قصه این امکان را دارد که غامضترین و دشوارفهمترینِ معانی را برای همگان قابل فهم کند. بنابراین اگر حقیقت یا حکمتی را از طریق قصه و روایت بیان کنیم، پنداری زبان آن معنا را برای همگان باز کردهایم. این از آنروست که انسان ذاتا حیوانی روایتمندست و تنها موجود در عالم است که میتواند با روایتها ارتباط برقرار کند و همداستان شود. اگر فرهنگ را دانایی منبعث از تعامل انسان با محیطش بدانیم، آنگاه محیط دیگر محدود به محیط مادی و طبیعی نمیماند. انسان مبتنی بر فرهنگ خود، در آنِ واحد در مراتبی از محیط زندگی میکند؛ یعنی همانقدر که در محیط مادی زندگی میکند در محیط معنایی نیز تنفس میکند و میبالد. هر کدام از این دو مرتبۀ محیط خود ذومراتبند. درین معنی محیط معنایی خود مراتبی دارد؛ عالیترینش مرتبۀ مجردات محض است که به جز معدودی از فرزانگان همهکس را به آن راهی نیست. ولی حقایق محیط تجریدی چیزهایی است که باید به نحوی به همگان انتقال پیدا کند و به این اعتبار مرتبهای از محیط نقشِ واسطِ میانِ معانی محض و انسانها را خواهد داشت که آن را «محیط روایی» مینامیم. زبان، اساطیر، تمثیل، آیین، باورها و آداب و … که هر یک به نحوی صبغهای روایی یافته است، در واقع «روایت» را مستمسکِ بیانِ حقایق و حمکتهای دشوارفهم و مجرد قرار داده است؛ همۀ این امور محیط روایی زندگی آدمی را میسازد.
محیط معنایی از آنرو که دربند کون و فساد مادی نیست، نسبت به محیط مادی دیرپاترست. طبیعتا هر چه محیط روایی صبغۀ مادیاش بیشتر شود، از بیزمانیاش کاسته و بالعکس هرچه مجردتر و لطیفتر شود، بیزمان و بادوام خواهد شد. پس ساحت روایی در مراتبِ نازلش شاید بیش از یکی دو نسل نپاید و در عوض در لطیفترین مراتبش از قفسِ تنگِ زمان میرهد و نسلهای متوالی انتقال پیدا خواهد کرد.
به این ترتیب اگر بخواهیم تجارب و حقایقی را که در اثر تعامل تاریخی با محیط به دست آمده به نحوی بستهبندی کنیم که مشمولِ دخل و تصرف و یا فراموشی نشود، باید به آن صبغهای روایی بدهیم. چراکه اساسا مأموریت قصه و روایت جز این نیست. یعنی روایت هم جوهرهای را عمومی میکند و هم آن را در طول زمان همچون تیری به دوردستها پرتاب میکند. روایت بنا به خاصیتش آدمی را «فرا میخواند» یا به عبارت دیگر ما را مخاطب قرار میدهد و گرفتار میکند. این گرفتاری فرصتی برای ملاقات با معنا پدید میآورد، ای بسا که خود انسان متوجه این توجهش نیز نشود. قصه الزاما عقل و منطق را مخاطب قرار نمیدهد و چه بسا عقلاً ما را متقاعد نکند اما موجب رضایت دل و خاطر میشود. از اینجهت مخاطب قصه صرفا فرهیختگان نیستند بلکه عموم جامعه است. پس اگر معانی به مرتبه روایی نزول اجلال نکند، قابل بیان نمیشود ولی اگر این اتفاق بیفتد بدون آنکه مخاطب خودآگاه باشد، متقاعد شده و معنا را درک خواهد کرد. از اینجهت هر چیزی که صبغۀ روایی یافته باشد، خواهناخواه برهان قاطع تلقی میشود.
روایت هر چند محمل خوبی برای انتقال است ولی به سان پوستهای است برای مغزی که همان حقایق مجردست. از اینرو قصه نیاز دارد که نو به نو شود. زمانیکه ترو تازه نمی شود به تدریج دلالتهایش محجوب میشود و همگان نمیتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. مأموریت فرهیختگان و بالاتر از آن فرزانگان جامعه دریافتِ حقایقِ میراثی و معاصر کردنِ قالبِ روایت در آنهاست، به نحوی که دوباره بتواند عمومی شود. فرزانگان از این جهت مشغول غواصی در عالم مجرداتند و آنچه را دریافت میکنند به مرتبۀ روایی فرامیخوانند. این چیزی است که مدتی است در فرهنگ خودمان صورت نپذیرفته یعنی سالهاست که فرزانگان ما حکمتهای غنی و کهن را به قالبهای همهفهم و جدید نمیآورند و زبانشان را برای عموم باز نمیکنند و از اینرو گویی حقیقت دربرابر ما خاموش شده است این درحالیست که جامعه ما عطش تماس با روایتها را یافته و به تدریج بر عطشش اضافه میشود و این موقعیتی است که باید فرزانگان وقت را «دَریابند» تا به قول حافظ «دُریابند». امیدوارم که ارزش و اهمیت میراث روایی برای جامعه اشکار شده و جامعه بتواند با حمایت فرزانگانش دوباره مخاطب روایتهایش قرار گیرد.
منبع: مقدمه بر ترجمه کتاب «تحلیل افسانة سنگ صبور» اثر کارن میلر که پژوهشگاه میراث فرهنگی در آذر ۱۳۹۵ منتشر کرد.