شکافتن سقف فلک و درانداختن طرحی نو

دهۀ شصت برای عموم جامعه هم مبین سختی‌ها و تلخی‌هاست و هم یادآور عطر و طعمی است دلنشین. چون با اینکه جامعه در تنگنا بود لیکن در خود قوت و اعتماد به نفس انجام کارهای مهم می‌دید و آرمانی داشت و احساس می‌کرد مسیرش در جهت تحقق آرمانهایش است؛ با چنین تفکری بود که سختی‌های این مسیر را هم به جان خریده بود ولیکن احساس رضایت‌خاطر داشت.
1395/05/01

ساده که بنگریم دهۀ شصت بازۀ ده‌ساله‌ای از زمان است مثل هر بازۀ دیگری مثل دهۀ هفتاد یا دهۀ هشتاد یا … . ولیکن دهۀ شصت بنا به عللی ورای بازه‌ای تقویمی از زمان به «دوران» و یا بهتر بگویم «وقتی» تبدیل شده است و برای همین وقتی دربارۀ دهۀ شصت صحبت می‌کنیم گویی دربارۀ کیفیت خاصی از زندگی و حال و هوا صحبت می‌کنیم که به سختی می‌توان مشابه آن را در دهه‌های دیگر حیات جامعه‌مان پیدا کنیم. انقلاب در سال ۵۷ روی داد و سال ۵۹ ایران وارد شرایط جنگی شد؛ در واقع پیش از آغاز دهۀ شصت جامعه دورۀ بی‌ثباتی و گذاری را تجربه کرد و از سال ۶۰ بود که احساسی از استقرار در شرایط جدید به دست آورد. هرچند مصداق تلاش برای رسیدن به ثبات در میانۀ بی‌ثباتی بود درست مثل کشتی‌ای که در میانۀ طوفان و دریای مواج توانسته تعادلش را به دست آورد. در این دوران فضای کشور فضای جنگی بود. مواجهه با جنگ در هر جامعه بنا به موقعیت متفاوت است؛ گاهی نسبت به آن دافعه وجود دارد و گاهی از ان استقبال می‌شود و گاهی جامعه با سردی و بی‌تفاوتی با آن برخورد می‌کند. ولیکن در ایرانِ آن روز فضای ذهنی عموم جامعه، نسبت به جنگ «جنگ جنگ تا پیروزی بود». یعنی گویی همۀ جامعه خود را آماده کرده بود که در جنگی که افقی برای تمام شدن آن وجود نداشت شرکت کند. طبیعتا برای تن دادن به چنین شرایطی و ادامه آن، جامعه پذیرفته بود که به شرایط حداقلی بسنده کند و لذا سطح تمنیات خود را به حداقل رسانده بود؛ در عین اینکه تصور می‌کرد تحمل این تلخکامی‌ها بخشی از رسالتی جهانی است که بر عهده دارد و به این ترتیب برای خود نقشی فراملی قائل بود.

جنگ ایران و عراق بازه‌ای از حیات دراماتیک را برای جامعۀ ایران رقم زد. مثال شرایط دراماتیک حالت سرگیجه یا نشئه‌ای است که پس از شنیدن خبری بسیار بد یا بسیار خوب به آدمی دست می‌دهد. در چنین موقعیتی مختصات و اندازۀ همه چیز از جمله زمان و مکان تغییر می‌کند؛ بدین معنی که بازۀ مشخصی از زمان ممکن است به اندازۀ یک ثانیه کوتاه و یا به اندازۀ چندین سال طولانی‌تر به نظر برسد. مسافتی مشخص ممکن است بسیار نزدیک یا بسیار دورتر به نظر بیاید. ای بسا تصور رایج از مرگ و زندگی نیز در شرایط دراماتیک تغییر کند؛ در شرایط هیجانی مثبت گویی آدمی مرگ را بسیار دور می‌داند و به عکس در شرایط هیجانی از نوع منفی عموم انسانها مرگ را بسیار نزدیک احساس می‌کنند. به عبارت دیگر مناسبات متداول و جاری زندگی مادی و روزمره در شرایط دراماتیک از مرتبۀ مادی به در می‌رود و واجد معنایی می‌شود و از اینرو زندگی رنگ و چهرۀ دیگری به خود می‌گیرد. اگر در شرایط غیردراماتیک عقل حسابگر و منطق است که زمام زندگی آدمیان را به دست گرفته است در شرایط دراماتیک بیش از عقل، احساس و شاید بهتر باشد بگوییم دل است که بر زندگی‌ها حکم می‌راند. برای همین از کل طول زندگی آن لحظاتی که بیش از باقی عمر در خاطر و یاد می‌ماند لحظات دراماتیک است یعنی با اینکه ممکن است این شرایط بیشتر از چند دقیقه طول نکشد از لوح حافظه پاک نمی‌شود.

جامعۀ ایران در دهۀ شصت نیز کیفیتی از حیات دراماتیک را تجربه کرد؛ بازه‌ای که در آن همۀ مناسبات عادی زندگی شکل دیگری به خود گرفته بود. غم‌ و شادی و مرگ و زندگی معنایی متفاوت داشت. اشتباه نیست اگر بگوییم جنگ باعث شده بود که جامعه مرگ را در یک قدمی احساس کند. در عین اینکه شادی‌‌ها نیز بسیار عمیق شده بود. دهۀ شصت به روابط همسایگی و دوستانه و خویشاوندی رنگ جدید و صمیمانه‌تری داده بود. حیات مدنی در ایران که از دهۀ چهل به خاطر بی‌تدبیری در مدیریت کلان دچار فروپاشی شده بود و به سان «جمعیت» متفرقی از افراد بود و نه ارگانیزم واحدی تحت عنوان «جامعه»، در این دهه پس از مدتها دوباره موقعیت و شرایط تبدیل شدن به یک پیکرۀ واحد را یافته بود. جنگ همچون آهنربایی شده بود که براده‌های پراکندۀ آهن را به دور خود گرد آورده بود و به آن انسجام و انتظامی موقتی بخشیده بود. در واقع «جمعیت» را به «اجتماع» تبدیل کرده بود. اجتماع نیز در بسیاری از رفتارهایش شبیه «جامعه» است با این تفاوت که به محض اینکه بهانۀ انسجام را از دست دهد باز از هم فرومی‌پاشد و به «جمعیت» تبدیل می‌شود. در حالت «جامعه» براده‌ها در یکدیگر ذوب می‌شوند و پیکره‌ای واحد را می‌سازند که دیگر به راحتی قابل متفرق شدن نیست. هرچند ایرانیان هنوز هم نتوانستند به لحاظ مدنی و اجتماعی تشکیل «جامعه» دهند ولیکن به آن بسیار نزدیک شده‌اند. در دهۀ شصت و به بهانۀ جنگ حیات مدنی ایرانیان دوره‌ای از تبدیل شدن به «اجتماع» را تجربه کرد که البته شیرین ولی کوتاه و ناپایدار بود.

در دهۀ شصت گذار حیات مدنی از «جمعیت» به «اجتماع» از یکسو و شرایط دراماتیک از سوی دیگر در عرصۀ مدیریتی کشور بسیار انعکاس داشت؛ طبیعتا اولویت مدیریت کشور تدبیر امور جبهه‌ها بود و بعد امنیت و سپس اقتصاد. چنانکه گفتیم شرایط دراماتیک شرایطی موقت و ناپایدار است و طبیعتا برای برنامه‌ریزی‌های اساسی و طولانی‌مدت که نیاز به تدبیر و عاقبت‌اندیشی دارد مناسب نیست. لذا در عرصۀ اقتصادی عملا نمی‌توانست فعالیت‌های چشمگیری رخ دهد. نه تنها فعالیت‌های اقتصادی که عملا هر چیزی که مستلزم وجود آینده‌ای باثبات و روشن است در شرایط دراماتیک متوقف می‌شود و کسی هوای سرمایه‌گذاری بلندمدت در سر نمی‌پروراند و نقشه‌های دور و دراز نمی‌کشد. با این حال اشتباه است اگر تصور کنیم این رکود اقتصادی سبب شده بود کسی گرسنه بماند. در واقع مدیریت اقتصادی جامعه به نحوی بود که با وجود رکود اقتصادی فقر رنگ باخت و این شاید دستاورد بسیار بزرگی بود. اتفاقی که افتاده بود شاید فضای اقتصادی‌ای بود که در آن فاصلۀ میان فقر و غنا بسیار کم شده بود و با همین حربه بود که عملا جامعه توانست رکود را پشت سر بگذارد بدون اینکه قشر وسیعی بی‌سرپناه و گرسنه بمانند این در اثر مدیریت و تدابیر پیچیده مدیریتی و اقتصادی نبود بلکه بیشتر بر اثر همدلی خود جامعه بود. این اتفاقی است که در شرایط اخیر جامعه با وجود تزریق ثروت نفت نمی‌توانیم انتظارش را داشته باشیم؛ چه بسا چنانکه دیدیم در ده سال اخیر با وجود بالا رفتن قیمت فروش نفت از میزان گرسنگی کاسته نشد. البته قصدم این نیست که بگویم کسی در آن دوران ثروتمند نبود چرا بودند جماعت ثروتمندی که فاصلۀ زیادی هم با متوسط مردم داشتند ولیکن در فضای دهۀ شصت آرایش جامعه به نحوی بود که فاصلۀ فقر و غنا به اندازۀ امروز نمایان نبود یا بهتر است بگوییم به رخ کشیده نمی‌شد.

در دهۀ شصت نه تنها در اقتصاد که در عرصۀ صنعت و عمران نیز شاهد رکود بودیم. یکی از مهمترین عللش هم این بود که جامعه احساس می‌کرد آنچه تا پیش از این بوده نمی‌تواند ادامه پیدا کند. یعنی به زعم عموم مردم، بنای صنعت و فعالیتهای عمرانی و اقتصاد و تجارت و فرهنگ و خلاصه همه چیز تا پیش از انقلاب بر بنیادی کج استوار بود و باید ویران شده و از نو ساخته شود. این چیزی بود که عملا باید در دهۀ شصت محقق می‌شد ولی شرایط جنگی اجازه نداد این خواسته برآورده شود. تنها حوزه‌ای که در آن فضا می‌توانست این تجدیدنظر در آن روی دهد حوزۀ فرهنگ بود. فعالیت‌های فرهنگی نه نیاز به سرمایه‌گذاری‌های هنگفت داشت و نه نیاز به تکنولوژی‌های پیشرفته. برای همین این رنسانس در همان دهۀ شصت با همۀ محدودیت‌ها اگرچه به سختی می‌توانست در عرصۀ فرهنگ و هنر اتفاق بیفتد و ای بسا بهترین دوره نیز همین دوران بود. چراکه این عرصه بیش از عقل با دل سروکار داشت و برای همین نه تنها منافاتی با حیات دراماتیک نداشت که تا حدودی هم‌جهت با آن هم بود.

اگر در حوزۀ فرهنگ تا پیش از انقلاب تحت تأثیر چپ‌زدگی نگاه هنرمندان به بیرون از ایران بود، پس از انقلاب و در فضای دهۀ شصت عموم دست‌اندرکاران این حوزه گویی اعتماد به نفسشان را بازیافته بودند که با نگاه به درون و مبتنی بر ظرفیت‌ها و استعدادهای ذاتی خودمان در این عرصه فعالیت کنند. به همین خاطر می‌توانیم بگوییم در بیشتر عرصه‌های فرهنگی چون شعر و هنرهای تجسمی و سینما همۀ فعالیتهایی که روی داد بیشتر با ایدۀ «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم» بود. به زعم من شاید مهمترین وجه تمایز دهۀ شصت با دیگر دوران حیات بعد از انقلاب «تشنگی» باشد. در دهۀ شصت جامعۀ ایران در همۀ عرصه‌ها تشنۀ فتح عرصه‌های نو بود؛ و برای همین به تکاپو و فعالیت افتاده بود. محدودیت منابع در عین احساس تشنگی در جامعۀ ایران خصوصا در عرصۀ فرهنگ سبب شده بود مدیران فرهنگی با دست خالی تلاش کنند آثار با ارزشی بیافرینند. این همان نشاط و طمأنینه‌ای بود که در دهه‌های بعد خصوصا در حوزه‌های دیگر از بین رفت؛ مثلا در دوران سازندگی اصلا دیگر طلب تغییر و از نو ساختن و اساسا فرصت چنین نگاهی پدید نیامد. چون مدیریت اقتصادی و صنعتی جامعه احساس می‌کرد پس از هشت سال جنگ عقب است و هر طور شده باید این قطار از کار افتاده را دوباره به راه اندازد. طبیعتا با چنین تلقی‌ای دیگر فرصتی برای تجدیدنظر در مسیر حرکت قطار و مقصد آن نمی‌توانست وجود داشته باشد.

دهۀ شصت برای عموم جامعه هم مبین سختی‌ها و تلخی‌هاست و هم یادآور عطر و طعمی است دلنشین. چون با اینکه جامعه در تنگنا بود لیکن در خود قوت و اعتماد به نفس انجام کارهای مهم می‌دید و آرمانی داشت و احساس می‌کرد مسیرش در جهت تحقق آرمانهایش است؛ با چنین تفکری بود که سختی‌های این مسیر را هم به جان خریده بود ولیکن احساس رضایت‌خاطر داشت. به خاطر همین عطر و طعم است که دهۀ شصت معرفه شده و شخصیت پیدا کرده است؛ یعنی دهۀ شصت را می‌توان مورد خطاب قرار داد. به عبارت دیگر اگر بازۀ زمانی چند دهۀ اخیر را به سان رشته کوهی تصور کنیم که قلل متفاوتی دارد مرتفع‌ترین قلۀ آن که معرفه است دهۀ شصت است؛ یعنی نسبت به زمانهای دیگر رفعت و تشخص پیدا کرده است؛ دهۀ شصت از «ناگاهی» درآمده و «وقتی» شده، از «ناچیزی» درآمده و «چیزی» شده و از «ناکجایی» درآمده و «جایی» شده. این بدان معنی نیست که در دهه‌های بعد اتفاقی نیفتاد ولیکن آن دهه‌ها تشخصی پیدا نکرد یعنی جایی نشد، وقتی نشد، چیزی نشد. عطر و طعم دهۀ شصت را بیشتر از وقایع و رویدادهای آن احوال کسانیکه در آن دوره می‌زیستند رقم می‌زد. ای بسا دهۀ شصت آنقدر معرفه شد که کلی مضاف‌الیه پیدا کرد؛ یعنی بسیاری از جاها و کسان و اوقات و چیزها بنا به نسبتشان با دهۀ شصت معرفه شدند. از انجا که دهۀ شصت توانست شخصیت پیدا کند، مخالفین سرسخت و دوست‌داران سرسختی نیز یافت. اکنون پس از سه و چهار دهه چه بسا بتوانیم بگوییم ما پناهندگان دهۀ شصت داریم یعنی کسانی که چون معیارهای مطلوبشان را تنها در آن دهه یافتند و این کیفیات دیگر تکرار نشد خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه در دهۀ شصت باقی مانده‌اند و حواسشان نیست که زمانه عوض شده است و دیگر آن زمانه نیست.

یادداشتی درباره «ده شصت» برای ویژه‌نامة کرگدنِ روزنامه اعتماد، مرداد ۱۳۹۵

پست های مرتبط