چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته (مولوی)
در محله یا شهر و سرزمینی بیگانه برای رسیدن به مقصد به نشانیهایی متوسل میشویم تا راه را از بیراهه تشخیص دهیم و به مقصد برسیم. نقشه مابهازایی کوچکتر از شهر و محلاتش در اختیار ما میگذارد. به سخن دیگر نقشه، یکی از راههایی است که به کمکش، به آنچه محیطِ بر ما است، «احاطه» پیدا میکنیم. احاطه به معنی «محیط شدن بر چیزی» و مجازا به معنی «اطلاع یافتن» است. اگر معمار ماکت کوچکی از بنایی بزرگ میسازد یا اگر مقاطع عمودی و افقی آن را تهیه میکند، برای احاطه یافتن است. حتی استمداد از علم ریاضیات و آمار و ترسیم نمودار و … برای تحلیل دادههای بزرگ، شیوهای برای احاطه یافتن بر چیزی است که در ظاهر محیط بر ما است. لیکن اینها شیوههای از احاطه یافتن است؛ ما به خانۀ خودمان، یا محله و شهری که سالها در آن زندگی کردهایم احاطه داریم و این احاطهای نیست که به واسطۀ نقشه و آمار دست داده باشد؛ این احاطهای است که اهلیت برای ما به ارمغان آورده است. اگر در هر جای دیگر باید به دنبال نشانهای برای پیدا شدن بگردیم، خانۀ ما، محلۀ ما و شهر ما، آنجایی است که گم شدن در آن ناممکن است.
تصور کنید برای مدت طولانی ساکن خانهای بودهایم و یا بیآنکه دستخوش خانهبهدوشی شده باشیم، سالیان طولانی در محلهای واحد زندگی کرده باشیم. بنا به اهلیت، آن خانه و آن محله دیگر جایی جدای از وجود ما نیست بلکه در ادامۀ جسم و ذهن ما است. همانقدر که دست امری منضم به پیکر ما نیست بلکه در ادامۀ آن است و ما در هر لحظه نسبت به بندبند انگشتان و نقطهنقطۀ پوست دستمان اشراف داریم. اهلیت نیز به خردترین مقیاسهای محیط نزد آدمی بداهت میدهد و همین است که سبب میشود بگوییم آن خانه یا محله یا شهر را همچون کف دستمان میشناسیم. بداهتی که با «اطلاع» فرسنگها فاصله دارد؛ جهات، اندازهها، جایها، رنگها، بوها، نورها، اصوات و هر آنچه از دیدۀ «دیگری» پنهان میماند، نزد اهل آنجا وضوح دارد. اهلیت منحصر به رابطۀ انسان و محیط نیست؛ دو کس را به اعتبار سابقۀ طولانی دوستی و معاشرت میتوان اهل هم دانست. اهلیت دو نفر نسبت به یکدیگر، تأثرات، شادیها و غمها و آرزوهای مشترک برایشان رقم میزند و آنان را با اعصاب و عضلاتی نامرئی به هم پیوند میدهد چنانکه گویی وجودی واحدند.
اهلیت، به مسئلۀ شناخت ابعاد تازهای میبخشد. اگر تا پیش از این احاطۀ جزء بر کل محال بود، اهلیت آن را ممکن میکند. قطره مظهر حقارت است و دریا مظهر عظمت. اما کیست که نپذیرد همانقدر که قطره دریا را میسازد، دریا نیز در قطره حضور دارد. اهلیت تجانس میان دو موضوع چنان است که آن دو، نه فقط برای درک هم نیازی به نشانی ندارند که آنقدر عطر و بوی یکدیگر را گرفتهاند که به هم نشانی میدهند؛ بدینسان نشانی دریا را باید از قطره گرفت.
اهلیت «شناخت» را از امری ارادی و اکتسابی به امری وجودی و ابتلایی تبدیل میکند. اگر شناخت موکول به حفظ استقلال فاعل شناسا از موضوع شناسایی و محیط شدن بر آن است، اهلیت موقوف به برداشته شدن این فاصله و مستحیل شدن یکی در دیگری است. به سخن دیگر اهلیت، وجود هر جزء را آنقدر توسع میدهد که با کل یکی شده و موفق به ملاقات آن میشود. مثل وقتی که مقداری شکر را در آب حل میکنیم؛ پیش از حل شدنِ شکر در آب، آب محیط بر شکر به نظر میرسید ولی وقتی شکر در آب حل شود، این دو در خردترین اجزا با هم ملاقات میکنند. در اینصورت هیچ جزئی از آب نیست که شیرین نشده باشد و این یعنی شکر نیز آب را احاطه کرده است.
اهلیت مرزهای وجودی انسان را توسع میدهد؛ همۀ آن کسان و جاها و چیزهایی که آدمی نسبت به آن احساس اهلیت میکند، قلمروهای فتح شدۀ او را میسازد و بداهت این شناخت نزد او، مهمترین داشتۀ او در طول زندگی است. به اعتبار همین بداهت است که هیچکجا خانه و یار و دیارمان نمیشود. اگر این بدیهیات از زندگیمان حذف میشد، احاطه ما بر زندگی از دست میرفت و چون موجود سرگشتهای بودیم که در خانه و شهرش نیز باید به کمک طول و عرض جغرافیایی، اعداد و ارقام، و نقشهها پیدا شود.
روزنامه اعتماد، ۱۱ اسفند ۱۳۹۷.