آب از نم جوی خویش خوردن
رم یا پاریس؟ پورشه یا مازراتی؟ رئال مادرید یا بارسلونا؟ هگل یا مارکس؟ سینمای هیچکاک یا جان فورد؟
این نامهای پرطمطراقی که به محض آنکه بر زبان میآوریم حس میکنیم برای خود کسی شدهایم و دیگر خودمان را هم نمیشناسیم. این نامها که سعی میکنیم درست ادایشان کنیم و به میزان صحت تلفظ، با آنها احساس صمیمیت بیشتر میکنیم. هر یک از این نامها که از صحبت کردن دربارهشان غرق در لذت میشویم، پیگیر آخرین اخبارشانیم و خریدار هر چه به نوعی به آنها مربوط میشود. هر کدام از اینها ما را در رؤیایی شیرین و البته در جهانی بزرگ و ناشناخته فرومیبرند. خوب میدانیم که به این قلمروهای شگرف تعلقی نداریم. گویی از بدو خلقت که این قلمروها را مقدر کردهاند، بخت یار گروهی بوده و آنها را به آنجا فرستادهاند و ما شوربختانه تبعیدیان ناکجایی بیرون از این مرزها. این نامها برایمان حکم اسم رمزی را دارد که به محض اینکه بر زبان میآوریم دست کم برای مدتی خود را ساکن آن قلمرو و اهل جایی دیگر مییابیم و همین برایمان کافیست.
اما هر یک از این قلمروها روزی به دست فاتحانی گشوده شده است. فاتحانی که به پلکیدن در قلمروهای مفتوحۀ دیگران قناعت نکردند. کسانیکه خواستند مرزهای جهان را گسترش دهند. در تبار این نامها که باریک شویم چیزی در آنها مشترک هست؛ حال و روز آغازشان تناسبی با شکوه امروزشان ندارد. بزرگترین کمپانیهای جهان که امروز به داشتن محصولاتشان افتخار میکنیم کارشان را از انبارهای کوچک آغاز کردهاند. مهمترین تیمهای فوتبال متشکل از بازیکنان تیمهای گلکوچک زمینهای خاکی است. معروفترین گروههای موسیقی در زیرزمینهای محقر نطفه بستند و مهمترین کارگردانان نخستین فیلمهایشان را در نهایت تنگدستی ساختند. نه آنکه دست برقضا چنین بوده باشد، بلکه اگر جز این بود هرگز چنین رشدی ممکن نمیشد. آن زیرزمینها، انبارها و آن زمینهای خاکی همچون پیلههایی تنگ و تاریک بودند که دگردیسی لاجرم باید از آنها آغاز میشد. از این پیلهها بود که کسانی به عزم فتح جهانی بزرگتر پر گشودند. مسیر این بلوغ از آن فضای محقر آغاز میشود؛ که آیۀ رحمت پس از عذاب نویسند. در این مورد خاص چیزیکه از این فضای تنگ میتوان انتظار داشت را ایبسا از دشتی زیبا و پر موهبت نتوان چشم داشت. کرم ابریشم در قلمرویی بزرگ تنها میتواند ساکن شود، اما مشکل بتواند بالغ شود.
اما در آن پیله چه میگذرد که آن را مبدل به چنین آغازگاهی میکند. در آنجا اتفاقی در شرف وقوع است. در آنجا که به ظاهر خوار مینماید، پنهان از دیدگان ما چیزی میجنبد. جنبشی هرچند خفیف ولی نوید زندگی دارد و امیدی بزرگ در سر میپروراند؛ امید تبدیل شدن از کرمی ناچیز به پروانهای زیبا. آنچه ما را به این تغییر و طی این مسیر امیدوار میکند، همین «کسی» بودن است. از «ناکسی» امید گشایش و فتحی نمیرود.
آنچه در دنیای ما فراوان و دستیافتنی است همین پیلههاست ولی آنانکه کارهای بزرگ را مدیون امکانات زیاد میدانند به این مختصر به دیدۀ تحقیر مینگرند. آنانکه سراسر عمر به هواداریها دلخوش کردهاند و خواستهاند تماشاگران ناچیز قلمروهای زیبا بمانند، «ناکسی» را پذیرفتهاند. البته ما با ابراز ارادت به نامهای بزرگ تلاش میکنیم بگوییم «کسی» هستیم و سلیقهای داریم. سلیقهای که در «اینجا» یا «اکنون» ارضا نمیشود. میخواهیم بگوییم به جایی که در آن هستیم تعلقی نداریم. غافل از اینکه ما به آن قلمروهای دیگر نیز تعلقی نداریم. حتی نام «هواداری» نیز برازندۀ ما نیست. چون هوادار واقعی کسی است که در پیشرفت چیزی مؤثر باشد. اصلا حیات بسیاری از هنرها، ورزشها، صنایع و … به هوادارانش وابسته است. پیروان و هواداران فلسفۀ مارکس کسانی بودند که مرزهای اندیشۀ او را وسعت بخشیدند. بخشی از ثروت و مکنت پورشه را هوادارانش رقم زدهاند. رم یا پاریس را هوادارانشان از دستاندازی و تعرض حفظ کردند. در این معنی هوادار کسی است که وجودش در حیات و سرنوشت امری مؤثر باشد. اما از هواداری ما چه چیزی عاید این نامها شده است. ما با سرباز زدن از اینجا و اکنون بیشتر و بیشتر بر ناکسی خود صحه گذاشتهایم.
به قول سنت اگزوپری «تنها زمانی خوشبخت خواهیم بود که به نقش خود ولو بسیار ناچیز باشد آگاه شویم». در جهان قلمروهایی است که کلید فتحش در دستان ما است. در هر عرصهای از صنعت تا زراعت، فوتبال، نظرورزی، فلسفه و خلاصه هر آنچه که تصورش را کنیم، چشماندازهای بینظیری وجود دارد که ما میتوانیم آن را به روی دیدگان دیگران بگشاییم. پس زمانی میتوانیم به آینده امیدوار باشیم که افتخارمان داشتن سهمی ناچیز در آن تیم فوتبال گلکوچک زمینهای خاکی باشد تا هواداری از تیمهای مقتدر جهان. به قول جامی:
جام از کف دست خویش کردن / آب از نم جوی خویش خوردن
به زانکه خوری به کاسه زر / از حوضۀ ساقیان دیگر
روزنامه اعتماد، ۲ بهمن ۱۳۹۷.