به پاس یک عمر آفرینش نورِ منیر فرمانفرمائیان

جهان آینه‌کاری همۀ ضمائم و تعلیقات جهانِ ما را دارد به شکلی یکسر متفاوت؛ آسمان، زمین، آب، درختان و باغ، خورشید و ماه و کواکب آسمانی، و خلاصه همه چیز. این را از گزارش‌های منیر خوب می‌شود فهمید.
1396/09/24

آن صفای آینه وصف دل است

صورتِ بی‌منتها را قابلست

 

میانسال بود که دور ایران می‌گشت به دنبال گمگشته‌اش. سفری هم به شیراز پا داد. همه چیز آن وقتی شروع شد که با دوستانش به مزار شاهچراغ رفته بودند. پا که به بقعۀ آینه‌کاری گذاشت، دچار کرختیِ سرگیجه‌آورِ تلألو و نور شد. حواسش بُرد به آن آینه‌ها و از دوستانش مهلتی خواست برای تنهایی. چشم‌های دوخته‌اش بر آن هیاهو، مدام تنگ و گشاد می‌شد بلکه بهتَرَک ببیند. کران تا به کرانْ روشن از نورش. با نگاه هم می‌توانست زیر انگشت‌هاشْ آن خانه‌بندی‌های برجسته و نرم و روشن را حس کند. زیرِ گنبد چون جامی بلورین بود که برق‌برق می‌زد از شعاع شعلۀ غروب؛ در اوجش شمسه‌ای بود از نقرۀ افشان و زمرد. آفتاب که از پنجره‌ها تو می‌زد، انعکاسش بر این قطعات ریز و درشت، نورها می‌باخت جادویی. شورشوری در دلش افتاده بود. آن فضا بهشتی آمد به مذاقش. ساعتهای طولانی، ماتْ در گره‌بندِ ترنجی‌ها، به چشمش وقفه‌ای کوتاه بود. آنی گِلَش به جهانِ آینه‌کاری گیر کرد و دیگر هرگز از آن سفر برنگشت. او، چهل را رد کرده، متوطن در جهان آینه شد؛ آشنا به چم و خم آن جهان.

جهان آینه‌کاری همۀ ضمائم و تعلیقات جهانِ ما را دارد به شکلی یکسر متفاوت؛ آسمان، زمین، آب، درختان و باغ، خورشید و ماه و کواکب آسمانی، و خلاصه همه چیز. این را از گزارش‌های منیر خوب می‌شود فهمید. او که دیگر به جهانِ آینه سری سپرده دارد، گاهی از آنجا خبرهایی می‌آورد و آنی هوایی‌مان می‌کند؛ و ما، پاگیرِ این جهان، دلخوش به پیام‌های کوتاه او. از آثارش عطری آشنا به مشام می‌رسد؛ اصلا به قدرِ دریافتمان از گزارشهای منیر، ما هم سفری می‌کنیم به جهان آینه‌. ولی دیر یا زود وقت برگشتمان می‌رسد؛ آخر ما در آن جهان مسافریم، نه مقیم.

از نامه‌های منیر پیداست که آنجا زمینش آینه است، آسمانش آینه است، درختانش آینه‌ است. در جهان آینه فرق آب و درخت و آسمان و زمین، نه در رنگ و جنس است و نه در زبری و نازکی؛ فرقشان در هندسه است. آینه‌ها اسیر هندسه نیستند، بلکه هندسه را از اسارتِ ماده و فرم و جنس می‌رهانند، و به آن وضوح می‌بخشند. در آنجا، جوشش آبِ حوضهاش آینه‌هاییست چرخزنان؛ روانیِ آبِ جویهاش، قطار آینه‌هایی است که همچون فلس‌های ماهی، رجِ هم چیده یا به رشته‌ای نادیده کشیده شده؛ و شطّ‌های جوشانش از تکه‌آینه‌هاییست که لپّر می‌زنند، نظم را در هم می‌شکنند و همهمه می‌کنند. بازی‌های آب در جهان آینه وضوحِ بیشتری دارد تا در عالم ما. پنداری فقط در جهان آینه است که حجابِ مادیت از روی آب هم کنار می‌رود و ما با جوهرِ آب که آن هندسۀ بانشاط و سیّال و پرتحرک است، ملاقات می‌کنیم. در جهان آینه‌کاری جملۀ «آب روشنایی است» را دیگر فقط نمی‌شنویم، بلکه می‌چشیم. هرقدر آینه در تنهایی‌اش منفعل است و از خود رنگ و نشانی ندارد، جهان آینه‌کاری فعّال است. در جهان آینه‌کاری همه چیز به رقص می‌آید و در این رقص صورتها در هم فرو می‌رود، پیچ و تاب می‌خورد و یکی می‌شود و دوباره از نو از هم می‌گسلد و ما را در تردیدی میان دیدن و نادیدن، میان وضوح و ایهام، میان هشیاری و خواب، و روی بندی نازکْ میانِ زمین و آسمان رها می‌کند.

آینه تحفه‌ای از دیار فرنگ بود؛ جام‌های آینۀ اروپایی تمنایشان رسیدن به بزرگترین ابعاد بود برای نشان دادنِ «منتهای صورتِ» واقعی ولی در آینه‌کاریِ ایرانی جامهای بزرگ خرد شد تا «صورتِ بی‌منتها» را منعکس کند. آینۀ فرنگی ساخته شده بود که «خویشتن» ما را به نمایش بگذارد و آینه‌کاریِ ایرانی شد انعکاس‌دهندۀ «بی‌خویشی» ما.

از آن روز منیر، منیرِ دیگری شد؛ کارگاهش به حجره‌های جواهرتراشی شبیه‌تر بود. سایۀ خمیدۀ زنی شبح‌وار در آن دیده می‌شد که مستغرقِ کارش، نه صدایی می‌شنید و نه چیزی می‌گفت و انگار نه انگار در این دنیاست. خودش هم حتما نمی‌دانست پنجه با چه در افکنده و اسیر کجا شده. او فقط می‌فهمید که برایش «سرو» دیگر درختی از گونۀ مخروطیانِ همیشه سبز نیست؛ سروِ جهانِ او، رقص‌کنان چون شعله‌ای سبز زبانه می‌کشد و موجی آرام در هندسۀ قامتش، باد نامرئی را هم به تصویر می‌کشاند. میان ماه او تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است؛ جلای آینه، چردۀ ماه او را مهتابی‌تر کرده. هرچند در جهان آینه‌کاری هیچگاه آفتابی غروب نمی‌کند که نوبت به طلوع ماه رسد ولی شبهایِ بی‌مهتابش هم همچون روز، پرتلألؤ و درخشان است. جهان آینه‌کاری عطر هم دارد؛ ولی نمی‌فهمیم روشنایی‌اش معطر است یا عطرش نورانی!

گُلهای آینه‌کاری، حبّه‌های سرخ یاقوتی و بلورین است؛ انگار که مربّای گُل باشد، مربایی که خوب درست شده و گلگون و شیشه‌ای است. همۀ خوبی‌های گل، یکجا در مربای گل هست؛ نازکی و لطافت، عطر و رنگ، بلکه همه‌شان تشدید هم شده؛ رنگش گلگون‌تر، عطرش دلرباتر، برقش خیره‌کننده و لطافتش همچون شیشه‌ای بی‌لک. البته چیزهایی از گُل هم جا مانده و اجازۀ ورود به مربّا را نیافته؛ از جمله خارهایش و عمر کوتاهش. مربا ساختن، گل را تخفیف نمی‌دهد بلکه عصارۀ ذی‌قیمت و جاودانه‌اش را بیرون می‌کشد و حفظ می‌کند، و گل را برای ماندگاری بی‌نیاز از وجود خار. جهان آینه جهان عصاره‌هاست؛ کارگاه آینه‌تراشی منیر هم کارگاه عصّاری است. او در کارگاهش پوستۀ کدر و تلخ و زبر هر چیز را می‌گیرد تا صفا و رنگ و نورانیت و هندسه‌اش بهتر به دیده آید. رمزش همین است؛ به ظاهر ساده ولی بسیار پیچیده.

در جهان آینه دغدغۀ کون و فساد راهی ندارد. گل و سرو و درخت در عالمِ واقع هرکدام عمری دارد؛ وقتشان که فراز آید، رفتنی‌اند. ولی در عالم آینه همه چیز به اکسیری ماندنی شده. این ماده است که روی در عدم دارد و جهان آینه ماده را از همه چیز خلع کرده است. لیکن راز این اکسیر را دست هر کسی نداده‌اند. جهان آینه خود اهالی‌اش را انتخاب می‌کند. درخشش آنجا موکول به وجود نور است و منبع نورش «منیر» است. آنجا با حضور منیر روشن و برافروخته است و چه خوب این اسم برازندۀ او شده؛ او که سالهاست چشم و چراغ جهان آینه‌کاری شده است. پنداری از بدو تولد در ناصیه‌اش پیدا بوده که رسول چه جهانی است، و یا اسمش همۀ این سالها میخ در دامنش فروکرده و او را در پیِ تحقق معنایش کشیده است. هر چه که هست بسیارند کسانیکه منیر نام داشته‌اند ولی کم‌اند کسانیکه به اندازۀ منیر فرمانفرمائیان، مسمای تمام و کمالی برای این نام باشند. حتی بسیارند کسانیکه با آینه‌ها بازی کرده‌اند و گاه به خطا، تیری هم به هدف زده‌اند، اما با دیدن آثار هیچکدامشان به اندازۀ آثار منیر، دلمان غنج نمی‌رود، حتی برای لحظه‌ای جاکَن نمی‌شویم و به دوردست‌ها پرواز نمی‌کنیم. انگار فقط کسی که خود لذتِ سبکی و دیدار و استقرار در جهان آینه را یافته، می‌تواند رسول و پیغام‌رسان باشد. شرط اقامت در آن عالم هم چیزی جز این نیست؛ باید کدورت را پشت سر گذاشت، باید از خود تهی شد؛ باید سراپا منیر شد، منیر.

یادداشتی که به مناسبت تاسیس موزة آثارِ منیر فرمانفرمائیان در باغ نگارستان در ۲۴ آذرماه ۱۳۹۶ نوشته شد.

پست های مرتبط