بیگانگی نگر که منویار چون دو چشم
همسایهایم و خانۀ هم را ندیدهایم
روزی در تاکسی نشسته بودم و در میانۀ راه بودیم که شنیدم آمبولانسی آژیرکشان از پشت به ما نزدیک میشود، رانندۀ تاکسی دستپاچه مسیرش را منحرف کرد که راه را برای آمبولانس باز کند و در همین حین زیرلب گفت «آدم نمیداند واقعا مریض بدحال دارد یا نه!». این را که گفت با خود میاندیشیدم که این پرسش که «آیا باید اعتماد کنم یا نه؟» شاید سؤال هر روزه و ای بسا هر ساعت از زندگی ما باشد؛ آیا باید به قول و فعل لولهکش و بقال و میوهفروش و رانندۀ آمبولانس و همسایه و دوست و مدیر دولتی و … اعتماد کنم یا نه. چه چیزی تضمین میکند که ما از اعتمادمان نسبت به دیگران آسیب نبینیم؟
اگر آژیر درست باشد که به جز رعایت حق شهروندی چیزی عاید رانندۀ تاکسی نکرده است. ولی اگر آژیر صحیح نباشد البته حقی از رانندۀ تاکسی ضایع شده است. لذا دستاورد عدم اعتماد گاه خیلی ملموس است؛ ما به حرفهایی اعتماد نمیکنیم و جلوی ضایع شدن حقمان را میگیریم ولی دستاوردهای اعتماد خیلی ملموس و کوتاه مدت نیست. برای همین در بسیاری از موارد راحتتریم که بنا را بر بیاعتمادی نسبت به هم بگذاریم. اما یکبار هم موضوع را از زاویۀ دید بیمار یا همراه بیمار در آمبولانس ببینیم. اگر آژیر این آمبولانس حقیقت داشته باشد یعنی بیماری بدحال در آن است که شاید حتی چند ثانیه در مرگ یا زندگی او بیتأثیر نباشد، کافیست چند لحظه خود را جای اطرافیانش قرار دهیم تا حس کنیم چقدر همکاری تکتک همشهریان ما و در واقع همین مسئلۀ «اعتماد» میتواند بر زندگی ما و بر زندگی عزیز ما مؤثر باشد. بیمار و اطرافیانش اگر همۀ عمر را هم بینیاز از اعتماد دیگران گذرانده باشند حتما در این لحظه نیازمند اعتماد آنهایند.
اعتماد نوعی پیوند اجتماعی است؛ جامعه در حالت بیماری به جمعیتی متفرق از افراد فروکاسته میشود. افرادی که هیچ مناسبت و پیوندی از قبیل خون، تعلقخاطر، نوعدوستی، اعتماد و … آنها را به هم متصل نمیکند. به سر بردن در میانۀ جمعیتی متفرق درست همانند به سر بردن در تاریکی است؛ احساس تهدید و گمگشتی دائمی است و اعتماد کردن بسیار سخت و همانند پرتاب کردن تیری است که احتمال اینکه در تاریکی به هدف بخورد بسیار کم است. در چنین احوالات اجتماعی افراد معمولا به حق و خودخواسته پیلهای از بیاعتمادی در اطراف خود میتنند و خود را در آن محبوس میکنند که کمترین آسیب را از ارتباط با دیگران ببینند. در واقع عطای اعتماد را به لقای آن میبخشند. در حالت تاریکی که هر کس به فکر خویش است، کسی به رسیدن خیر از سوی دیگری امیدی ندارد و درصدد است از شر آنان متضرر نشود. در این حالت دم زدن هر فرد از بیاعتمادی و هشدار دادن دربارۀ خطراتش ای بسا خوب باشد و افراد دیگر را از خسارتهای احتمالی اعتماد بیجا برهاند.
ولیکن وقتی احوالات اجتماعی رو به بهبود است؛ افراد آن دوباره در تمنای بیرون آمدن از پیلۀ تنهایی و دادن دستهایشان به یکدیگرند و دوباره رشتههای تعلق خاطر و اعتماد بناست آنها را به هم متصل کند. هرقدر که جامعه از حالت جمعیت فاصله میگیرد و بیشتر به سمت پیکر واحد شدن پیش میرود، افراد بیشتر احساس میکنند از تاریکی خارج شدهاند و «دیده میشوند» و کوچکترین رفتارشان زیر نگاههای تیزبین افراد دیگر است و در این حالت رفتارهای مخدوش کنندۀ اعتماد هم کمتر رخ میدهد. در شرایطی که فضا برای اعتماد مهیا شده است دم زدن از بیاعتمادی دیگر جلوی خسارتی را نمیگیرد و ای بسا خسارت زنندهتر باشد.
به سخن دیگر اعتماد مسئلهای شخصی نیست. ما با «اعتماد کردن» میدانی از اعتماد در اطراف خود ایجاد میکنیم و در این حالت جامعۀ رو به بهبودی را یک قدم به معنای اصلیاش که همان پیکرۀ منسجم است سوق میدهیم. جامعۀ رو به بهبود همچون بافتهای از بندهای اعتماد است که حتی دم زدن از بیاعتمادی یعنی تلاش برای گسستن این پیوندهای ترد و ظریف. کسانیکه از روی شیطنت یا دلسوزی با رفتارشان در تنور بیاعتمادی میدمند در واقع مانع شکلگیری پیکرۀ واحد میشوند و این بسیار خسارتبار است. ما با اعتماد نکردن در مقیاس فردی ممکن است خود را از خسارتی رهانده باشیم ولی کمکی به استحکام و قوت سرمایۀ اعتماد در جامعه نیز نکردهایم و این آفت و خسران بیشتری را در طولانی مدت متوجه خود ما میکند. بیاعتمادی نسبت به همسایه در بهترین حالت سبب میشود ما از گزند او در امان باشیم در حالیکه اگر این بیاعتمادی بیپایه باشد ما بسیار متضرر شدهایم؛ در اینصورت ما خود را از سایۀ گرم همسایه و از بسیاری موهبتهای همسایگی محروم کردهایم. اعتماد در یک جامعه امری قابل افاضه کردن از بیرون نیست؛ این شعلهای است که تکتک افراد جامعه در برافروختن آن و پرستاری کردن از آن سهم دارند و در نهایت همه از خیر آن مستفیض خواهند شد.
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۱۷ خرداد ۱۳۹۵