در آموزههای بزرگان ما به «فرزند زمانۀ خویش بودن» دعوت شده و این موضوع برای همه تقریبا آشناست؛ چیزیکه میتوان مختصرا از آن تعبیر به «معاصر شدن» یا «نو به نو شدن» کرد. بعید میدانم کسی پیدا شود که شک داشته باشد «فرزند زمانۀ خویش» بودن خوب و بلکه واجب است. لیکن در عملِ به این آموزه نیز همچون بسیاری از موضوعات دیگر وحدترویه وجود ندارد و هر کس بنا به تعبیر خودش به شیوهای به آن اقتدا میکند. مثلا برخی تصور میکنند «فرزند زمانۀ خویش بودن» مرادف است با «فرزند زمانۀ دیروز نبودن» و این یعنی به هر آنچه قدیمی است به صرف تعلقش به گذشته پشت کنیم. از این گروه عبارت «گذشتهها گذشته است» را بسیار میشنویم. البته همین گروه حواسشان نیست که گذشته بخش جداییناپذیر اکنون ما است و چشمپوشی از آن حتی در اختیار و ارادۀ ما نیست؛ شیوههایی که با آن بسیاری از مسائل روزمره را حل و فصل میکنیم، بسیاری از دانستههایمان دربارۀ محیط اطراف که ضامن بقای ماست، حتی زبانی که به آن تکلم میکنیم و خلاصه حیاتیترین امور ما آوردههای گذشته است و اگر هر نسل، به این معنی قرار بود فرزند زمانۀ خویش باشد، هنوز آدمیزاد بر روی درخت زندگی میکرد! داعیۀ پشت پا زدن به گذشته برای رسیدن به آینده معمولا از آینده «آیندهای تصنعی» را مراد میکند که در امتداد گذشته و منتج از آن و حاصل زایندگی و بالندگیای طبیعی نیست و بیشتر به رؤیایی میماند که به آن پرتاب شدهایم و نه واقعیت. این تلقی از آینده نه حاصل فعالیت و تلاش دیروز و امروز بلکه بیشتر نتیجۀ انفعال و رفتار واکنشی و رؤیابافی است.
برخی دیگر «فرزند زمانۀ خویش بودن» را در امور بسیار محدود و جزئی میپذیرند و دائما دم از حفظ سنتهایی میزنند که باید ثابت و بیتغییر باقی بماند. این گروه معمولا وقتی سخن از گذشته میگویند مرادشان «گذشتهای گزینشی» است که به فراخور هر گروه دورهای خاص است؛ برای برخی پیش از اسلام است و برای برخی دیگر صدر اسلام و برای برخی دیگر دهۀ شصت و … و به هر حال بقیۀ ایام ماضی را گذشته به حساب نمیآورند. این گروه از سنت نیز برداشت خود را دارند و سنت را امری متصلب و بلاتغییر میدانند و اگر مثلا بگوییم مولانا که تعلق به عالم سنت داشت دائما دعوت به نوگرایی و به روز شدن میکرد معمولا تعجب میکنند! هر دو گروه فوق با وجود ظاهر متفاوت در واقع بسیار شبیهاند از این جهت که هیچکدام متوجه معنای «زمانه» به معنی زمان واقعی نیستند و بلکه هر دو زمانی ساختگی را مراد میکنند که یکی در گذشته و دیگری در آینده است.
خوب است یک بار دیگر به این بیاندیشیم که فرزند زمانۀ خویش بودن چه معنایی دارد. حیات انسان امری ذومراتب است؛ مراتبی از آن اموری است که از ثباتی برخوردارست و آهنگ تغییر آن بسیار کند است. و مراتبی از آن باید هر زمان نو به نو شود تا طراوت و تازگیاش را حفظ کند. مثال خوب این موضوع درخت است؛ هر درخت «اصل» یا ریشهای دارد که با روندی بسیار بطیء دچار تغییر و تحول میشود و «فروع» یعنی شاخساری و برگ و باری دارد که هر سال باید تر و تازه شود. نه لازمۀ نو به نو شدن درخت، قطع آن از ریشههاست و نه پایبندی به ریشهها سبب میشود که درخت از برگ و بار جدید آوردن منصرف شود. در واقع همین پایبندی به اصول است که مایۀ حیات را به رگهای درخت میرساند و متضمن تجدید حیات و نو به نو شدن أن است.
نظر کردن به رویههای دیگر جوامع درسهایی برایمان دارد، سلفیها و داعشیها و اساسا فهرست بلندبالایی از گروهها و جوامعی که میتوان نام برد، در یک گذشتۀ ساختگی و گزینشی خود را حبس کردهاند. این گروهها دائما سخن از پایبندی به اصول صدر اسلام میزنند و میبینیم که چقدر متحجرانه و واکنشی رفتار میکنند. در عوض حکام بسیاری از کشورهای نوکیسۀ حاشیۀ جنوبی خلیج فارس به داعیۀ نو شدن و در واقع سفر کردن به آیندهای تصنعی، بدون حفظ هیچ آدابی و تنها با استفاده از ثروتی که در اختیارشان است، به صورت واکنشی و به داعیۀ تجددگرایی در پی محو آثار گذشتهاند.
جالب است که دو نوع رویکرد فوق به گذشته در عین اینکه به ظاهر بسیار متفاوت است ولی در کنه بسیار شبیه است؛ هیچکدام وصل به اصلی (ریشهای) نیست و چون اساسا موجودیتی زنده نیست نیازی هم به ریشه داشتن احساس نمیکنند. از همینروست که میبینیم هر دو گروه دشمن میراث فرهنگی ملی و جهانی و درصدد محو کردن آنند؛ داعش به نحوی به محوطههای مقدس و محترم تعرض میکند و حکام کشورهای عربی به نحوی دیگر حرمت مقدسترین محوطههای تاریخی جهان اسلام نظیر مسجدالحرام را زیر پا میگذارند. این دو به علت تجانسشان که همان واکنشی بودن و حیات ساختگی و زندگی کردن در حباب تصنعی زمان و زاینده نبودن و نو به نو نشدن است، با وجود تخاصم خیلی خوب یکدیگر را به جا میآورند و آب به آسیاب هم میریزند.
چه به سان گروه نخست معنی اتصال به ریشه را متوجه نشویم و به وجه گذشتنی و در واقع به فسیل گذشته بچسبیم و چه به سان گروه دوم ریشهها را دست و پاگیر بدانیم، در هر دو حالت نمیتوانیم فرزند زمانۀ خود باشیم و در هر دو حالت گرفتار «استیصال» (از بیخ برکنده شدن) خواهیم شد، در عوض راه نجات وقتی است که معنی اصل و تمایزش از فرع را بجوییم و در پی پایبندی به اصول باشیم و از ان تغذیه کنیم و تنها در این صورت فرزند زمانۀ خویش یعنی زنده و زاینده و بالنده خواهیم بود.
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۷ آبان ۱۳۹۴