چهل خانه

آنچه با گذر زمان دست‌نیافتنی‌تر می‌شود، فراتر از «اطلاع» راجع به این خانه‌هاست؛ آنطور که ما ناظرین این خانه‌ها ثبت و ضبط می‌کنیم. حتی فراتر از «زندگی» جاری درون این خانه‌ها است؛ آنطور که ساکنین امروز این خانه‌ها مشغول آنند. آنچه باید نگران فقدانش باشیم، «اهل» این خانه‌ها بودن است.
1397/11/17

این کتاب دربارۀ «نجف‌آباد» است و دربارۀ «خانه».

دغدغۀ آن ثبت خانه‌هاست؛ خانه‌های نجف‌آباد.

بیم آن محو شدن خانه‌هاست؛ خانه‌هایی که یکی پس از دیگری متروک می‌شوند، تخریب می‌شوند و جایشان را چیزهای دیگری می‌گیرد. نه آنکه فقط خانه‌ها از دست روند؛ این تهدیدی است که گریبان همۀ بناها را گرفته است؛ حمام‌ها، آب‌انبارها، عصارخانه‌ها و … . تحولات به قدری پردامنه و سرعت آن چنان زیاد است که هیچ چیز از آن مبری نیست. بازار و دکان‌هایش؛ آن کفاش، آن حلّاج، آن یکی، و … همه و همه یکی پس از دیگری از صحنه محو می‌شوند. شاید فقط مسجدها بمانند. ولی آنها نیز به‌قدری تغییر می‌کنند که صورتی غیرقابل تشخیص می‌یابند. این تهدید منحصر به نجف‌آباد نیست؛ نجف‌آباد یکی از دهها و صدها شهر اینچنینی است.

اما مگر همیشه جز این بود؟ خانه‌ها پدید می‌آمدند، کهنه می‌شدند، تخریب می‌شدند و جایشان را به بنایی دیگر می‌دادند. آن معدود بناهایی که امروز مانده خود حاصل تخریب و نوسازیِ تعدادی دیگرست. پس چه چیزی اینهمه نگرانمان کرده است؟ آنچه نگران‌کننده است از بین رفتن یک شغل، یک دکان، چند دکان، چند خانه، حمام‌ها و … نیست. نه آنکه مهم نباشد، ولی تهدید اصلی این نیست. سخن از فقدانی بزرگتر است؛ آنچه که باعث شده، خانه‌هایی که هنوز هستند نیز ازبین‌رفته به حساب آیند. ما همانقدر باید داغدار خانه‌های تخریب شده باشیم که داغدار آنها که مانده‌اند و قرار هم نیست تخریب شوند. خانه‌هایی که می‌مانند اما فضاهایی دارند که دیگر اسمشان را نمی‌دانیم. فضاهایی که اسمشان را هم می‌دانیم ولی نامشان برای ما واجد دلالتی نیست. اسمهایی که مسمایشان را می‌دانیم ولی ظرائف و دقایق آن بر ما پوشیده است.

آنچه با گذر زمان دست‌نیافتنی‌تر می‌شود، فراتر از «اطلاع» راجع به این خانه‌هاست؛ آنطور که ما ناظرین این خانه‌ها ثبت و ضبط می‌کنیم. حتی فراتر از «زندگی» جاری درون این خانه‌ها است؛ آنطور که ساکنین امروز این خانه‌ها مشغول آنند. آنچه باید نگران فقدانش باشیم، «اهل» این خانه‌ها بودن است. خانه‌هایی که یا متروک است و یا ساکنین امروزش اهل آن نیستند و سکونت آنها در این خانه‌ها معمولا از روی ناچاری است. میان آنان و این خانه‌ها پیوندهای مستحکمی برقرار نیست. کسانیکه سابقۀ زندگی‌شان در این خانه‌ها از چند سال یا یک نسل فراتر نمی‌رود. حتی ممکن است خانۀ اجدادی‌شان باشد ولی از آن قطع تعلق کرده‌اند، فضاهای آن را تغییر داده‌اند، عمدۀ آن را تبدیل به انباری کرده‌اند و یا به پستوی فراموشی ذهن سپرده‌اند.

«اهلیت» رابطۀ ناگسستنی آدمی با جا است، حتی وقتیکه دیگر در آن ساکن نیست. گویی چیزی از وجود انسان در جایش هست و چیزی از جا در انسان؛ همچون نسبت قطره با دریا. قطره و دریا با هم متجانس‌اند و در ادامۀ هم و هر دو در خردترین اجزایشان در تماس با هم‌. قطره دریا را می‌سازد و دریا در قطره حضور دارد. این هر دو به یک اندازه در وجود و ماهیت هم ایفای نقش می‌کنند. بنا به اهلیت، خانه جایی جدای از وجود ساکنینش نیست بلکه در ادامۀ جسم و ذهن آنهاست. همانقدر که دست امری منضم به پیکر ما نیست بلکه در ادامۀ آن است و ما اشرافی ضمنی نسبت به حضور آن داریم. اندازه‌ها، رنگها، بوها، نورها و هر آنچه از دیدۀ «دیگری» پنهان است، نزد اهل خانه وضوحی ژرف دارد. اهلیت به معنی سرشتگی میان آدمی و مکان چنان است که به خردترین مقیاس‌های محیط نزد آدمی بداهتی غیرقابل وصف می‌دهد. بداهتی که با «اطلاع» فرسنگ‌ها فاصله دارد؛ چندانکه ما برای شناخت خانۀ خود نیازی به اسناد معماری، پلان و مقطع و نما نداریم. همین بداهت بزرگترین ثروت آدمی است و آنچیزی است که سبب می‌شود برای هر کس هیچ جا چون خانه‌اش نشود.

اهلیت است که از زمینی ناچیز «زمینه» پدید می‌آورد؛ زمینه روشن است و زمین تاریک. زمینه معرفه است و زمین نکره. به میزانیکه اهلیت خود را در زمینی می‌گسترد آنجا متفاوت می‌شود با جاهای دیگر. به میزان نشو اهلیت در خانه، خانه اجزایی می‌یابد؛ سردر، ورودی، هشتی، دالان، حیاط، ایوان، اتاق، مطبخ، بام و … . هر چه انس آدمی و خانه بیشتر شود و اهلیت ژرف‌تر، اجزاء خود جزئیات بیشتری پیدا می‌کنند؛ به حیاط، حوض و باغچه و درخت افزوده می‌شود. به اتاق، پس‌اتاق و بالاخانه وطاقچه و کرسی. به ایوان‌ها چالۀ کاربافی و در بام محلی برای خواب شب تدارک می‌شود و همۀ اینها با اعصاب و عضلاتی نامرئی با اهل خانه می‌آمیزد چنانکه اندامهایی از وجود آنان می‌شود. جای آدمها بر کنار سفره، دور کرسی و هر گوشۀ خانه مشخص می‌شود و در فقدانشان جایشان خالی می‌ماند. با گذشت زمان، درخت می‌شود، «آن درخت» و ایوان می‌شود «آن ایوان» و هر چیز واجد شخصیتی ممتاز می‌شود. برای اهل، جایجای خانه فراتر از نام، معنی و قصه دارد. اینهمه به یمن طولانی بودن رابطۀ آدمی و خانه است. اما اهلیت ختم به خانه نمی‌شود و وجودش را به حمام، بازار، مسجد، باغ و … نیز توسع می‌دهد و شهر را فتح می‌کند. اهلیت است که نجف‌آباد را «جایی» کرده متفاوت با جاهای دیگر. این همان چیزی است که سبب شده بگوییم «خانه‌های نجف‌آباد» و مرادمان خانه‌هایی متفاوت با خانه‌های اصفهان یا نراق باشد.

آفت اهلیت نسیان است. فراموشی سبب قطع تعلق و ارتباط آدمی و جا می‌شود. آدمی با وجود ابتلای به اهلیت، مسکن و مأوای خود را ترک می‌کند و می‌رود. همین نیز عرصه را برای ورود نااهلان باز می‌گذارد. نااهلی مرزهای اهلیت را تنگ می‌کند و چراغهایی که اهلیت روشن کرده بود را یک به یک خاموش می‌کند و اعصاب و عضلاتی که «جا» را به «کس» متصل ساخته بود بی‌حس می‌کند. در هجوم نااهلی زمینه‌ها تبدیل به زمین می‌شوند؛ به متراژی قابل خرید و فروش. اهلیت چون زنجیری دست و پاگیر نااهلان است و برای همین آرزوی محو و تخریب کامل نشانه‌های آن را دارند.

همانقدر که اهلیت از خانه به کل شهر نفوذ کرده بود؛ آخرین سنگری که به دست نااهلی فتح می‌شود خانه‌هایند. پیش از هر چیز آنهمه جزئیات خانه در فقدان اهلیت، تبدیل به خلل و فرجی بی‌معنی می‌شود که زودتر به چنگ نااهلی گرفتار می‌آید. طاقچه، بالاخانه، چالۀ کاربافی و ایوان و … تبدیل به انبار و زباله‌دان و یا فضایی زاید می‌شود و حتی نامشان فراموش می‌شود. اینهمه که روزی چون نقش‌هایی زیبا ارزش خانه را به مثابۀ بافته‌ای ارزشمند بیشتر می‌کرد تبدیل به سوراخهایی می‌شود که گسست و آشفتگی از همینجا انسجام باقیِ تاروپود خانه را تهدید می‌کند. خانه و خصوصا جزئیاتش در خاطرات و قصه‌ها و زبان و باورها و مثل‌‌ها و عکسهای نااهلان یا جایی ندارد و یا پس‌زمینه‌ای خنثی است.

با از دست رفتن اهلیت، بیمِ مضمحل شدن «نجف‌آباد» بودنِ نجف‌آباد می‌رود و نه فقط خانه‌هایش. اما در اضطراب از دست رفتن اهلیت، پیش از هر چیز باید نگران خانه‌ها بود از آنرو که شفاف‌ترین آینۀ اهلیت خانه است. همانقدر که اهلیت زادۀ یکی دو روز نبود، از دست رفتن آن نیز در اندک‌زمان روی نمی‌دهد؛ خوشبختانه اهلیت جان‌سخت‌تر از آن است که به سادگی مضمحل شود. اهالی به‌فرضِ ترک خانه و دیار خود، اهلیتشان را ترک نمی‌کنند و اهلیت نیز دست‌بردارشان نیست. تا سالها و حتی نسل‌ها خانۀ جانشان مسخر اهلیت است. اهلیت خانه را نیز ترک نمی‌کند و از پسِ هزاران دخل و تصرف هنوز صاحبخانگی‌اش را به رخ می‌کشد. اهلیت چون روحی است که هر چند در وهلۀ نخست به دیده نمی‌آید اما در هر عکس و سندی که تهیه کنیم، لاجرم ثبت می‌شود. پس در این اوضاع، یگانه مستمسک امیدواری، ثبت و مستندسازی خانه‌هاست؛ ثبت کالبد و ثبت سکونت به منظور ثبت اهلیت. مستندسازی احضار اهلیت است. اهلیتی که هرقدر پراکنده و نامرئی، در خشت‌خشت خانه، در متون و اسناد تاریخی و بالاتر از آن در وجود اهالی این خانه‌ها مأوا دارد؛ در خاطراتشان، در قصه‌هایشان، در تمثیل و مثل‌هایشان، در باورهایشان، در عکس‌های خانوادگی قدیمی، در زبان و الفاظ و نام‌ها و حتی آواهایی که بدان تکلم کنند. به همۀ اینها باید از منظر اهلیت نگریست. اینهاست که به کالبد خانه جان می‌دهد و آن را با وجود ویرانی دوباره برپا می‌کند. باید در این فرصت باقیمانده هرچه گواه اهلیت است حتی کوچکترین نشانه‌ها و ردپاهای باقیمانده را قدر دانست و به دیدۀ تحقیق در آن نگریست.

مقدمه بر کتاب «کالبد و زندگی در چهل خانۀ تاریخی شهر نجف‌آباد» اثر دکتر عاطفه کرباسی، بهمن ماه ۱۳۹۷.

پست های مرتبط