معمولا در مواجهه با «اشیای روزمره»ای که دیگر کاربردی ندارد یا اصطلاحا «به دردی نمیخورد» ناخودآگاه میگوییم «جایش در موزه است». اگر مفهوم موزه را درست بشناسیم این جمله از روی جهل است چراکه موزه محل تلنبار چیزهای بهدردنخور نیست، لیکن از وجهی دیگر این تصور نسبت به موزه در کنهاش تصور صحیح و ایبسا حکیمانهای است چراکه موزه جای نگهداریِ چیزهایی است که دردی از «روزمرگی» دوا نمیکند، یعنی موزه دردهای «پایدار» و «غیرروزمره» را دوا میکند و به همین خاطر هر آنچیز که از حیز انتفاع «روزمره»اش خارج شده تازه این ظرفیت را پیدا میکند که به موزه بیاید. معمولا نگاه کارکردی و روزمره به موضوعات ما را از انس با آنها محروم میکند، بسیار کم پیش میآید که بتوانیم به ابزار و آلات روزمرۀ زندگی نگاهی غیرروزمره داشته باشیم و به عکس حیفمان میآید به چیزهایی که تحت عنوان یادگاری و هدیه دریافت میکنیم نگاهی کارکردی داشته باشیم و معمولا از آنها در موزۀ ذهن و دلمان مراقبت میکنیم تا گهگاه چیزهایی را به یادمان بیاورد. به این معنی همۀ ما موزههای کوچکی در خانه و حتی در ذهن داریم که از آنچیزهایی که برایمان واجد ارزش است و مرور زمان چیزی از ارزشش نمیکاهد نگهداری کنیم. اما خوب است به این فکر کنیم که چهچیزی در این موزههای خانگی و خصوصی و عمومی هست که واجد ارزش حفاظت است و آن دردی که موزه دوا میکند چیست.
همۀ ما در کودکی تجربۀ گمگشتگی داشتهایم. وقتی گم میشویم مستأصلیم و دچار ترس و اضطراب میشویم و احساس میکنیم در تاریکی به سر میبریم و همه چیز علیه ما و تهدیدکننده است. حالتی که بر ما غلبه کرده است حالتی از «ناپایداری» است و مدام در پی پیدا کردن دستاویزی «سرگردانیم»؛ چیزیکه حسی از ثبات و امنیت به ما دهد. طبیعتا وقتی ناگهان آشنایی میبینیم گویی آن دستاویز را پیدا میکنیم و احساس میکنیم حالا به اتکای او و در واقع با مرکزیت او میتوانیم بقیۀ محیط را نیز بشناسیم و در واقع «پیدا شویم». دیدن یک آشنا کافی است که به تدریج احساس تزلزل و ناپایداری جای خود را به ثبات و آرامش دهد. دوباره احساس میکنیم از تاریکی به روشنایی آمدهایم و همه چیز سرجای خودش قرار گرفته است. برای همین همیشه داشتن یادگارهایی از گذشته که ما را به یاد خویشتنمان بیاندازد به ما حسی از آرامش و ثبات و پایداری میدهد. وقتی هیچ چیز در اطراف ما رنگی از سابقۀ مشترک نداشته باشد یا اصطلاحا چیزی را «به جا نیاوریم» احساس ناپایداری میکنیم؛ بیماران مبتلا به آلزایمر حاد معمولا گرفتار همین حالت اضطراب دائمی میشوند، از همه چیز واهمه دارند و مدام به دنبال چهرۀ آشنایی هستند که با اتکای به او قدری احساس پایداری و آرامش کنند. در واقع «به جا آوردن» یک موضوع کمک میکند که به تدریج در نسبت با آن موضوع، بقیۀ جاها و چیزها را نیز به جا آوریم. موزه آنجایی است که محمل یادآوری است و به احساس پایداری آدمی و جامعه کمک میکند.
ارزش و اهمیت حقیقی موزه را جوامعی که پایدارترند بهتر درک میکنند، جوامع ناپایداری که دردشان «درد روزمرگی» و رساندن امروز به فرداست از دیگر جوامع به موزه نیاز بیشتری دارند ولی متأسفانه این نیاز را کمتر حس میکنند. در چنین جوامعی اگر موزهای هم پدید میآید معمولا از حقیقت موزه دور است؛ یعنی موزه در جوامع ناپایدار و سرگشته است که انبار اشیای قدیمی و به دردنخور تصور میشود. اگر جامعۀ ناپایدار طبیبان دلسوزی داشته باشد حتما ایجاد موزه را برای رساندن جامعه به پایداری پیشنهاد میکند. لیکن جامعۀ ما گویا از خیر طبیبان گذشته است و خودش شروع به درمان خودش کرده است. بدنۀ جامعه ایران خودش رفته رفته احساس نیاز به ایجاد موزه کرده است برای همین میبینیم که موزههای خصوصی رفته رفته دارند حضور پررنگتری پیدا میکنند. در جامعۀ ما احساس نیاز به موزه نشانۀ تقاضای رسیدن به پایداری است و این علامت بهبود است.
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۲۱ آبان ۱۳۹۴