در همسایگی احمد شاملو

گفتم که دیوار خانه من با خانه همسایه نازک بود. برای همین اغلب حرف و سخن اهل خانه همسایه را می‌شنیدم و استراق سمع می‌کردم. از خاطرات آن همسایگی چیزهایی به یاد دارم. یک وقت فروغ دست‌هایش را در باغچه کاشت و پیچک از در و دیوار خانه من بالا رفت و خیالم را سبز کرد.
1393/05/01

در بیست و شش سالگی، از یکی دو سال قبل تا یکی دو سال بعد از آن، در همسایگی خانه خیالم خانه‌ای بود پر رفت و آمد. از این همسایگی خوشحال بودم. دیوار نازکی میان خانه من و آن خانه بود. در پنجره خانه‌ام پنجره‌ای از آن خانه را می‌دیدم.

آن خانه محل رفت و آمد فروغ بود و شاملو. اخوان و سهراب و شفیعی کدکنی هم به آنجا رفت و آمد می‌کردند. البته همه به تعارف نیما را صاحبخانه معرفی می‌کردند. او هم گاه گاه به آن خانه سر می‌زد.

در طبقه بالای خانه من و آنها خانه حافظ بود. سقف خانه من نازک بود و برای همین صدای پای حافظ را گاهی می‌شنیدم. بعدها فهمیدم که کف خانه حافظ همه جا نازک است و خانه‌اش سقف ندارد. وقت سحر همیشه در خانه حافظ باران شعر می‌بارید و چون کف خانه‌اش نازک بود، کمی از آن بارش به خانه‌های پایین نیز نشت می‌کرد.

گفتم که دیوار خانه من با خانه همسایه نازک بود. برای همین اغلب حرف و سخن اهل خانه همسایه را می‌شنیدم و استراق سمع می‌کردم. از خاطرات آن همسایگی چیزهایی به یاد دارم. یک وقت فروغ دست‌هایش را در باغچه کاشت و پیچک از در و دیوار خانه من بالا رفت و خیالم را سبز کرد. یک وقت اخوان خبر زمستان را رساند و سرما همه‌ جا را پر کرد. یکبار سهراب به کسی پشت در خانه می‌گفت اهل کاشانم. فکر می‌کنم مأمور سرشماری عالم خیال بود. یکبار هم شفیعی کدکنی همه را به میهمانی به نیشابور برد و سالها در کوچه باغهایش پرسه زدیم، عطر و طعم دلنشینش هنوز در خاطرم هست. یک شب هم شاملو بلند بلند می‌گفت:

یله بر نازکی چمن

رها شده باشی

از بلندی صدایش اول فکر کردم کسی را نفرین می‌کند، بعد فهمیدم او را دعا می‌کرده اما به شیوه خودش. شاملو همه چیزش مخصوص به خود بود. یکبار وقت سحر، وقتی شب بساطش را جمع کرده بود و روز هنوز نیامده بود و رفتگران مشغول آب و جارو بودند تا به پیشواز روز بروند، حافظ برای همه همسایه‌ها شعر نذری فرستاد. در خانه خیال مرا هم زد و بر سر من نیز شعر بارید. بیشتر ترجیح می‌دادم از آن قطرات بارانی بر من ببارد که بر شاملو می‌بارید. زبان و موسیقی کلامش را دوست می‌داشتم، عطر و طعم خاصی داشت. جدید بود و در عالم شعر شبیه بوی چمدانهایی بود که از سفر خارج آمده‌اند. خاطرم هست که شنیدم که می‌گفتم:

نظرگاهت

دریای علف باشد

در دنج دشتی

و نزدیکتر

ردیف نازک تبریزی‌ها

کوچکی برکه را بپایند.

از سر بازیگوشی

نگران ناشیانه تبسم خاری باشی

هنگام که:

ریزگلهای خسته

سختی ساقه خشک را

دریده‌اند

تا بر بی‌حوصلگی گره کور شاخه‌ها

بخندند.

باران طولانی بود و تمام روز و تا پاسی از شب ادامه داشت:

تا آن زمان

که خورشید

زیبا شود

زیبا، زیباتر…

تا آن زمان که شاخه‌های نور

در پنجره‌ای دور

تقلا کنند

تا آن زمان

که نیز

دشنه‌های نقره

ماه را

رشته به رشته

بر شور برکه

بپاشند.

دلشوره است بپاید

تا آن زمان

که در بسته

عطش باز شدن را

یاد آورد

و چشمانت پرِ ستاره

همه سؤال

دستان آویخته‌ات را بچرخانی

که «چرا»؟

 

یادم هست برای شاملو هم در سینی نقره کتابی فرستاده بود. دزدانه نگاهی به روی جلدش کردم. کنجکاو بودم بدانم چه کتابی است تا شاید بدانم چرا حساب شاملو را از دیگران جدا کرده است.

روی جلد کتاب نوشته بود: «شاملوی حافظ». البته بعدها آن کتاب به «حافظِ شاملو» معروف شد.

از وقتی چاپ راه تکثیر کتابها شده از این جور غلط‌های چاپی فروان شده است. چون بعدها حافظ کتابی هم به سایه نذر فرستاد که رویش نوشته بود: «سایه به سعی حافظ». آن هم به «حافظ به سعی سایه» معروف شد.

تا آن موقع نمی‌دانستم حافظ اهل شوخی هم هست.

حالا سال‌هاست که همسایه‌هایم رفته‌اند. گاهی شفیعی کدکنی به آنجا سر می‌زند. اغلب کنار پنجره رو به پنجره آنها می‌نشینم و یاد نجوای اخوان می‌افتم:

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه از بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

حالا دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه‌ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد

یادداشتی به مناسبت بزرگداشتِ شاملو در نشریه اندیشه پویا، مرداد ۱۳۹۳

پست های مرتبط

به نازکی نسیم
چرا تلويزيون نمی‌بينيم؟
خانۀ دوست کجاست؟
مدیریت در سال‌های پس از سرگیجه
مدیریت در سال‌های پس از سرگیجه