهشی قرار گرفته و بدین ترتیب هنوز لب به سخن نگشوده. ضمن آنکه این قسم از اسناد، معمولا خالی از اغراضی نبوده و رجوع به آنها ذکاوت و خبرگیای میطلبد که سره از ناسره و ثواب از خطا را بازشناسد و این نیاز به پژوهش جدی دارد که پیش از هر چیز، اسناد را قابل استناد و مراجعه کند. به عنوان مثال به گفتۀ بازماندگان حاج امینالضرب، از میراث ایشان بالغ بر یک میلیون سند تجاری است که تا کنون فرصت تعمق در آنها مهیا نشده و مسلما پژوهش حتی در بخشی از این میزان، میتواند زوایا و خفایای بسیاری از حیات بازار را بر ما آشکار کند.
گروه دیگر از منابع، میراث ناملموس بازار است؛ شامل نامهای تاریخی، تمثیل و مثلهای جاری در میان بازاریان، آیینها و آداب و خلاصه آنچه تحت عنوان سنت شفاهی نیز از آن یاد میکنند. احصاء این میراث چنانکه قابل استناد باشد نیز ساده نیست و دربارۀ بازار کمتر محقق شده است. و اما قسم آخر منابع، آثار و شواهد معماری است. از آنجایی که همۀ زندگی در ظرف معماری روی میداده، یکی از اسناد معتبر، مهم و نسبتا جامع که هم وجوه کمی و هم کیفی زندگی بازار در آن مشهود است، کالبد بازار است. یکی از مشخصات معماری به مثابۀ سند، آن است که از روی بیارادگی است و لذا در آن کمتر غل و غش و حب و بغضی نمایان است. هرقدر که زندگی از بازار رخت بر بسته باشد این کالبد هنوز بر آنچیزی که آن را اقتضا میکرده، دلالت دارد و ایبسا فراتر، آن زندگی را فریاد میزند. در مورد خاص قزوین به عنوان مثال، کاروانسرای سعدالسلطنه که بزرگترین کاروانسرای شهری این سرزمین است، حکایت از اهمیت بازار قزوین در زمانۀ احداثش دارد؛ اینکه قزوین نقطۀ کانونی تجارت بوده و همۀ کالاهای وارداتی از اروپا و روسیه نخست به قزوین میآمده و از آنجا در سراسر ایران توزیع میشده و بهعکس همۀ اقلام صادراتی از اقصا نقاط ایران به مقصد روسیه و اروپا، در قزوین گرد میآمده. این در زمانهای است که قزوین دارالسلطنه نبوده ولی اهمیت تجاری آن ایبسا از دارالسلطنه مهمتر بوده است. بیسبب نیست که الگوی جدیدی از مهمانپذیر، تحت عنوان گراند هتل، با استانداردهای وقت بینالمللی در دورۀ ناصری، حتی پیش از تهران، مجاور بازار قزوین در انتهای خیابان سپه عرض اندام کرد. دومین گراندهتل قزوین نیز در دورۀ مظفری و در خیابان پیغمبریه و باز نزدیکتر به بازار احداث شد. اهمیت کالبد بازار به مثابۀ منبع پژوهش در تاریخ بازار بدان حد است که حتی میتوان از صحت و سقم دیگر منابع نیز به واسطۀ آن کسب اطمینان کرد.
خوشبختانه هنوز با حیثیت اصیل بازار آنقدر فاصله نگرفتهایم که هیچ ردپایی از حیات در آن باقی نمانده باشد. از آنجا که حیات بازار بر گذشتۀ نزدیک حیات جامعۀ شهری دلالت دارد و باز با توجه به اهمیت فوقالعاده زیاد درک و شناخت گذشتۀ نزدیک برای رهایی از نسیان فرهنگی که بدان مبتلاییم، کوشش در هر سه قسم منابع فوقالذکر دربارۀ بازار و با هدف احضار زندگی آن، ارزنده است.
مقدمه بر کتاب بازار قزوین اثر مهرزاد پرهیزکاری، آبان ماه ۱۳۹۷.