پیرامون شعار ایکوفوم در همایش «موزه و تقدس»

1397/07/21

تن از بر تو غایب و دل با تو در حضور

 

موزه زاییدۀ دنیای مدرن است و ایجاد شده تا مسیر تکامل بشر مدرن را بواسطه نگاهداری از شواهد نفیس و نادر نمایش دهد. اما این پدیده نو، در واقع نامی کهن و خاستگاهی اساطیری دارد. واژه موزه از «موزیون»[2] یونانی مشتق شده که در اصل جایگاه و معبد «موزها»[3] بود. موزها بنا بر تئوگونه اثر هِسیود[4]، نُه الهه بودند حاصل ازدواج خدای خدایان زئوس با نیمزِنه[5] الهۀ یاد و تذکر و خاطره. افلاطون در «افسانۀ اِر»[6] از نهری در جهانِ مردگان یاد می‌کند که از چشمۀ  «لِته»[7] یا ‏فراموشی می‌جوشد و اگر کسی می‌خواهد از عالمِ ارواح به عالم زندگان بیاید باید ابتدا از آب آن بنوشد و سپس همچون مرغي وارد قفس كالبد جسماني گردد. از اين‌رو همه انسان‌ها، غافل و فراموشكار از آن حقايق ازلي كه قبلاً شاهد و ناظرش بوده‌اند، به دنيا مي‌آيند.

با این تعبیر می‌توان گفت وظیفه خطیری که بر عهدۀ نیمُزِنه گذاشته شده، تذکر به انسان از این باب است که در اصل به کجا تعلق دارد و قرارگاه عالی و جاودانی او کجا بوده ‌است. مادر، این مأموریت را به واسطۀ ‏دخترانش به انجام می‌رساند. زیرا هریک از موزها، الهۀ یکی از شئون فکر بشر، یعنی فصاحت و فلسفه و تاریخ و نجوم و تئاتر و آواز و رقص و … ، بودند. بدین اعتبار نهاد موزه در دنیای جدید غربی، ملهم از بینش یونان باستان، معبدی برای تذکر شده است.

به رغم تفاوت‌های بنیادین میان حوزه‌های فرهنگی مختلف جهان، مسئله تاریخمند بودن انسان و تعلق او به منشائی فراموش‌شده که لازم است دائم خاطره آن به یاد آورده شود، از چنان اهمیتی برخوردار می‌باشد که در تمام فرهنگ‌های غیرغربی نیز نیاز به یادخانه یا نهادی مشابه موزه به صورت‌های متفاوت وجود داشته و برای رفع آن هم تدابیر گوناگونی اندیشیده شده است.

اما در این زمانه که صورت مسئله موزه به صورت غربی آن مطرح است، بسیاری از موزه‌ها در جهان غیرغربی چنان هستند که برخلاف مسئولیت اصلی خود گویی از آب چشمه لته نوشیده و دچار نسیان شده‌اند. این فراموشی اغلب ناشی از آن است که به جای تمرکز بر ماهیت و محتوای موزه، تنها به «صورت» غربی آن اکتفا می‌شود. به همین دلیل در این نوشتار قصد دارم تا به بحث پیرامون تفاوت‌های گریزناپذیر اما سرنوشت‌ساز این نهاد مشترک در جهان تمرکز کنم تا معلوم شود، موزه چگونه باید در عین مراعات زمینه خود متوجه ماموریت جهانی‌اش باشد.

برای فرهنگ  صدها تعریف عرضه شده است. برخی آنرا محدود به مظاهری چون زبان و آداب و هنرها و آیین‌ها و … نموده‌اند. بعضی آنرا با مجموعه دانش در یک حوزه تخصصی یا عمومی مثل فرهنگ شهرنشینی یا فرهنگ لغات برابر دانسته‌اند، و تعدادی آنرا امری چنان بسیط معرفی کرده‌اند که به مسکن انسان تعبیر شده است. این دامنه متنوع و گسترده، در عین حال که گیج کننده می‌نماید، نشان از راه درازی دارد که تا معلوم شدن معنای فرهنگ باقی است. بدین اعتبار به خود اجازه می‌دهم تا بنا بر تجربیاتم، پیش از طرح موضوع، پای در آن عرصه نهاده و تعریفی دیگر را طرح کنم:

فرهنگ، دانایی یک جامعه در تعامل تاریخی با محیط خود به منظور حفظ بقا در شرایط بحرانی و سعادتمندی در شرایط عادی است. از آنجا که فرهنگ از جنس دانایی است، در آن غرض و مرض وجود ندارد. زیرا ورای خواست و اراده فردی و گروهی، حاوی حکمت زیست در یک محیط است که بواسطه تاریخی شدن و تداوم یافتن پالوده شده است. همچنین از آن جهت که محصول تعامل با محیط است، اختصاصا به همان جایی تعلق دارد که طی نسل‌های پی در پی نضج یافته است.

انسان اصولا تا قادر به حل معمای نسبت منابع و موانع محیط نباشد، آنرا به عنوان بستر زیست پایدار خود برنمی‌گزیند؛ یعنی تا به تعادل مطلوبی میان عوامل جاذب یا دافع استقرار اجتماعی مثل آب شیرین، حاصلخیزی،  امنیت یا سیل و زلزله و تهاجم و …  دست نیابد، جایی مستقر نمی‌شود. بر این تعادل مولفه‌هایی چون اندازه و زنجیره و کیفیت دسترسی موثرند؛ چنانکه اگر اندازه منابع یک محیط کافی یا فراوان باشد، زنجیره آن برای رفع اغلب نیازهای انسان کفایت کند، و نقد و بالفعل باشد، آن محیط از نظر منابع برای استقرار مطلوب است. اما اگر همین محیط از موانع فراوان و متعدد و بالفعل نیز برخوردار باشد، استقرار اجتماعی با مشکلات فراوان همراه می‌شود و بدین اعتبار مطلوبیت آن شدیدا کاهش می‌یابد.

به اعتبار دوگانه منابع و موانع، چگونگی تعامل تاریخی جوامع نیز جا با جا متفاوت خواهد بود. بدین ترتیب برای سناریوی زیست در کره زمین با وجود تلون و پیچیدگی و فراوانی آن چهار حالت مختلف می‌توان در نظر گرفت:

  1. محیط مساعد: منابع فراوان و بالفعل اما موانع قلیل و بالقوه (گهگداری و مستتر) هستند؛ مثل جلگه چین و هند، آمریکای میانه، دلتای نیل، و … .
  2. محیط برخوردار: کیفیت منابع آن با محیط مساعد همسان است اما شدت و بالفعلی موانع مزاحم انسان برای دسترسی به این منابع می‌شود؛ مثل اروپا و آمریکای شمالی به شرطی که ظاهر وضع موجود مانع درک واقعیت تاریخی آن نگردد.
  3. محیط مستعد: هم منابع و هم موانع بالقوه هستند و ظاهرا پنهان از دیده و دسترس شده‌اند؛ مثل ایران، شام، و اغلب مناطقی که بر اثر تصادم دو کمربند بیابانی و کوهستانی زمین، موانع زیست‌پذیری هردو در فصل مشترکشان، تعدیل شده است.
  4. محیط بینابینی که به دلیل نقصان در زنجیره منابع بعلاوه شدت و فراوانی و بالفعلی موانع، جای مطلوبی برای استقرار جمعیت‌های انسانی نیستند و جز در دوران جدید، میزبان تمدن نبوده‌اند؛ همچون توندراها در قطبین زمین، جنگل‌های سوزنی برگ و سردسیری شمالی، استپ‌ها و علفزارها، بیابان‌ها، و جنگل‌های حاره‌ای. این محیط‌ها را بینابینی نامیده‌ایم چون با وجود آنکه بیش از هشتاد درصد سطح خشکی‌های زمین را پوشانده‌اند اما تراکم جمعیت ناچیزی نسبت به محیط‌های دیگر داشته و از منظر جغرافیایی بینابین آنها واقع شده‌اند.

در محیط مساعد با به چنگ آوردن منابع و همسازی با موانع می‌توان در مسیر سعادتمندی پیش رفت اما در محیط برخوردار تا موانع کنار زده نشوند، دسترسی به منابع غنی آن، ناممکن است. در محیط مستعد پیش شرط دسترسی به منابع، تشخیص و از قوه به فعل درآوردن آنهاست. حال آنکه در محیط بینابینی چاره‌ای جز حرکت مداوم و کوچ برای تکمیل زنجیره منابع و خلاصی از موانع وجود ندارد. بدین اعتبار در این چهار محیط، دانایی به چهار طبع متفاوت متبلور شده است:

  1. طبع اهلی: سخاوتمندی محیط به انسان اجازه تکثیر می‌دهد و پرجمعیت بودن از نشانه‌ها و ویژگی‌های محیط مساعد است. در عین حال خردمندانه‌ترین راه برای تنعم از مساعدت‌های این محیط، هماهنگی با سامانه آن است. این هماهنگی، با وجود جمعیت فراوان، ممکن نیست مگر بوسیله تقید جمعی به عضویت در سامانه کلان هستی و ایجاد تعادلی پایدار در محیط مصنوع بشری منطبق با تعادل آن.
  2. طبع شکارگر: در محیط برخوردار، بسط زیست ممکن نیست جز بواسطه تاسیس محیط مصنوعی که تعادل آن علی‌رغم تعادل سامانه باشد. زیرا موانع در تعادل پیشا انسانی، اجازه نشو و نما به بشر نمی‌دهند و تنها با از میان برداشتن آنهاست که فرصت فراهم می‌شود. از بین بردن موانع در مقیاس وسیع موجب تحولاتی در سامانه می‌شود که برای تعدیل آن واکنش‌هایی از خود بروز می‌دهد که موجودیت محیط مصنوع انسان را تهدید می‌کند. بنابراین تداوم حیات جمعی در آن اولا نیازمند اراده پولادین و تکاپوی فراوان، و ثانیا تقویت استقلال محیط مصنوع و کنترل شدید تعادل ناپایدار درون آن است.
  3. طبع پرستار: بقا در محیط مستعد، قبل از هر چیز مستلزم قابلیت تشخیص منبعیت از پس حجاب‌های ظاهری است که زمین و زمان بر محیط پوشانده‌اند. به عبارت دیگر مانع و منبع موضوعیت خود را از دست می‌دهند. تا پیش از تشخیص امکان زندگی در این محیط جز به سان محیط بینابینی ممکن نیست اما پس از آن می‌توان با کشف حجاب از منبعیت تعادلی نیمه پایدار ایجاد کرد. بدین اعتبار هرچیزی، حتی آنچه در محیط‌های دیگر مانع محسوب می‌شود، می‌تواند، به مرتبه‌ای جدید اعتلا یابد که پیش از تصرف پرستارانه وجود نداشته است.
  4. طبع چوپان: در محیط بینابینی، انسان به جای استقرار و بهره‌گیری از منابع ناگزیر است به دنبال آن حرکت کند. ضرورت جابجایی مداوم، انسان را ناچار می‌سازد از هر نوع تعلقی که مانع حرکت او شود، دل ببرد؛ چه پدر پیر و فرزند بیمار، و چه ثروت غیرقابل حمل و چه مکان. برای حفظ تعادل، همه چیز از جمله جمعیت و وسعت سفره زیست محدود نگاه داشته می‌شود تا امکان هماهنگی مستقیم و پیوسته با تعادل سامانه همواره برقرار بماند.

ارزشمندترین چیزی که هر طبع برای به یاد سپردن دارد، امور قدسی است. اما امر قدسی نمی‌تواند در همه جای جهان یکسان باشد. زیرا سپهری که دانایی هر یک برای حضور در این جهان به فتحش نایل شده، ارتفاعی مشابه ندارد. طبع چوپان به سان واگونی از قطار محیط است که بلا واسطه و فاصله در پی هر تغییر مسیری، خود را در همان جهت پیش می‌کشد و شرط حیاتش را پیوستگی به این مرکب پویای پرجنب و جوش می‌داند. طبیعی است که چوپان فرصت نداشته باشد و نتواند به سپهری رفیع دست یازد. در میانِ «چوپانان» امرِ مقدس نسبتی مستقیم با عوالمِ درونی و ذهنیِ انسان دارد، و قدسیت هم می‌بایست مانندِ دیگر چیزها با انسان همراه می‌شود، و هرکجا او هست آن نیز باشد. این همراهی به منقول بودنِ امرِ مقدس خلاصه نمی‌شود. بلکه تقدس همچون هاله‌ای گردِ همه چیز را فراگرفته است. هر کجا انسان باشد چیزها مقدس می‌شوند، و از آن رو که او مدام جابجا می‌شود، قدسیت بسته به این فاصله کمرنگ و پررنگ می‌شود.

انسان اهلی قائل به زندگی درون منظومه‌ای عظیم و پیچیده و فراگیر همچون یک اقیانوس است که همۀ اجزا و عناصرش با هم در ارتباطی سیال به سر می‌برند که در عین دربرگیری حوزه‌های متنوع، و بدون داشتن حد و مرز دقیق و معلوم، می‌توان آن را یک چیز به شمار آورد؛ چیزی همچون کیهان که اغلب به مثابه فراگیرترین مقیاس از عالم شناخته می‌شود. از آنجا که تمام عناصر «سامانه» جز انسان ناخودآگاه در هماهنگی با تعادل هستند، ذاتا مقدس می‌شوند. هرچه هم‌نوایی با آهنگ تعادل پایدارتر بیشتر باشد، قداست آن پدیدار افزون شده و ارزشش برای انسان نیز بالاتر می‌رود. نزد اهلی هر پدیده به اعتبارِ قداستش، صاحبِ نماد می‌شود. نمادها که به توتم نیز مشهورند، فرصتی فراهم می‌سازند تا تقدیس برای توده‌ای که فاقد منیت و خلاقیت فردی‌اند، ممکن باشد. مالامال از وجودهای مقدس بودن، کلِ محیطِ مصنوعِ اهلی را تبدیل به به یک کل واحد مقدس می‌کند؛ آنجا زمین مقدس است، عوارض طبیعی مقدسند، جامعه مقدس است، و فضای قدسی همه چیز و همه کس و همه جا را فراگرفته است. پس زمانی که یک انسان در یک مکان تعادل پایدار ایجاد کرد، آن جا خودبخود تقدیس شده و در نتیجه هیچ اهلی دیگری اجازه تجاوز و تملک آن را به خود نمی‌دهد. به عبارتِ دیگر مالکیت در نسبت با تقدس و تقدیس است. زیرا این یقین وجود دارد که وقتی یک ملک برای دیگری مقدس شد، تملکِ آن نه تنها سودی ندارد بلکه به علت تبعات خسارت‌آمیزش بسیار ضررآور است.

نزد طبع شکارگر خوشبختی با موفقیت در تثبیت تعادل ناپایدارش مترادف است. آسمان طبع شکارگر به ارتفاع سقفی است که خود برساخته است. در این طبع دو نوع معبود تقدیس می‌شود: اول مظاهر جبر بیرون از محیط مصنوع تا زمانی که تحت سلطه در نیامده باشند. چنانکه در یونان پیشاباستانی که جوامع نخستین برای پناه بردن از شر جنگل و سیل به بلندی‌ها و تپه‌ها پناه می‌بردند، صاعقه زندگی مردم را تهدید می‌کرد. از همین روی نشان زئوس ـ والاترین ایزد یونان باستان ـ که بعدها در قالب ژوپیتر در روم ظاهر شد و مشکلی مشابه را حل می‌کرد، صاعقه‌ای در دست بود. یونانیان در پناه خودداری او از آزار نوع بشر بود که خود را قادر به زندگی متمدنانه می‌انگاشتند. بر اثر پیشرفت یونانی‌ها در زمینه ارتقای محیط مصنوع، آنها توانستند از روی تپه‌ها به دامنه‌ها و سپس جلگه‌ها فرود آیند و این موضوع کمک شایانی به بسط زیستشان نمود. مقارن با این تحول آتنا از ایزدبانوی زراعت به الهه خرد استحاله یافت و براساس اسطوره‌های متاخر بر اثر کوبیدن تبر پوزیدون ـ ایزد آهن ـ بر فرق زئوس متولد شد؛ روایتی که می‌توان ارتباط آشکار آن با ورود آهن به جهان یونانی برای کمک به جنگل‌زدایی و خلاصی از تهدید صاعقه را در خلال آن دید. در دوران ایمان به مسیحیت که امری وارداتی بود و بعد از رنسانس نیز پس زده شد، نیز جهنم و قهر و جبر و انتقام خداوند همیشه پررنگ‌تر از بهشت و رحمت او به تصویر درمی‌آید؛ چنانکه در میان آثار پرشمار هنری و ادبی اروپای قرون وسطی، گنجینه‌ای عظیم از تجسم جهنمی دهشتناک وجود دارد اما از بهشت اثر چندانی یافت نمی‌شود و هرآنچه هست، توصیف محیط برخوردار بدون موانعش است. در عصر کلاسیک یونان و روم و همچنین دنیای مدرن، مظاهر اراده مثل ارتش و قانون و تکنولوژی و مذهب اصالت اراده و … بر جای ایزدان انسان‌نمایی نشسته‌اند که مظهر قهر «سامانه» بودند.

پرستار اما به اراده‌ای پنهان و سبب‌ساز در پس اسباب و علل ظاهری باور دارد که نه تنها کل و واحد بلکه متعالی نیز هست. ایمانی که پرستار به حضور پروردگار متعال در پس پشت هر چیز دارد، سبب تکاپوی بی‌پایان او در طول تاریخ برای کشف حجاب‌های هرچه بیشتر شده و به رفعت یافتن آسمانش بیش از دیگر طبایع انجامیده است.

یک موزه برای آنکه به مقصود خود، یعنی معبدی برای پرستش به خاطر آوردن، تقرب جوید، باید محلی باشد تا در آن امر قدسی را به یاد آورد. موزه در صورت برآمده از تجربه مدرن غربی به حقیقت یک «یادخانه» است که در آن امر قدسی شکارگرانه به حد اعلا تجلی می‌یابد؛ یعنی فرآیند تکوین تجربه تاریخی تعامل با محیط برخوردار برای سعادتمندی در دوران جدید. اما همین تجربه موفق وقتی قرار باشد در میان مردم طبایع فرهنگی دیگر تقلید شود، به فراموشخانه تبدیل می‌شود؛ یعنی چون گورستان اشیای کهنه و بلااستعفاده اما قیمتی و مهم، و … که از اکتشافات باستان‌شناسی یا ضبط از قاچاقچیان حاصل شده است. حال آنکه موزه به مثابه یادخانه باید فرصتی باشد برای به نمایش درآمدن شواهد تکوین دانایی در یک محیط و خاطر نشان ساختن به مخاطب، اندازه رفعت سپهر حیات آن دانایی و آشکار نمودن آنکه این اندازه به چه کیفیت در هر مظهر فرهنگی نهفته است.

[1] مصرعی از دیوان میرزا صادق ادیب‌الممالک.

[2] Museyon

[3] Muse

[4] The Theogony by Hesiod

[5] Mnemosyne

[6] Myth of Er

[7] Lethe

پست های مرتبط

موزه: آشنایی که ما را از گمگشتگی نجات می‌دهد
موزه ورزش
در موزه قرار است چه ببینیم؟
پرویز تناولی «شیر ایرانی» را از انقراض رهاند!
دوش «وقت» سحر از غصه نجاتم دادند
شهر و موزه موزه و مدنیت
شهر و موزه