حضور در محضر شهاب
موزه در تلقی عرفیاش محصول دوران مدرن است. اما تبار این نوع نگاه به اشیاء و اساسا این نوع مواجهۀ با جهان را میتوان در بینش فرهنگی غربیان تا سدهها پیش از این پی گرفت. موزه آن مکانی است که ما را در موقعیت «شناخت» قرار میدهد. شناخت با «به چنگ آوردن» و «سلطه» همراه است که در علوم غربی به وضوح به دیده میآید. همانقدر که گل سرخی که موضوع علم زیستشناسی است چیزی از لطافت و عطرش باقی نمانده، اشیاء موزه نیز اجسادی بیجاناند؛ مثل شهابسنگ داستان سنتاگزوپری:
سنت اگزوپری در یکی از پروازهایش ناگزیر از فرود بر فلاتی مرجانی در دل صحرا شد. فلاتی سفید همچون برف، دویست متر رفیعتر از گستره صحرا. او بر آن فلات سپید تکه سنگ سیاهی را یافت و دریافت باقیمانده شهابی است که از آسمان بر این فلات فروافتاده است. وقتی این راز را دانست، مست و حیران آن را در دست گرفت و خود را اولین کسی دید که میداند شهابی را با انگشتان خویش لمس کرده است. ولی آیا به راستی آنچه او لمس کرده بود یک شهاب بود، یا سنگی کوچک و سوخته که از فروغ و هیبت آسمانیاش چیزی باقی نمانده بود!
وقتی اشیاء را در موزه پیش چشم قرار میدهیم درست مثل وقتی است که خواسته باشیم شهابی نورانی که آسمان را میشکافد را در دست بگیریم، غافل از آنکه آنچه به چنگ آوردهایم سنگی سیاه و بیجان بیش نیست. درک شهاب با به محضر آوردنش منافات دارد؛ آن خط درخشان لحظهای ناغافل طلوع میکند و در چشم به همزدنی میگذرد و هر کسی را توفیق دیدنش دست نمیدهد و این ماییم که باید در محضرش حاضر شویم و درک این صحنه بخت موافق میخواهد و وقت خوش.
بدینسان شیء موزهای که به سلطۀ ما درآمده، ابژهای بیاراده و ایستا بیش نیست، ما بیرون آنیم و در حال نگریستن به کالبد آن. البته اجسادی در موزه جمع میشوند باید ارزش تماشا داشته باشند؛ معمولا آنچیزی که ارزش تماشا دارد یا امری گرانبهاست یا نادر یا کهن. پس موزه محلی است برای نمایش اموری که به حیث قدمت یا بها یا ندرت از باقی اشیاء متمایز شدهاند و برای مخاطب شگفتآور. موزه در این معنی، هرقدر بتواند بیشتر تعجب و شگفتی ما را به لحاظ فاصلهای که با این اشیاء احساس میکنیم بربیانگیزد، موفقتر بوده است. طبیعتا این نوع برخورد با آثار صرفا بر غریبگی ما میافزاید؛ ما با دیدن لباسهای مرصع، جامهای طلایی با اشکال عجیب، و یا اجساد مومیایی اشخاص مهم و نظایر آن درمییابیم که چقدر با این هنرها، با این آداب و باورها، و خلاصه با عالمی که این اشیاء به آن تعلق دارند فاصله داریم و چقدر اینها به موقعیت امروز ما بیربط است! در چنین موزهای تنها چیزی که قرار است جهان ما را به جهان اشیاء کهنه نزدیک کند، معدود اطلاعات تاریخی است که محل ساخت یا پیدا شدن اثر، جنس، اندازۀ آن و دورۀ تاریخی آن را بیان میکند. این نوع برخورد با موزه و به تبع آن تاریخ، نوعی استراق سمع است؛ یعنی ما خود و زمان و موقعیت خود را مخاطب این آثار نمیدانیم و تنها محض ارضاء کنجکاوی به آنها توجه میکنیم، همچون زمانیکه دو نفر بیگانه در حال سخن گفتناند و ما گوش ایستادهایم تا سخنشان را بشنویم. اگر موزه را محل و فرصتی برای داناتر شدن بدانیم «شناخت» به تعبیر فوق، اگر به سوء تفاهم منجر نشود، بر دانایی ما نیز نمیافزاید و در بهترین حالت انبوهی از اطلاعات را به حافظۀ ما عرضه میکند.
شناختی که به داناتر شدن میانجامد در بینش فرهنگی ما به الگوی «فهم» تقرب میجوید. اگر استعارۀ شناخت، دیدن بود، شاید نزدیکترین استعاره برای فهم، «خواندن» یا بهتر است بگوییم «مطالعه» باشد (با این تأکید که مطالعه و «طلوع» از یک ریشه است). فهم امری متقابل و محصول نوعی تعامل و مشارکت است؛ هر اثر حقیقتی زنده در خود دارد و تقرب به آن همان اندازه که به میل و ارادۀ ما بستگی دارد به اذن و خواست حقیقت نیز وابسته است. ما بنا به میزان شایستگی و تلاشمان میتوانیم شاهد طلوع حقیقت اثر باشیم و در روشنایی قرار گیریم. به این تعبیر موزه جایی است که برای ما فرصتی برای ملاقات فراهم میکند. ملاقاتی که دیگر دیدنِ صرف نیست؛ بلکه تعاملی است که به انس و الفت میانجامد. انس و الفت به معنی آمیزش و در همسرشتگیِ آدمی با حقیقتی است که این اثر مظهر آن است. در حین انس، افق ما با افق اثر میآمیزد و از این ترکیب ما صاحب افقی تازه میشویم. لذا این آمیزش تأثیری وجودی بر ما دارد. ما پس از ملاقات اثر دیگر همان کسی که به موزه وارد شده نیستیم بلکه بنا به اینکه تا چه اندازه توانستهایم به کنه و باطنش نزدیک شویم داناتر شدهایم.
هرچند در تلقیهای متأخرتر از موزه سعی شده از نگاه ابژکتیو و قرن نوزدهمی به اشیاء موزهای پرهیز شود و به مخاطب و تفسیرهای او اهمیت داده شود، ولیکن این طرز مواجهۀ جدید نیز بسیار در معرض افتادن به دام تفسیرگرایی افراطی است. نکند برای پرهیز از محدود دانستن معانی و دلالتهای اشیاء، معانیشان را متلاطم و اعتباری بدانیم، چون در اینصورت نیز راه به خطا بردهایم. در تلقی فرهنگی ما هر امری حقیقتی واحد و اصیل در خود دارد ولیکن این حقیقت در پس هزاران حجاب محجوب است و آدمی به میزان انسش با موضوع هربار آن را به صورتی درک میکند ولیکن این ادراکات متلون به معنی وجود چندین حقیقت نیست. درست مثل وقتیکه افراد مختلف عزم سفر به اصفهان میکنند، اگر در مسیر درستِ رفتن به اصفهان باشند، بنا به قرب و بعدشان البته گزارشهای مختلفی از مسیر و مقصد میدهند ولیکن این گزارشها با هم تناسب دارند و مکمل یکدیگرند چون روی به یک قبله و یکجا دارند. در این میان اگر کسی گزارشی یکسره متفاوت از اصفهان و مسیرش بدهد، مطمئن میشویم که او راه را گم کرده است. ما به تعداد گمگشتگان میتوانیم گزارشهایی از اصفهان داشته باشیم ولی هیچکدامشان معتبر نیست، چون نسبتی با اصفهان ندارد و چیزی را دربارۀ آنجا بر ما آشکار نمیکند. این گزارشهای رهروان و به مقصدرسیدگان است که از پیچ و خمهای راه میگوید و در عین حال از شیرینی رسیدن به مقصد تعریف میکند و میل و رغبت ما را زیاد میکند. در عوض آنانکه شرح گمگشتگیشان را میدهند صرفا باعث کدورتخاطر میشوند.
اما چه چیزی به ملاقات و به تبعش به انس و تقرب میانجامد و ما را از گمگشتگی نجات میدهد. کلید ورود به چرخۀ فهم موزه «پرسش» است. ما با پرسش داشتن و به میزان اعتبار این پرسش، اجازۀ ورود به محضر حقیقت اشیاء را پیدا میکنیم، و موفق میشویم پردهای را کنار زده و پیشتر رویم. البته هر پرسشی چنین خاصیتی ندارد؛ این پرسشی از جنس طلب و تشنگی است و نه از سر کنجکاوی و تفنن. پرسشهای وجودی ما آنهایی است که تا به پاسخش نزدیک نشویم قرار و آرام نداریم. هر قدر این تشنگی بیشتر و حقیقیتر باشد ما را در مسیر فهم بهتر راهنمایی خواهد کرد. ما با پرسیدن اشیاء را به سخن گفتن وامیداریم. اگر پرسشمان وجودی باشد، آنگاه یگانه معیار ما که تا چه اندازه در این تقرب موفق بودهایم احساس بهجتی است که وجودمان را فرا میگیرد؛ حسی که میتوان آن را به احوالات پس از زیارت مکانی مقدس شبیه دانست. زیارتی که به دیدار و ملاقات انجامیده، احساس گشایشی در احوالات درون ما پدید میآورد که همچون برهان قاطع است.
این نحو ملاقات است که اشیاء گذشته را به ما و موقعیت فعلی ما مرتبط میکند و تذکری پدید میآورد و وضعیت استراق سمع را به وضعیت «مخاطب بودن» تغییر میدهد. در اینصورت شیء بدل به آینه میشود که در آن عکس روی خود را میبینیم. ما به موزه نمیرویم که از گذشته تعجب کنیم بلکه میرویم که آنچه به کار امروز میآید و اصلا در خود ما هست را زنده و بیدار کنیم. به صفت آینگی، شاید هیچ شیء یا اثری نیست که موزهای نباشد؛ ایبسا ندرت و قدمت و یا کهولت همچون حجابی باشد که اتفاقا تقرب ما به حقیقت اشیاء را دشوارتر میکند و چه بسا اشیاء روزمره و سادهای که تذکر واضحتری در خود دارد. از اینجهت دو نوع برخورد با موزه همچون دو نوع نگاه به تاریخ است؛ نگاهی که تاریخ را سیل رویدادهای سپری شده آنهم اتفاقات برجستهای چون ظهور و سقوط پادشاهان و تاریخ جنگها و غارتها و … میداند و دیگری که تاریخ را آن معرفتی میداند که به تدریج و بهتجربه و در جریان طبیعی زندگی و سینه به سینه، در قلب ما رسوب کرده است و ما را تبدیل به موجوداتی کرده که فیالحال تاریخیایم.
هرچه که هست نظرورزی دربارۀ موزه و معنایش بسیار مهم است و شرط آنکه در این حوزه مولد باشیم و نه مقلد، این است که تلاش کنیم تا میتوانیم از منظر فرهنگ خود در آن تأمل کنیم. همچون هر حیطۀ دیگری، ورود به مباحث نظری در این زمینه نیز امری شاق است و نمیتوان از هر کسی که به نحوی اهل موزه و موزهداری است توقع داشت که در این زمینه صاحبنظر نیز بشود. اما بحث نظری است که میتواند ما را از تاریکی به در آورده و در روشنایی قرار دهد. نفس رفتن در تاریکی و راهنما شدن در این وادی جرأت و جسارتی میخواهد که از عهدۀ هر کسی برنمیآید ولی شکی نیست که اگر کسی همچون آقای دبیرینژاد جرأت و جسارت را با پشتکار و پیگری جمع کند، عاقبت به مقصود خواهد رسید. ایشان چه در دورۀ دانشجویی و چه پس از آن و چه حالا که به صورت حرفهای در این حوزه وارد شدهاند، در زمرۀ معدود افرادیاند که حین عمل، دغدغۀ نظرورزی داشتهاند و لذا باید قدرشان شناخته شود و به اثرشان از جمله کتاب اخیر، مشفقانه و نقادانه نگریسته شود. مشفقانه از آن جهت که باید مراقب بود که کسی چون ایشان این صحنه را ترک نکنند و نقادانه برای اینکه به صید کم قناعت نکنند و تلاش کنند قلههای رفیعتری را فتح کنند. مسلما اگر نقد تؤام با انصاف باشد ایشان شنوندۀ خوبی خواهند بود. بنده به سهم خودم برای ایشان آرزوی موفقیتهای بیشتر دارم.
مقدمهای بر کتاب «موزهخوانی» اثرِ رضا دبیرینژاد که در مهرماه ۱۳۹۶ نوشته شد.