درباره بیسوادی گریبانگیر این روزها
اگر یك سنگ را امروز پرتاب كنیم، در نظام آموزش ١٠ سال بعد به زمین مینشیند و نتیجه را معلوم میكند. درست مثل اینروزها كه میبینیم، جوانان و نوجوانان ما، برخلاف تمام آن برنامههایی كه گفته میشد یا خواست مدیران بود، اطلاعات عمومی و سطح سواد چندانی ندارند. بارها و بارها، پایاننامههایی در مقطع كارشناسی ارشد خواندهام كه پر غلطهای املایی بوده و نمیشود پذیرفت كه دانشجویی كه تا این مقطع پیش آمده، املای كلاس دوم و سوم دبستان را هنوز بلد نیست. در واقع ماجرا از این قرار است كه نظام آموزش در دستگاههای آموزشی، آموزشدهنده مدنیت نبودهاند. البته هر نظام آموزشی مدرنی موظف است كه مدنیت را به نسل آینده دانشآموز بیاموزد. این مدنیت به بهانه ادبیات، تاریخ و سواد منتقل میشود. اما در نظام آموزشی ما، تمام اینها موضوعیت خود را از دست دادهاند و تنها تدین منهای مدنیت به دانشآموزان آموخته شده. در حالی كه تدین و مدنیت از هم جدا نیستند و مدنیت مبتنی بر تدین است. مدنیت هم همان است كه در بحثها به یكدیگر میگوییم:«تو كه تحصیلكردهای چرا؟!» چون دقیقا دانشگاه رفتن این انتظار را برای یاد گرفتن آداب مدنیت ایجاد میكند. اما در نظام آموزشی، آداب زندگی در شهرها مورد هدف واقع شده، دانشآموزان در خانه و اجتماع متفاوت تربیت شدند و در كنار تمام اینها، آموزش در شاخههای مختلف به شكلی بوده كه تنها محفوظات مهم شده و یادگیری، روش و شیوههای تفكر و سوال پرسیدن، حذف شده. دانشآموزان ایرانی یاد گرفتند كه ریاضی را هم حفظ كنند و معادلهها را حل نكنند؛ حفظ كنند. نظام آموزشی جواب محور به جای نظام آموزشی سوال محور نشسته و همین است كه این روزها، نسل جوانی را میبینیم كه از سواد و دانش، بهره چندانی نبرده و بیسوادی، جامعه را تهدید میكند. اینها همه نتیجه نظام آموزشی است كه یاد نداده به جای حفظ كردن باید فهمید و درك كرد تا یاد گرفت.
حالا در چنین روزگاری اینترنت و فضای مجازی وارد شده و عدهای معتقدند كه بخشی از بیسوادی عمومی از همین فضاها میآید. در حالی كه این مساله درست نیست. واقعیت این است كه اتفاقا این ابزار به سطح سواد عمومی كمك میكنند. جوانانی كه دانش و آگاهی ندارند، تمام روز خود را در صفحات مختلف میگذرانند و برای حضور، میخوانند و مینویسند. همین خواندن و نوشتن، برای جوانهایی كه چندان اهل مطالعه كتاب و روزنامه و… نیستند، خوب است. وایبر، تلگرام، فیسبوك، پیامك و تمام ابزاری از این دست، برخلاف تصور عموم و حتی مدیرانی كه اظهار نگرانی میكنند، پدیدههایی منجر به بیسوادی نیستند. جوانی كه میخواند و مینویسد، یاد میگیرد كه به سراغ سوژههای مختلف برود و درباره سوژههای مختلف فكر كند. همین اندیشیدن، همین یكجور دیگر به قضایا و مسائل نگاه كردن، ذهن را باز میكند و راهی به سمت پایان ناآگاهی میبرد. ما نمیتوانیم آنقدر یكسویه به فضای مجازی نگاه كنیم و آن را عاملی برای بیسوادی و ناآگاهی بدانیم. چون پایبست این خانه ویرانی، در جایی دیگر بنا شده و به رسیدن تكنولوژی روز به دست جوانان ربطی ندارد. همانطور كه میشنویم، سرانه مطالعه پایین آمده و این پایین آمدن سرانه مطالعه را هم به بیسوادی نسبت میدهیم، در حالی كه حواسمان نیست كه حتی بالا بودن سرانه مطالعه هم نمیتواند دلیلی بر سواد، دانش و آگاهی باشد.
سرانه مطالعه یك رقم و عدد است درباره فروش كتابها. این اعداد و ارقام هیچوقت مشخص نمیكنند كه كیفیت مطالعه چقدر است و كسانی كه در بالا رفتن سرانه مطالعه نقش داشتهاند، چه كتابی خواندهاند و آن كتاب چقدر ارزش علمی یا ادبیاتی داشته. با آمار و ارقام اینچنینی نمیتوانیم درباره سطح سواد مردم حرف بزنیم. در روزگار انقلاب، تیراژ روزنامهها یك میلیون نسخه بود برای جمعیت ٣٦ میلیون نفری ایران. با همین آمار آیا میتوانیم بگوییم كه ایرانیها در زمان انقلاب همه باسواد بودند و بهشدت روزنامه میخواندند؟! خیر. این آمار نمیتوانند كیفیت مطالعه و راه و روش تفكر مردمان یك جامعه را مشخص كنند. برای همین است كه بهطوركلی نمیتوانیم با اتكا به سرانه مطالعه و گذاشتن آن كنار مبحث گستردگی استفاده از فضای مجازی بگوییم كه سطح سواد ایرانیها به این دو دلیل كم شده است.
تك تك این مقولات را باید جدا از هم نگاه كرد. تكنولوژی اینترنت و حضور در فضای مجازی اتفاقی است كه در ١٠ سال اخیر در زندگی ایرانیها افتاده و باید به آن به شكل دیگری نگاه كرد. باید به جای جبههگیری، آن را پذیرفت و قبول كرد كه میتواند كمكساز باشد.
درباره سرانه مطالعه هم باید زاویه نگاه را عوض كرد. باید در نظر گرفت كه سرانه مطالعه به دو عنصر مهم وابسته است؛ قیمت تمام شده پشت جلد و توانایی اقتصادی خانوادهها. در حال حاضر قیمت كتابها روزبهروز بیشتر میشود و برعكس آن، قدرت خرید مردم كم. در چنین شرایطی حذف شدن كتاب از سبد كالای خانواده، اتفاق طبیعی است و به جای اینكه انگشت اتهام بیسوادی و بیارزشی كتاب را به سمت مردم ببریم، باید این دو نكته را درك كنیم و برای آن چارهای بیندیشیم. پذیرش تمام این موارد، نخستین قدم در حل مشكل بیسوادی این روزهاست. تا زمانی كه قدم اول را برنداریم، نمیتوانیم چارههایی را پیدا كنیم. اما اگر این نكات را بپذیریم، آنوقت است كه میبینیم به سادگی با یك كمپین «درست بخوانیم و درست بنویسیم» میتوانیم كمی از مشكلات املایی و انشایی را حل كنیم و در موارد دیگر هم راهحلهای مفیدتر و كارآمدتری به جای برخوردهای همیشگی و بیجواب پیدا میكنیم.
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۲۳ تیر ۱۳۹۴