خانۀ پدری آنجایی است که در آن چشم به این جهان میگشاییم و به تدریج خودمان و اطرافمان را میشناسیم. از همان ابتدا پدرمان میشود تلقی دائمی ما از همۀ تکیهگاههای امن عالم، مادرمان میشود تلقی بنیادین ما از محبت بیریا و بیدریغ در طول زندگانی و خانۀ ما میشود استعارۀ ما از همۀ محیطهای «امنی» که میتوانیم به آن احساس تعلق خاطر کنیم. در واقع همۀ آن سنجههای که با آن کیفیات را در طول زندگی وزن میکنیم را از خانۀ پدری به یادگار میگیریم و طبیعی است که محروم بودن از چنین سنجههایی یعنی ما در طول عمر معیاری برای «سکنی گزیدن» نخواهیم داشت.
در خانۀ پدری با همۀ آن واقعیاتی که در طول عمر در قالب الفاظ و واژگان و کلمات درک میکنیم، به صورت مستقیم و بیواسطه ارتباط برقرار میکنیم؛ واقعیتهایی چون خانه، پدر، مادر، خواهر یا برادر، سفره، حتی عطر غذا. همۀ اینها را وقتی هنوز کودکیم میچشیم و میبوییم و حس میکنیم و میفهمیم؛ همان وقتی که حواس ما قویتر است، شامۀ ما بوها را بهتر میبوید، قوۀ چشایی ما مزهها را بهتر درک میکند و دستان ما برای لمس همه چیز آمادهتر است و دیدگانمان رنگها را میبلعد و گوشهایمان ظریفترین صداها را بهتر میشنود. همان وقتی که هنوز از همه چیز عمیقا پرسش داریم و از مواجهه با سادهترین موضوعات حیرت میکنیم. به این اعتبار خانۀ پدری میشود محمل همۀ کنجکاویهای ما. در خانۀ پدری است که اول هر چیزی را میچشیم و میبوییم و میشنویم و بعد نامش را میپرسیم. و این شاعرانهترین راه مواجهه با جهان است چراکه شاعری هم ارتباط بیواسطه با «خودِ چیزها و معانی است» و بعد آوردنشان به قالب کلمات. و در این معنی خانۀ پدری عرصۀ برخورد شاعرانه ما با جهان و همۀ متعلقاتش است.
در خانۀ پدری است که ما ورای کمیات با کیفیات آشنا میشویم. با رنگها و عطرها و طعمهای خوش. چراکه در خانۀ پدری همه چیز بهانهای است برای زندگی کردن در وسیعترین معنایش. انفرادیترین امور در خانۀ پدری میتواند بهانهای شود برای دور هم بودن؛ چای نوشیدن، غذا خوردن حتی تماشا کردن تلویزیون و همه و همه فارغ از شأن عملکردی در خانه پدری حامل کیفیت است. خانۀ پدری است که پنجرهاش صرفا بازشو نیست، فرشش صرفا کفپوش نیست، دیوارهایش صرفا جداکننده نیست. خانۀ پدری آنجایی است که پنجرهاش نخستین خیرگی ما به طلوع خورشید را شاهد بوده، فرشش نخستین گامهای کودکانۀ ما را بدرقه کرده است و درهایش رعناتر شدن قامت ما را اندازه گرفته و سفرهاش روز به روز شاهد بزرگ شدن و بالیدن ما بوده است. خانۀ پدری از اینجهت برای ما ورای یک «مکان» یک «شخصیت» است و شاید بهتر باشد بگوییم «جایی» شده است و بیراه نیست اگر اذعان کنیم اصطلاح «هیچجا خانۀ آدم نمیشود» درباره خانۀ پدری است که مصداق پیدا میکند؛ یعنی همۀ جاهای دیگر در قیاس با خانۀ پدری «هیچجا» یا «ناکجا»ست.
خانۀ پدری گاه خانۀ پدر ماست و گاه خانۀ پدربزرگ ما و گاهی هم خانهای است که در خواب میبینیم. خوابهای ما خبر از ناخودآگاهترین ساحت وجود ما میدهد؛ آنجایی که بیرودربایستی و بیهیچ ارادهای عمیقترین لایههای خویشتنِ ما به بیان میآید و از اینرو در آن اشتباه و ملاحظات دیگر راه ندارد. آنجا که به خواب میبینیم اگرچه وجود خارجی نداشته باشد مأوای وجود ما است و از اینجهت میتواند خانۀ پدری ما باشد. حتی اگر بارها خانهمان را عوض کرده باشیم خانهای که به خواب میبینیم عوض نمیشود و این یعنی خانۀ پدری ما هرچند در عالم ماده بارها عوض شود در عالم معنا همواره یکجاست.
خانۀ پدری نقطهای مشابه و هموزن همۀ نقاط دیگر بر روی نقشه شهر نیست. خانۀ پدری ما آنجایی است که نقشۀ شهر با وجود آن در ذهن ما معنی پیدا میکند و تفسیر میشود. خانۀ پدری حتی ورای ذهن جایی در دل ما است. خانۀ پدری آن خانهای است که شأن مادیاش بسیار کماهمیتتر از شأن معناییاش است؛ بزرگیاش به ابعاد و اندازههایش نیست، روشنیاش به تعداد پنجرههایش نیست، حتی سرراست بودن مسیرش حقیقتا به نشانی پستیاش مربوط نیست. خانۀ پدری آنجایی است که اندازۀ ماست؛ نه بزرگ است و نه کوچک، دلگشا و باصفاست، و نشانیاش برای خودمان از سرراستترین مکانهای عالم هم سرراستتر است. خانۀ پدری خودش نه دور است و نه نزدیک؛ ولی همانجایی است که همۀ مسافتها را از آن مبدأ میسنجیم. خانۀ پدری آنجایی است که ما نمیتوانیم آن را در ترازوی معیارهای عرف مادی بگذاریم؛ آنجایی که وقتی معاملات املاک برایش قیمت میگذارد لاجرم جا میخوریم! چون از نظر خودمان خانۀ پدری ما نه گران است و نه ارزان. در عین اینکه برای سنجیدن خودش سنجهای مادی نداریم، در خانۀ پدری ترازویی در قلب ما قرار میگیرد که همه کیفیات را با آن اندازه میگیریم. یعنی عطر و طعم همۀ غذاهای عالم را با آن غذاها میسنجیم. همۀ محبتها را با آن محبتها میسنجیم. همۀ زیباییهای عالم را با زیباییهای آن میسنجیم و همۀ امنیتها را هم با آن اندازه میگیریم. آنانکه از نعمت تجربۀ زندگی در خانۀ پدری محروم بودهاند، همین معیارهای سنجش کیفیت را از دست میدهند؛ برای چنین کسانی زندگی مجموعهای از کمیات است منهای عطر و طعم محبتآمیزش. مصداق حقیقی مصرع «در خانۀ ما رونق اگر نیست صفا هست» خانۀ پدری است. همین صفای خانۀ پدری است که دل را گرفتار میکند. این خانه همۀ صفاتی که با دل ساخته میشود را برای ما معنی میکند. معنای دلبازی، دلتنگی، دلگشایی، دلباختگی و … . هر قدر از ان دور باشیم فراموشش نمیکنیم بهعکس دوری عطش ما برای درک آن را بیشتر میکند، جایی که مرغ دل ما برایش پر میکشد و فقط در آن قرار و آرام پیدا میکند.
خانۀ پدری آنجایی است که وقتی واردش میشویم و در را پشت سر میبندیم نفسی به راحتی میکشیم. گویی در اینجاست که احساس میکنیم از سرگشتگی و اضطراب نجات پیدا کردهایم. خانۀ پدری مرجع و پناهگاه است. از آن لحظهای که پا از خانه بیرون میگذاریم هرقدر نامطمئن از اینکه در آن روز به کجا خواهیم رفت و دست روزگار چه برایمان تدبیر کرده است امیدوار به بازگشت به این خانهایم. در واقع خانۀ پدری رشتۀ نظامبخش وجود و زندگانی ما است؛ آن پای ثابتی است که اگر نباشد در این عالم احساس تعلیق و سرگشتگی میکنیم. به عبارت دیگر برای هر کس خانۀ پدریاش مرکز عالم است.
در خانۀ پدری است که ما منحصربفرد و زیباییم. به عبارت دیگر خانۀ پدری آنجاییست که ما «به جا آورده» میشویم به اعتبار محاسنمان و نه کاستیها و معایبمان. در خانۀ پدری ما را با همۀ کاستیهایمان دوست دارند و همین سبب میشود که آنجا ما را در همۀ اوقات تلخکامی و تنهایی به خود میخواند. در خانۀ پدری است که همیشه کسانی انتظار ما را میکشند و همیشه غذایی مطبوع هست که گرسنگی ما را رفع کند.
خانۀ پدری خشت و گل و سیمان نیست؛ خانۀ پدری دیواری است دورادور شعلهای از محبت. هرجا که این شعله پرنور و گرمابخش باشد، آنجا خانۀ پدری است. شعلهای که از ما وجود پیدا میکند و خودمان را گرم میکند. لیکن بسیاری عوامل مداخلهگر ممکن است باعث شود ما درکی از خانۀ پدری نداشته باشیم؛ چراکه شعلۀ خانۀ پدری نیاز به مراقبت دارد و هرگونه بیتوجهی ممکن است به کمنوری و خاموشیاش بینجامد. یکی از چیزهایی که این شعله را به خطر میاندازد «خانهبهدوشی» است. خانهبه دوشی به معنی تغییر خانه در ساحت مادی نیست؛ ممکن است بارها خانهمان را عوض کنیم و با انتقال این شعله خانۀ پدری همچنان حفظ شود و ای بسا با وجود زندگی در خانهای ثابت هیچگاه آن را خانۀ پدری ندانیم. تداوم خانهبه دوشی منتهی به بیخانمانی میشود. برای بیخانمانها خانه مرجع نیست خوابگاه است، کسانیکه زندگیشان در بیرون از خانه سپری میشود و خانه برایشان ایستگاه رفع نیازهایشان است. این پدر و مادرند که بیشتر از هر کس این شعله را مراقبت میکنند و حفاظت از آن را به واسطۀ تربیت به فرزندانشان میآموزند و بیخانمانی زمانی است که پدر یا مادر درکی از سکونت و ایجاد محیط امن ندارند، «دل» در گرو خانهشان ندارند و خود استنباطشان از معنای خانه فراتر از عملکردها نیست. خانۀ پدری یافتنی نیست برپاکردنی است؛ هرچند اگر خودمان تجربهاش نکرده باشیم سخت است برای فرزاندنمان پدیدش آوریم ولیکن شدنی است.
یادداشتی منتشرنشده، اسفند ۱۳۹۴.