چینه چیست؟

این پرسشی راهگشاست و شاید پیدا کردن پاسخ آن نه صرفا منوط به تأمل در تاریخ معماری بلکه نیازمند همه‌جانبه‌نگری باشد؛ مادۀ اصلی ساختن خشت، خاک است. در ادبیات فارسی طوری از خاک یاد شده که پنداری خداوند پست‌تر از خاک نیافریده؛ «خاک پای کسی بودن»، «خاکی بودن»، «از خاک برکشیدن» و «به خاک افکندن» از این جمله است.
1397/04/25

حیف است تو را عمارت گل کردن / تعمیر کنی خرابۀ دل بهتر

 

شاید در اینکه سنگ و چوب و خشت در زمرۀ کهن‌ترین دستمایه‌های آدمی برای ساختن بوده‌اند مناقشه‌ای نباشد. به هر یک از تمدنهای کهن که می‌نگریم آنان را ضمن استفاده از همه این اقسام مصالح، استاد در به کار بردن یکی از این انواع می‌یابیم. مثلا در تمدن کهن چین، استفاده از چوب رایج بود و آنان ابایی از به کارگیری چوب حتی برای بنا کردن معظم‌ترین کاخهای خود نداشتند. معماری یونانی و رومی را به استفادۀ از سنگ می‌شناسیم و در معماری ایرانی خصوصا پس از اسلام غلبه بر استفادۀ از خشت و آجر بود. در توجیه این موضوع معمولا صرفۀ اقتصادی را برمی‌شمریم و اینکه احتمالا در چین چوب ماده‌ای وافر و دردسترس بوده، در روم و یونان سنگ به اندازۀ کافی وجود داشته و در ایران نیز که هیچ یک از این دو به قدر کافی نبود، ناچار استفادۀ از خاک را مصلحت دیدند. البته این یکسره ناروا نیست ولی خوب که تأمل کنیم متوجه خواهیم شد چین که جلگه‌ای پست با خاک رسوبی و آفتاب کافی است و در آن خبری از جنگلهای وسیع با درختان تناور نیست، شاید بهره گرفتن از خشت به صرفه‌تر از چوب بود. در عوض در اروپا جنگلهای کهن با درختان بلند و تنومند آن قدر بود که رومیان را ناچار به آوردن سنگ از معادن زیرزمینی کشورهای تحت فرمانروایی خود نکند. در ایران نیز حتی در شهرهایی که بر پای کوههای ستبر و معادن سنگ ساختمانی‌ جاخوش کرده‌اند، باز شاهد ساخته شدن بزرگترین سازه‌های خشتی هستیم. پس اینکه هر سرزمین و هر فرهنگی چه مصالحی را مصلحت دیده‌اند بیش از اینکه به جبر محیطی‌شان برگردد به طبع فرهنگی‌شان وابسته بود؛ در واقع هر مصالح بیانگر تمنای نحوی از تصرف در عالم است پس باید بپرسیم ایرانیان در گل چه دیدند که از هزاره‌های دور آن را به کار ساختند واداشتند.

این پرسشی راهگشاست و شاید پیدا کردن پاسخ آن نه صرفا منوط به تأمل در تاریخ معماری بلکه نیازمند همه‌جانبه‌نگری باشد؛ مادۀ اصلی ساختن خشت، خاک است. در ادبیات فارسی طوری از خاک یاد شده که پنداری خداوند پست‌تر از خاک نیافریده؛ «خاک پای کسی بودن»، «خاکی بودن»، «از خاک برکشیدن» و «به خاک افکندن» از این جمله است. لیکن وقتی همین «خاک» به «گِل» تبدیل می‌شود در ادبیات جایگاه دیگری پیدا می‌کند و در منظومه‌ای متفاوت از واژگان و اصطلاحات و معانی قرار می‌گیرد. «گل» محصول «سرشتن» است که بارها و به انحاء گوناگون در اقوال نویسندگان و شعرا داستان آفرینش آدمی را تداعی می‌کند. از سوی دیگر «گِل» و «گُل» جناس دارند و همنشینی این دو بر شأن گِل می‌افزاید. در عین حال در ابیات چندی «گل» و «دل» مناظر هم قرار می‌گیرند. اگر صفت «سنگ‌دل» گواهی می‌دهد که از نظر ایرانیان راه بردن به دل سنگ ناممکن است، کنار هم قرار گرفتن گل و دل به این معنی است که راه یافتن به دلِ گل ممکن است. یعنی گِل فرصت الفت بیشتری میسر می‌کند. فارغ از ادبیات در واقعیت هم چنین است؛ یعنی کاری که آدمی با چوب و سنگ می‌کند تا آنها را از ماده به مصالح ساختمانی تبدیل کند، از دخل و تصرفی فیزیکی و جبری فراتر نمی‌رود. چوب به صورت تنۀ درختان در طبیعت وجود دارد و انسان فقط آن را می‌کند و پوستش را جدا می‌کند و به قطعات دلخواه منقطع کرده و بعد بر هم سوار می‌کند. سنگ نیز در قطعات بزرگ و آماده در دل طبیعت هست؛ آدمی این سنگ‌ها را به محل مصرف منتقل می‌کند و آنها را خرد کرده و در اندازه‌های دلخواه می‌تراشد و در ساختمان به کار می‌برد. اما میان مصالحی چون خشت و آجر با مادۀ آن یعنی خاک فاصله‌ای است. آدمی خاک را با آب می‌آمیزد و این آمیزه را خوب ورز می‌دهد و بدینسان آب در درون خاک تا خردترین مقیاس‌ها نفوذ کرده و آرایش مولکولی ذرات آن را چنان تغییر می‌دهد که همچون بافته‌ای است که اجزایش درهم فرورفته و مقاوم در برابر نیروها شده است. لذا خاک و آنچه از آن پدید می‌آید چون گل و خشت بیش از آنکه محصول فرایندی فیزیکی و یا جبری باشد محصول اتفاقی است جوهری. به همین اعتبار است که می‌گوییم آدمی راه به دل گل دارد. اما راه بردن به دلِ گل چه اهمیتی داشته که باعث امتیاز گل بر سنگ در معماری ما شده است. دل به معنی جوهر یا باطن است؛ آنجایی که مغز و حقیقت هر چیز را حفظ کرده. اینهمه صفتی که با دل ساخته شده، نشانۀ وزن و اعتباری است که ایرانیان برای دل هر چیز قائل‌اند و اصلا معنای «اهل دل» بودن جز این نیست که آنان اکتفای به ظاهر امور نمی‌کردند و به تصرف فیزیکی و ظاهری رضایت خاطر نمی‌یافتند. آدمی با راه یافتن به دل موضوعات می‌تواند آن گوهر نهفته در هر موضوع را بیرون آورده و بدینسان آنچه را که در ظاهر پست و بی‌ارزش بوده، قوت و غنا بخشد. بی‌جهت نیست که «قلب» دو معنا دارد؛ یکی به معنی «دل» یا «باطن»، و دیگری به معنای «تغییر دادن». البته «قلب کردن» به معنی تغییری ژرف است، مترادف با «از اینرو به آنرو کردن» یا «زیر و زبر کردن». یعنی هر آن میزان که چیزی کم‌ارزش‌تر و ناچیزتر باشد، در جریان قلب کردن، ارزشمندتر می‌شود. این همان معنای حقیقی کیمیاگری است؛ در این معنی کیمیاگری، افسانۀ تبدیل مس به طلا نیست بلکه بیش از آن استعدادِ انس گرفتن با هر چیز و تقلیب آن است. گل نیز این قابلیت را دارد که در فرآیند پیچیده‌ای که تفاوتی با فرآیند کیمیاگرانه ندارد، از خشت و اجر و سفال فراتر رود و به دست‌پرورده‌هایی لطیف‌تر برسد؛ چیزهایی چون سفال فیروزه‌فام و زرین‌فام که در نفاست کم از فیروزه و طلا ندارند. اینگونه که نظر کنیم چینه صرفا یک عنصر معماری نیست بلکه باب ورود به مسیری بوده که می‌شد در آن جلوتر رفت و پرده‌های بیشتری را کنار زد، مسیری که سد‌ه‌ها جز ارزش از آن حاصل نشده است و ایرانیان هر چه در آن پیشتر رفته‌اند احساس رضایت خاطر بیشتری یافته‌اند. حال امروز چه چیز را جانشین چینه کرده‌ایم؛ دیوارهایی ساخته شده از بلوک سیمانی. بلوک سیمانی حاصل اختلاط شن و ماسه و سیمان و اب است که تحت فشار شدید متراکم و تبدیل به واحدی تکرار شونده می‌شود. بلوک سیمانی حاصل نوعی تصرف جبری در طبیعت است؛ چیزیکه بازگرداندنش به طبیعت ساده نیست. ناخودآگاه بلوک سیمانی در جایگاهِ مصالحی امروزین و مستحکم احساس رضایتی در ما برنمی‌انگیزد. علتش این است که محصول طبع فرهنگی ما و شیوۀ مألوف ما در تصرف در طبیعت نیست. ما در چینه خود را می‌بینیم و بازمی‌شناسیم ولی بلوک سیمانی با ما غریبه است و اکنون مدتهاست که با ساختن آن نه تنها چیزی به دست نیاورده‌ایم که ارزشهایی را از دست داده‌ایم. امید دارم که همانقدر که روزگاری چینه باب ورود ما به مسیری بود که فرهنگمان اقتضا می‌کرد، اکنون نیز چراغی باشد که از بیراهه‌ای که در آن افتاده‌ایم نجاتمان دهد و به مسیر درست واردمان کند.

مقدمه برای کتاب کارگاه علمی بازشناسی و احیاء حصار چینه‌ای باغ‌های تاریخی، مهریز،  ۲۵ تیر  ۱۳۹۷.

پست های مرتبط

در گوشه ذهن هر ایرانی باغی نهفته است