بازار قزوین

پدرم از روزگار کودکی به خاطر داشت که روزی به پدربزرگم خبر دادند که تاجری تازه‌وارد از شهری دیگر حجره‌ای در نزدیکی گرفته است. پدربزرگم از سر کنجکاوی او را دیده بود که در حجره نشسته و پا بر روی پا انداخته است و مشغول کشیدن چپقی بلند، مرصع و چشمگیر بود. پدربزرگم گفته بود که بعید است تا سال دیگر کاروبارش دوام بیاورد و همین هم شد.