بیگمان در هر زبان برای نامیدن خورشید و آفتاب واژه یا واژگانی هست لیکن کمتر فرهنگی همچون فرهنگ ایرانی تا این اندازه حول این مفهوم جولان داده و آن را پرداخته و با آن شاعری کرده است. اشتباه نیست اگر بگوییم غنا و ارج هر فرهنگ مدیون مفاهیم مجردی است که به جهان بشری تقدیم کرده است؛ بنیادیترین مفاهیم و انگارهها و استعارههایی که از ورای آن به جهان مینگریم و آنقدر با زندگی و تفکر ما عجین شده و در ناخودآگاهمان رسوب کرده که حضورشان را از ازل بدیهی میدانیم همانچیزی است که فرهنگ ما به ما ارزانی داشته است. یکی از این مفاهیم که فرهنگ ایرانی آن را از صفات و عوارض خورشید وام گرفته و پرورانده و به عرش رسانده و به جهان عرضه کرده، مفهوم «مهر» است.
محترم دانستن مهر یا خورشید و صفات و عوارضش از جمله گرمی و روشنایی و باروری به اندازهای نزد ما قدمت دارد که به زحمت بتوانیم زمانی را تصور کنیم که جهان را از دریچهای به جز این میدیدیم. «مهربانی» یکی از آن مفاهیم بیبدیل و استثنایی است که پدران ما آن را از معنا و صفات «مهر» وام گرفتند؛ به جز این مفاهیمی چون «مهرگان»، «مهرورزی»، «مهرآفرین»، «مهرافزا»، «مهرپرور»، «مهرافروز» همه و همه با هنرمندی نیاکان پارسیگوی ما و به روزگاران به دیوان مهربانی افزوده شده و خواهناخواه اندیشۀ ما را تا به امروز متأثر ساخته و زندگی ما را زیباتر و پرمعنیتر کرده است.
گویی مدتها بود که ما بر خلاف قدمایمان نتوانسته بودیم به دیوان مهربانی چیزی نغز و درخور بیفزاییم. ولیکن بالاخره پس از سالیان طولانی، «دیوار مهربانی» شاید سهم نسل ما در این دیوان باشد. و چه ترکیب غریبی است «دیوار مهربانی»! دیوار که همیشه جدایی را تداعی میکند حالا در کنار مهربانی که پیوند و مجاورت و صمیمت را به خاطر میآورد. لیکن حل این تضاد از مهربانی بعید نیست، چراکه مهربانی عرصۀ امکانیافتنِ ناممکنهاست. چیزهایی که با هم غریبهاند و با هیچ چسبی به هم نمیچسبند با ذرهای مهربانی با هم عجین میشوند. مهربانی است که در چشمبههم زدنی دشمن را دوست و تلخ را شیرین و سرکه را مل میکند. مهربانی همۀ معادلات را به هم میریزد و معادلات خود را جایگزین آن میکند. در بزم محبت و مهربانی است که مفاهیمی چون شاه و گدا قلب میشود و این دو بیهیچ تمایزی رودرو مقابل هم مینشینند.
در باور ایرانیان مهر مربی هستی است که هر چیز را بیهیچ مزد و منتی و به یکسان، تحت تربیت و لطف خود قرار میدهد و این «لطف» چون اکسیری است که متعلقات هستی را «لطیف» میکند. ذرهای ناچیز میتواند در پرتو مهر به آسمان رسد و بر جای خورشید بنشیند و سنگی بیمقداری نیز تحت لطف مهر امکان پیدا میکند که لعل و عقیق شود. دیوار هم وقتی در شعاع مهربانی قرار گیرد جسمانیت و کدورتش را از دست داده و لطیف میشود، دیوار مهربانی آن دیواری است که دیگر حائل نیست بلکه بهعکس عامل پیوند و الفت ماست.
این روزها ظهور دیوار مهربانی به یادمان میآورد که چقدر جای مهربانی در عرصۀ شهر خالی بود. دیوار مهربانی فقط به آنان که چیزی میبخشند و یا نیازمند به چیزی هستند تعلق ندارد؛ این دیوار سهم همۀ اهل شهر از محبت و صمیمیت است. مهربانی که محصور در فضای خصوصی و خانههای ما بود و شعاعش فقط خویشاوندان ما را دربرمیگرفت حالا به شهر تسری پیدا کرده و دایرۀ وسیعی از اهل شهر را دربرگرفته است. البته هنوز هم اگر سراغ شهر را در صفحۀ حوادث روزنامهها بگیریم چهرهای رعبآور و تاریک و سرد به ذهن میآید که خورشید برای همیشه از ان رخت بربسته و رفته است ولی در این ظلمت، ظهور دیوار مهربانی همچون نخستین شعاعهای نور است که طلوع دوبارۀ مهر را نوید میدهد و میشود امیدوار بود که شهری که تا پیش از این سرد و تاریک و ناامن بود، گرم و روشن و مطبوع و امن شود. شهری که در آن «کسی به کسی نبود» شهری شود که اهالیاش در پرتو مهر و لطف و توجه هم قرار دارند. مهربانی شاید تنها عرصهای باشد که در آن کمیت چندان موضوعیت ندارد و حتی ذرهایاش هم میتواند منشأ اثرات وسیع و عمیق شود. ذرهای مهر همچون اکسیری به دل موضوعات نفوذ کرده و همۀ مؤلفههای کمّی و فردی و سودجویانه را که دیوار اصلی بین انسانهاست از بین میبرد و دلها را به هم پیوند میدهد و جراحتهای کهنه را مداوا میکند. در شهری که مهربانی جریان دارد مشکلات بزرگ را هم راحتتر میتوان تحمل کرد!
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۱۵ دی ۱۳۹۴