موزۀ ورزش در وهلۀ نخست تداعی کنندۀ جایی است که در آن سابقۀ تاریخی سرزمین ما در موضوع ورزش معرفی میشود. البته این موضوع فیالنفسه کمارزش نیست؛ مسلما با توجه به قدمت طولانی زندگی انسان در این سرزمین، موزۀ ورزش میتواند مکان گردآوری مستندات و شواهد بسیاری از گذشتههای باستانی تا گذشتۀ نزدیک باشد. از دیوارنگارههای غارها تا گراوورها و عکسها و مدالهایی که مبین افتخارات و … است. طوریکه هر ایرانی پس از دیدن این موزه بر خود ببالد و با شعف آنجا را ترک کند. ولیکن پیش از قدم گذاشتن در چنین راه پرمخاطرهای خوب است بپرسیم آیا محض دست یافتن به چنین نتیجهای برایمان کافی است. به سخن دیگر لازم است نخست روشن کنیم که هدف ما از برپایی این موزه دقیقا چیست. برای این کار بد نیست که در ماهیت دو موضوع بیشتر تتبع کنیم؛ یکی «ورزش» و دیگری «موزه».
سرشتِ ورزش
شاید کمتر امری در این دنیا را بتوان سراغ گرفت که به اندازۀ ورزش نسبت به آن اقبال وجود داشته باشد؛ یا کسانی به نحوی به یکی از شاخههای ورزش اشتغال دارند و یا به هر حال علاقمند و پیگیر اخبار مرتبط با آن هستند. این اقبال عمومی چیزی را دربارۀ ماهیت ورزش آشکار میکند و آن اینست که ورزش جذبهای همگانی دارد. به چند علت؛ نخست اینکه ورزش ذاتا بخشی از زیستۀ انسان است و بازیهای ورزشی آمیزهای از تفنن و بازی و رقابت است که هنجارهای آدمی از خردسالی تا بزرگسالی را شامل میشود. دوم آنکه موفقیت در عالم ورزش نیازمندِ مقدمات و ملزومات بخصوصی چون محدودیت سنی، ضریب هوشی فوقالعاده، ابزار و ادوات پیچیده، ثروت و حتی سلامت نیست. لذا همه خود را مستعد موفقیت در رشتهای ورزشی میدانند. در عین حال یگانه شروط روی آوردن به ورزش و پیشرفت در آن، همت و پشتکار است که در زمرۀ وجودیترین تمناهای آدمی است. بدینسان شرط لازم برای روی آوردن به ورزش و تعلق خاطر به آن را همگان دارند و این شرط کافیست که باید توسط دولتها، نهادها و باشگاهها و فدراسیونها و … تأمین شود. سوم آنکه لازمۀ موفقیت در ورزش درست همانچیزی است که اگر واجد آن باشیم در همۀ عرصههای دیگر زندگی موفق خواهیم بود و آن چیزی نیست جز امید. و اصلا ارزش ورزش نیز در همین است و در وهلۀ بعد اموری چون سلامت جسم. چه ایبسا ورزشهایی که الزاما نیازمند و حتی متضمن تندرستی نباشد ولی به جهتِ تحریک امیدواری، متضمن سلامت روان است.
اما به جز جنبههای فردی ورزش جذبهای عمومی و بهتر است بگوییم اجتماعی دارد چراکه جامعه به صفت جامعه بودن میتواند خود را در آینۀ ورزش ببیند و هر ورزش استعداد خاصی برای نشان دادن برخی از ویژگیهای اجتماعی را دارد. مثلا در بازی فوتبال آمادگی فردی و هماهنگی تیمی همزمان معتبر است ضمن آنکه کارگروهی، وقتشناسی، عدالت و جوانمردی نیز در آن اهمیت دارد. بنا به همین ظرفیت زیاد برای انعکاس وجوه بیشتری از زندگی اجتماعی است که فوتبال در میان ورزشهای دیگر پرطرفدارتر است و تیمهای فوتبال در مقیاسهای مختلف به نوعی جامعۀ خود را نمایندگی میکنند. اگر در حین دیدن بازی فوتبال تندتر تپیدن قلبمان را احساس میکنیم بیعلت نیست از آنرو که فوتبال همچون آینهای پیش روی خودمان قرار گرفته است و ما در حین تماشای بازی ناخودآگاه خود را در موقعیتهای مختلف اقدام و عمل میسنجیم. بنا به جمیع این جهات ورزش برای آدمی جذاب است و لاجرم قدمتی به اندازۀ خودِ انسان دارد و حتی شواهد تاریخی و باستانشناختی نیز بر وجود اقسامی از رشتههای ورزشی و قهرمانان و … دلالت دارد. این موضوع منحصر به ایران نیست و در همه جای جهان مصداق دارد. اما در این تاریخ طولانی معنای ورزش دستخوش تغییر و تحولی شده است و شاید وظیفۀ موزه به یاد آوردنِ آن معنای اصیل باشد.
در دنیای پیشامدرن ورزش نیز همانند همۀ دیگر وجوه زندگی ماهیتی دینی داشت؛ امروز برایمان دشوار است تصور اینکه مثلا روزگاری ورزش راگبی نیز مقدس بود و نیای این ورزش در میان بومیان امریکا به مثابۀ نوعی آیین برگزار میشد، همینطور شنا یا سوارکاری یا شمشیرزنی. در واقع غایت پرداختن به ورزشها تربیت بود و تربیت ورای پروردن جسم به معنی پروردن نفس و آشکار کردن ظرفیتهای آن بود. در دنیای جدید ما با ریشۀ امور فاصله گرفتهایم و درک سرشتِ آنها برایمان دشوار است. در واقع امروز غایت پرداختن به بیشتر ورزشها از سرگرمی، پروردن جسم و پروای برد و باخت فراتر نمیرود. لیکن زندگی کردن در عصر جدید این فراموشی را توجیه نکرده و لزوم به یاد آوردنش را نفی نمیکند چراکه امر دینی حبس در زمان و حتی خودآگاه انسانها نیست و فارغ از اینکه ما بدان وقوفی داشته باشیم به صورت غیرمستقیم بر زندگی ما اثر میگذارد و حتی اندیشههای ما را هدایت میکند و شکل میدهد. بیعلت نیست که در بزنگاههایی که ناگهان پرده کنار میرود و ما با سرشتِ واقعی این امور مواجه میشویم احساس بهجتی پیدا میکنیم. به عنوان مثال وقتی در حین دیدنِ مسابقۀ فوتبال شاهد صحنههایی هستیم که در آن بازیکنان یک تیم ورای قوانین مسابقه، حق را به طرف مقابل میدهد و از حق قانونی خود میگذرد ناگهان شوری وجودمان را فرامیگیرد. گویی در همین صحنههای معدود ناگهان فیلمان یاد هندوستان میکند. اما هندوستان ورزش کجاست؟
امروز وقتی سخن از اخلاق ورزشی میشود معمولا از آن «اتیک ورزشی» را مراد میکنیم؛ اتیک تقریبا معادل «انضباط» است. اما اگر اخلاق را واجد زمین و آسمانی بدانیم؛ اتیک یا انضباط، زمینِ اخلاقیات است. به بیان دیگر امروز در عالم ورزش صرفا اتیک ورزشکاری معتبر است و نه بیش از این. در حالیکه در دنیای پیشامدرن از زمین تا آسمان اخلاق مهم شمرده میشد؛ آسمان اخلاق چیزیست که معمولا با اصطلاح «مورال» یا «مرام ورزشی» میشناسیم. «مرام» که خاستگاهی عرفانی دارد از اخلاق به مفهوم «انضباط» بالاتر مینشیند چرا که از دایرۀ مفاهیم صلبی و بایدها و نبایدها پا فراتر میگذارد و عمل به آن به طریق ایجابی باعث نزدیکی دلها و ایجاد پیوندهایی مستحکم در جامعه میشود.
در گذشته ورزش بهترین عرصه برای بروز و ظهور مرام جوانمردی بوده است. بسیارند قصهها و افسانههایی در افواه عموم جامعه که از خلال رقابت کشتیگیران و پهلوانان شهرها، مرام جوانمردی را آموزش میدادند و میستودند. از بارزترین این نمونهها در ادبیات پهلوانی و اساطیری رستم و پوریای ولی بودند. مسلما جوانمردی منحصر به میدان ورزش نبود و دیگر وجوه زندگی از رزم، صنعت و پیشهها و … را نیز شامل میشد. ولیکن در ورزش بود که کنه و باطن این مرام به صورتی ملموستر و قابل درکتر برای جامعه بیان میشد. به این ترتیب فتوت به ورزش معنا میداد و ورزش سطح تماسی برای آشنایی با این مفهوم برای بدنۀ جامعه فراهم میکرد. اگر در بیان شرافت ورزشکارِ واقعی اصطلاحی چون «اخلاق ورزشکاری» را به کار میبریم در واقع نظر به مرام و انضباط تؤام داریم. اینگونه بود که بسیاری فضایل به ورزشکار القا میشد؛ فداکاری، استقامت، خویشتنداری و عزت نفس و … هرقدر که برای موفقیت در رقابت ورزشی سودی نمیبخشید اما در اعتلای جان ورزشکار مؤثر بود. همین بنمایۀ ورزش است که امروز بیش از پیش به دست فراموشی سپرده شده و این نسیان پرداختن به هر نوع ورزشی را به نوعی جسمپروری و لهو و لعب تبدیل کرده و از سوی دیگر معنی رقابتهای ورزشی را به جنگ و کشمکش فروکاسته است. مسلما برای یادآوری دوبارۀ سرشت ورزش نیاز به تمهیداتی است و موزه شاید متناسبترین شیوه باشد.
سرشتِ موزه
بنا به تصور رایجمان از موزه، معمولا موزه را محل جمعآوری و نمایش اشیائی میدانیم که یا به لحاظ قدمت یا به لحاظ ندرت و یا بنا به انتساب و اتصالشان به شخص یا زمان یا رویدادی خاص حائز اصالتی شده باشند. یعنی در ذهن ما موزه مترادف شده است با «محل نگهداری اشیاء باارزش». به سخن دیگر بر این باوریم که موزه محل نگهداری اشیاء روزمره و کاربردی نیست ولی تصور میکنیم تنها «قدمت» و یا «ندرت» است که اشیاء را از حیث روزمرگی خالی میکند و به آن ارزشی نمادین و موزهای میبخشد. واقعیت این است که موزه در اصلش، نه انبار اشیاء با ارزش و نمادین، که محل «تذکر» بوده است.
یادآوری مراتبی دارد؛ در نازلترین مرتبه، منظور از تذکر، یادآوری گذشتۀ نزدیک و دنیوی بشر است و در مراتب عالی، تذکردهندۀ اصل و منشأیی است که بشر از آن آمده ولیکن از آن دور افتاده است. از این نظر موزهها فارغ از تمایزات محتواییشان همگی میخواهند انسان را از دایرۀ منویات و امور روزمرۀ زندگی خارج کنند و آنچه را که در اثر غرق شدن در روزمرگی از یاد برده است به او تذکر دهند به همین علت است که موزه در اصلِ خود معبد بوده است. از این نظر هر شیای که فارغ از ارزش روزمره و کارکردیاش، واجد دلالتی بر امری غیرروزمره باشد، موزهای شمرده میشود. و ما در مواجهۀ با موزه میآموزیم آنچه در آن هست را نه به مثابۀ یک شیء که به مثابۀ نشانهای ببینیم که به موضوعی ورای خود اشاره دارد و قصد دارد چیزی را به یاد ما بیاورد. به عنوان مثال یک فنجان قهوهخوری تا وقتی چیزی را به یاد ما نیاورد و صرفا از جهت اینکه ابزار است برای ما واجد ارزش باشد، موزهای نیست، ولیکن همین فنجان قهوه اگر همچون یک «یادگاری» ما را به یاد شخصی یا رویدادی بیاندازد موزهای شمرده میشود؛ طبیعتا هرقدر این دلالت واضحتر و مهمتر و عمومیتر باشد ارزش موزهای آن بیشتر میشود. در این حالت آن فنجان از شأن یک فنجان خارج شده و به «آینهای» تبدیل میشود که چیزی در آن منعکس است.
موزه خود نیز یک آینه بزرگ است. در واقع آنچه موزه را موزه میکند، بیارادگی آن در تذکر و یادآوری است. موزهای که با نیت تحریفی در تذکر و یادآوری ایجاد شده باشد، از اصلِ موزه بودن دور افتاده است. در این معنی ایبسا آن ارزشهایی که ظاهرا موزه باید حائز آن باشد یعنی قدمت و ندرت اشیاء، خود تبدیل به زنگاری بر وجه آینگی موزه شود. به سخن دیگر وقتی اشیاء را با مقاصدی چون زیبایی ظاهری، ارزش مادی، یا نمادین در موزه جمع میکنیم از معصومیت موزه در انتقال پیام میکاهیم.
تنها نکتهای که وجود دارد این است که زبان اشیاء ساده و روزمره گذشته برای بیان دلالتهایشان بسته است. ما با دیدن شمشیرهای مرصع، نقاشیهای زیبا، و مجسمهها و … به سرعت مسحور میشویم ولی به همان اندازه ممکن است آنها را زود به دست فراموشی بسپاریم درحالیکه امور پیش پا افتادهتری چون قلم و کتاب و لباس و … میتواند تأثیری درازمدتتر در ذهن و خاطر ما باقی بگذارد با این شرط که به واسطههایی زبان به دلالت بگشایند. از این نظر آنچه در موزه هست نیاز به روایت دارد. به سخن دیگر آنچه در موزه هست، هرقدر هم به ما نزدیک باشد مربوط به زمان و مکانی دیگرست. درحالیکه اثرپذیری از اشیاء به شرطی میسر است که این احساس بعد جای خود را به احساس قرب دهد. یعنی ما در حین دیدن این آثار احساس نکنیم آنها به امری در گذشته دلالت دارد و به امروز مربوط نیست و در عوض خود را در موقعیت گذشتگان و حاضر در محضر آن رویداد احساس کنیم تا بتوانیم با آنان همدل شویم. بهترین واسطهای که میتواند این «همداستانی» را پدید آورد «داستان» است. در واقع مخاطبین موزه فارغ از اینکه به چه سن و طبقۀ اجتماعیای تعلق دارند و تنها از آنرو که انسان هستند و انسان موجودی روایی است با روایت زود ارتباط برقرار میکنند. روایت ما را از وضعیت «استراق سمع» در میآورد و «مخاطب» قرار میدهد: یعنی وقتی قصهای به گوشمان میرسد ناخودآگاه سروپا گوش میشویم و همۀ حواس ما تحریک میشود. روایت دل را میلرزاند و تا مدتها در خاطر باقی میماند. مثلا قرار دادن اثراتی از زلزلۀ بوئین زهرا به سال ۱۳۴۱ و روایت نقش مهم جهانپهلوان تختی به مصیبتزدگان این حادثه شاید بیش از بازوبند عقیقنشان تختی ما را با کیستی او مواجه کند و بهتر معلوم کند که چرا با وجود اینهمه نامآوران در زمینۀ کشتی که ایبسا موفق به کسب مقامهای عالیتری از تختی شدند، ولی «تختی» نشدند.
موزه چه در انتخاب اشیاء و چه در روایت، باید سبب شود ورزش و همۀ چیزهای مرتبط با آن را همچون آینه ببینیم. بدین اعتبار همۀ اشیاء میتوانند دو رو داشته باشند؛ رویی که آشکار میکند و رویی که در حجاب میبرد و هنر موزه این است که زبان اشیاء را باز کند و مخاطب با روزمرهترین اشیاء مرتبط با ورزش از آنجهتی که حقایقی را آشکار میکند مواجه شوند.
موزۀ ورزش کجاست؟
از آنجا که در عرصۀ ورزش اشیاء نمادین چون مدالها و جامها و بازوبندها فراوان است، بسیار در معرض این خطریم که به قرار دادن همین اشیاء در موزه اکتفا کنیم و احساس کنیم مثلا اگر مدال کسی را در موزه قرار دادهایم او را به تمامه معرفی کردهایم. درحالیکه مدالها و جامها و بازوبندهای ورزشی هرچند تعمدا موجودیت نمادین قویای دارند لیکن همین وجه نمادین ممکن است سبب شود گذشته تلألوئی تصنعی پیدا کند و واقعیتهای آن محجوب شود. برای مثال دوندهای را تصور کنید که با کفشهای پاره موفق به کسب مدال طلا در مسابقات المپیک شده باشد؛ طبیعی است که دیدن برقِ مدال طلای او ما را از درک فقر او و در عین حال انگیزهاش برای موفقیت عاجر کند. درحالیکه قرار دادن آن کفشهای پاره به ماهیت موزه و تذکر نزدیکتر است تا مدال طلایش. خاطرم هست که در سال ۱۹۶۸ در مسابقات المپیک اتفاقی روی داد که بسیار در افواه پیچید. ماجرای دوندهای سیاهپوست که با وجود به پایان رسیدن رقابت دوی ماراتن و معلوم شدن برندگان، از خط خارج نشد و با وجود خستگی و مصدومیت به دویدن ادامه داد. پشتکار او داوران و تماشاچیانی را که در حال ترک استادیوم بودند متوجه خود کرد و به حیرت واداشت. صحنۀ استقامت او در دویدن بیتوجه به اطراف، صحنهای تماشایی را رقم زد و در نهایت نیز عبورش از خط پایان با تشویق بیمحابا و حتی اشک تماشاچیان و حضار همراه شد. چراکه گویی او با اینکارش پرده از روی حقیقت دوی ماراتن کنار زده بود و همه را بیواسطه با سرشت واقعی این ورزش که استقامت ورزیدن است مواجه کرده بود. حال باید فکر کرد آیا قرار دادن اثر و نشانهای از چنین ورزشکاری در موزه ارزشش حتی بیشتر از مدال طلای نفر اول همان مسابقه نیست. بدینسان ایبسا بلیط رنگ و رو رفته یک ورزشکار برای سفر به مقصد جام جهانی، بنا به وجه آینگی، دلالتهای بیشتری از جامهای سیمین و زرین و مدالهای همان بازیکن داشته باشند و از این نظر به حقیقت موزه نزدیکتر باشد. در این معنی روزمرهترین اشیاء زندگی ورزشکاران گذشته، شیوههای زندگی و مرام آنان را آشکارتر میکند و در عوض اشیاء نادری که در موقعیتهای خاص به آنان بخشیده شده محجوبکننده است.
خلاصه آنکه آنچه در موزۀ ورزش به نمایش گذاشته میشود صرفا آنچیزهایی که صراحتا بر ورزش دلالت میکند نیست بلکه همانقدر که ورزش ما به ازای زندگی است، در موزۀ ورزش نیز زندگی با تمام جنبههایش میتواند جریان داشته باشد. این اشیاء روزمره استعداد بیشتری برای روایت دارد حال آنکه جوایز و مدالها، عموما اشیاء بیقصه است و بیقصه بودن تهدیدی است برای موزه. البته منظور این نیست که این اشیاء نباید در موزه باشد بلکه مقصود این است که نباید در ترتیب دادن موزۀ ورزش به این اشیاء نمادین اکتفا کرد.
موزۀ ورزش از جهتی دیگر نیز منحصر بفرد است و آن اینکه در زمرۀ معدود موزههایی است که مخاطبینش، پدیدآورندگانش نیز هستند و این ظرفیتی بزرگ برای یک موزه به حساب میآید و به غنای آن منجر خواهد شد. چراکه این مخاطبین، بنا به جذبۀ همگانی ورزش، جامعۀ وسیعی را دربرمیگیرد. ضمن آنکه به علت وجهۀ عمومی ورزش، حضور یک تیم در رقابتهای جهانی نه فقط برای آن تیم که برای کل جامعه واجد اهمیت میشود. به این اعتبار میتوان موزۀ ورزش را به آلبومی خانوادگی تشبیه کرد که در آن عکسهای مختلفی از مجالس جهانیِ هر ورزش گنجانده شده؛ لذا از یکسو هر ورزشکار در این موزه به نحوی دنبال اثر و تصویر خود میگردد یا به عبارتی هیچ اهل ورزشی نیست که آرزویش این نباشد که در این موزه حاضر باشد و در عین حال کل جامعه با دیدن این آلبوم متوجه میشود که در هر مجلسِ جهانی جایش کجاست. بدین اعتبار غایت ایجاد موزۀ ورزش باید ایجاد این حس و انگیزه در ورزشکاران باشد که در این موزه اثری ماندگار داشته باشند تا فراموش نشوند. موزهای که خوب برپا شده به تدریج نقشِ اتاق پذیراییِ خانۀ همۀ ورزشکاران را ایفا خواهد کرد که دلشان میخواهد افتخاراتشان را در آن به نمایش بگذارند. بدینسان موزه علاوه بر مخاطبان عام گروهی مخاطب اختصاصی نیز پیدا میکند و در صورتیکه گفتگوی موزه و این گروه از مخاطبین خوب اتفاق افتد به غنای موزه خواهد انجامید.
لیکن همۀ اشیاء در موزه باید به غایت تذکر سرشتِ ورزش جمعآوری شود. یعنی در آن بیش از ارج نهادن به پیروزی باید مرام جوانمردی ستایش شود. در آینۀ موزه باید تفاوت قهرمانی و پهلوانی را دید؛ در آینۀ موزه باید دید که جوانمردی به خرج دادن در میدان رقابت خود پیروزی بزرگی است. در آینۀ موزه باید پیدا شود که از دیرباز، چه در عرصۀ رزم و چه در میدان رقابت ورزشی برای پهلوانان ما اصل کار پیروزی در مسابقۀ جوانمردی بوده است. آنچه تختی را تختی کرد نه تعداد بردهایش و نه تعداد مدالهایش بود، بیش از آن این بود که در رقابت به کتف مصدومِ رقیب کاری نداشت و نقطۀ ضعف رقیب را اسباب پیروزی خود نکرد. همانطور که پوریای ولی پیروزی را در شاد کردن دلِ مادرِ رقیبش دید و حاضر به باخت شد. اثر این پیروزیها بیشتر است و اصلا این پیروزیهاست که در خاطر میماند و ورزش از آنرو که میتواند آینهای برای نشان دادن این قبیل پیروزیها باشد تا این اندازه ممدوح و پرجاذبه است.
یادداشت منتشرنشده، تیر ماه ۱۳۹۷.