مدنیت و بحران مدنیت دو مؤلفه متناظر هر جامعه شهری است که صاحب سابقه طولانی تمدن و تاریخچهای از آداب اجتماعی است. این دو همچون اوج و فرودِ امواج ملازم یکدیگر هستند؛ یعنی بالا رفتن این مستلزمِ فرو آمدن دیگری است تا چرخه سیلانِ دورههای تاریخی دوام یابد.
جامعه ایرانی پس از نیمه دهه چهل و اصلاحاتِ اراضی با بحران مدنیت دست به گریبان شد. عطف آن حرکت تاریخی در دهه هفتاد رخ داد، و از آن پس شاهد نزولِ بحران و تحولی بنیادین در شرایط اجتماعیمان هستیم. تحولی که من آن را مسیرِ رسیدن به بهار مدنیت تعبیر میکنم.
تغییر فاز بحران مدنیت به مدنیت همواره با شواهدی همراه است که وقتی طلایهدارانش ظاهر شدند میتوان تغییر را احساس کرد. از مهمترین شواهد، ظهور تمنیات مدنی در شهرهاست؛ یعنی آن دسته از نیازها که تنها مردمِ اصالتاً شهرنشین از خود بروز میدهند، و در دورههای تفوق بحران قبیح شمرده میشوند. نمونه بارزش انتخابات دوم خرداد بود که دلالت بر نیازهایی فراتر از معیشت و روزمرگی داشت.
اما در آستانه بهار مدنیت تمناهای مدنی فاقد ملازم اصلیِ خود، یعنی رفتارهای مدنی، هستند. بنابراین شاهد آشفتگی و دستپاچگی و عجله هستیم. در این شرایط ساز و کارهای صیانت از نهال مدنیت شکل نگرفتهاند، و همه میخواهند تند و سریع و از طریق میانبر به نتیجه برسند. حال آنکه در شرایطِ تفوق مدنیت الگوهای رفتار مدنی جامعه را به سمتی سوق میدهد که به مصداق «رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود» عمل کند.
دومین انتخابات شورای شهر مصداقی از عرض بنده است. با وجود طیف متنوعی از نامزدها اقبال عمومی نسبت به انتخابات بسیار محدود بود. گویی جامعۀ در حال گذار دچار برودت و دلسردی شده، و عرصه را با انفعال خود ترک کرده باشد. البته هنوز فاصله زیادی تا به اریکه نشستن مدنیت داریم اما قرائن دال بر آن است که پس از فطرتی نسبتاً کوتاه امروز با جامعهای به مراتب پختهتر مواجهیم. جامعهای که به تمرین رفتارهای مدنی مشغول است، و متوجه نیازش به ساز و کارهای صیانت از تمناهای مدنی شده است؛ همچنانکه در انتخابات امسال معلوم بود.
جامعه ما که حالا از رگبارهای زمستانی و حال به حال شدنهای احساساتی عبور کرده است، تنش را به گرمای لذتبخش ثبات بهاری میسپارد. به وضوح میبینم که برای تعقیب خواستههای خود قدم به قدم مبتنی بر رفتارهای مدنی ابداعیِ خویش پیش میرود، و در عین حال از کنار اندک فرصتی که ظرفیت مدنی دارد برای تحقق نیتش منفعلانه عبور نمیکند. حتی اگر کیفیت شورای شهر این دوره و مشارکتِ مردمی را فروگذاریم، جشنواره فیلمِ فجر همچون آیینهای تمام قد خود را به رخ میکشد که عرصه جولان تمناهای مدنی مردم بود، و تمام تلخیهای آن بدل به نکات آموزنده و فرصتی برای تعامل اجتماعی شد. در این جشنواره شور و تکاپوی مخاطبان سینما برای مدیران فرهنگی از یک سو، و هنرمندان از سوی دیگر پیامهای نویدبخش زیادی داشت؛ پیش از هر چیز اینکه سینمایی که چند سال بود در احتضار به سر میبرد، ناگهان همچون ققنوس از خاکستر برخاست، و معلوم کرد که اگر شرایط مهیا باشد میتواند بیش و بهتر از گذشته بالنده و زاینده باشد. این یعنی امیدواری. یعنی جامعه فهمیده است که نباید دست از امید بردارد، و باید بر احساساتش غلبه کند.
حال نقشی که از فرهیختگان در این میان انتظار میرود چیست؟ آنان مربی هستند. نقش تربیتی دارند. حضورشان باید مظهر رفتارهای مدنی، آموزنده، و الگو باشد. هنرمندان هم از جمله فرهیختگان هستند. آنان باید به یاد داشته باشند که در این جریان هرکس که با شناسههای فردِ دچارِ بحران مدنیت شناخته شود به سرعت طرد و به حاشیه رانده میشود؛ متانت، رعایتِ آداب، بزرگواری، صبر، خوشرویی، صداقت، تساهل، تسامح، و برساختنِ آثاری گران از مصالحی ارزان نمونهای از نمودهای رفتارهای مدنی است.
یادداشت برای نشریه اندیشه پویا، اسفند ۱۳۹۲.