همچنین حبالوطن باشد درست/ تو وطن بشناس ای خواجه نخست
هربار که خبری از ثبت جهانی میراث مادی یا معنوی منتشر میشود، بلوایی بر پا میشود و این امور به جای آنکه باعث نزدیک شدن دلهای ما با همسایگانی چون آذربایجان و ارمنستان و افغانستان و … شود به نقار فرهنگی و ملی میان ما دامن میزند. گویی چیزیکه کمترین اهمیت را دارد و در سایه میرود ارج مقام و شخصیت بزرگانی چون مولاناست که به قدر کالایی تخفیف پیدا کرده که بر سر مالکیتش دعواست. به قیاس این مثل که «اول برادریات را ثابت کن و بعد ادعای ارث کن!» خوب است از خود بپرسیم به کدامین اعتبار از معنای وطن، ما «هموطن» مولاناییم و اجازه داریم مثنویاش را تنها از آن خود بدانیم.
اگر منظور از «وطن» همانجایی باشد که مولانا آن را وطن میداند که اساسا ایرانی و افغانستانی و رومی بودن مولانا منتفی است؛ چرا که او خود در تفسیر حدیث نبوی «حبالوطن من الایمان»، ما را نخست سفارش به شناخت معنای حقیقی «وطن» کرده است و به قولِ شیخ بهایی «این وطن، شهریست کان را نام نیست». با این تلقی از معنای وطن همۀ عالم و آدم از آنرو که اصل و مأوایشان یک جاست «هموطن» به حساب میآیند. پس اگر مرادمان از وطن مصر و عراق و شام است با مولانا «هموطن» نیستیم، چون او وطنش را جای دیگری میداند!
اگر منظور از «وطن» مولانا جایی باشد که به آن تعلق خاطر بیشتری داشته، البته میشود دربارۀ آن تحقیق کرد؛ در حکایات آمده که وقتی او در آسیای صغیر بود «امیرتاجالدین معتز الخراسانی از خواص مریدان حضرت مولانا بود و حضرت مولانا او را از جمیع امرا دوستتر داشتی و بدو همشهری خطاب کردی» پس اگر سؤال این باشد که مولانا کجا را دوستتر داشت پاسخ این است که احتمالا خراسان را. ولیکن خراسان به روزگار مولانا چهار ربع بود؛ ربع مرو، بلخ، هرات و نیشابور که اکنون در سه کشور مختلف افتاده است؛ منطقه بلخ و هرات در افغانستان، مرو در ترکمنستان و نیشابور در ایران. پس در این معنی ایران و ترکیه نمیتوانند یگانه مدعیان هموطنی او باشند.
اما اگر منظور، فارغ از دو معنای بالا، همۀ آن قلمرویی باشد که وامدار مولانا و مثنوی اوست و از وجود او متنعم شده؛ آنگاه از بلخ تا قونیه وطن مولاناست. در واقع مولانا در طول این مسیر احساس نمیکرد از وطنش خارج شده است. این دربارۀ بسیاری دیگر از بزرگان ما صادق است؛ بوعلیسینا در فاریاب به دنیا آمد و در همدان از دنیا رفت؛ میرسید علی همدانی نیز در همدان زاده شد و در کشمیر دار فانی را وداع گفت. «وطن» این بزرگان آنجایی است که ردپایی از آنان در دل و جان مردمان آن خطه باقی مانده است و از آنان تأثیرات معرفتی گرفتهاند و غربتشان آنجایی است که در آنجا درک نشدهاند و ناشناخته باقی ماندهاند. چرا که در واقع که این بزرگان بودهاند که مرزهای وطن را تعیین میکردهاند. معمولا غافلیم از اینکه ایران وجود نمیداشت اگر فردوسی و بوعلی و مولانایی نبودند که فرهنگ ایرانی را قوام و غنا بخشند. همۀ قلمرویی که بدیشان تعلق خاطر دارد، فارغ از تفکیکات سیاسی، وطن آنان است. حتی بلخ تا قونیه نیز کوچک است برای اینکه وطن مولانا پنداشته شود؛ تا وقتی هستند کسانی چون آنه ماری شیمل آلمانی و راینولد نیکلسون انگلیسی و عبدالباقی گولپیناری استانبولی و غیره که عمری برای شناختن و شناساندن مولانا وقت صرف کردهاند و با آن انس گرفتهاند؛ چطور میتوان مولانا را محدود به وطنی تعیین کرد و ایشان را خارج از این مرز و بیگانه پنداشت.
مثنوی و شاهنامه و نوروز به جای آنکه مایۀ اختلاف ما شود باید به یاد ما آورد که همۀ ما بر سر یک خوان پرورده شدهایم و به یک وطن تعلق داریم و به یک اندازه وامدار آنانیم. میدانیم که مرزهای سیاسی فعلی ایران تنها بخشی از سرزمین فرهنگی ایران است. بسیاری از کشورهای واقع در این حوزه به معنای واقعی کشور نیستند و تصنعا و بنا بر دخالتهای قرنِ اخیر تشکیل شدهاند. برای دولتهای حاکم بر ایشان ضروری است به هر مستمسکی متوسل شوند تا برای خود هویت و تاریخی مصنوعی برسازند؛ از شخصیتهای تاریخی گرفته تا همه میراث فرهنگی ملموس و غیرملموس. ما به عنوان یک ایرانی اگر خود را حقیقتا مخاطب سخن مولانا میدانیم باید تلاش کنیم از فرصتی که کنوانسیونهای بینالمللی فرهنگی فراهم کردهاند برای همدلی و انس بیشتر با دیگر اعضای این خانواده استفاده کنیم. خوب است به جای راندن ترکیه و افغانستان و … و محروم کردنشان از این خوان، باید بدین مطالبه بیاندیشیم که باقی حوزههای نمکپروردۀ مثنوی را به هر علتی که از آن دور افتادهاند نیز دعوت به مشارکت کنیم. اگر خود را هموطن مولانا و مخاطب مثنوی میدانیم، احساس تعلقخاطر کشورهای دیگر به مولانا باید مایۀ خرسندی باشد، نه اسباب نارضایتی و عصیان. همواره حواسمان باشد که مناقشات ما برای مصادرۀ مثنوی مولانا نقض غرضی آشکار است و نشان میدهد اصلا نفهمیدهایم پیام او چیست.
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۲۶ تیر ۱۳۹۵