موزه: آشنایی که ما را از گمگشتگی نجات می‌دهد

همۀ ما در کودکی تجربۀ گمگشتگی داشته‌ایم. وقتی گم می‌شویم مستأصلیم و دچار ترس و اضطراب می‌شویم و احساس می‌کنیم در تاریکی به سر می‌بریم و همه چیز علیه ما و تهدیدکننده است. حالتی که بر ما غلبه کرده است حالتی از «ناپایداری» است و مدام در پی پیدا کردن دستاویزی «سرگردانیم»؛ چیزیکه حسی از ثبات و امنیت به ما دهد.

پیرامون شعار ایکوفوم در همایش «موزه و تقدس»

تن از بر تو غایب و دل با تو در حضور   موزه زاییدۀ دنیای مدرن است و ایجاد شده تا مسیر تکامل بشر مدرن را بواسطه نگاهداری از شواهد نفیس و نادر نمایش دهد. اما این پدیده نو، در واقع نامی کهن و خاستگاهی اساطیری دارد. واژه موزه از «موزیون»[2] یونانی مشتق شده که […]

موزه ورزش

از آنجا که در عرصۀ ورزش اشیاء نمادین چون مدالها و جامها و بازوبندها فراوان است، بسیار در معرض این خطریم که به قرار دادن همین اشیاء در موزه اکتفا کنیم و احساس کنیم مثلا اگر مدال کسی را در موزه قرار داده‌ایم او را به تمامه معرفی کرده‌ایم.

در موزه قرار است چه ببینیم؟

 سنت اگزوپری در یکی از پروازهایش ناگزیر از فرود بر فلاتی مرجانی در دل صحرا شد. فلاتی سفید همچون برف، دویست متر رفیع‌تر از گستره صحرا. او بر آن فلات سپید تکه سنگ سیاهی را یافت و دریافت باقیمانده شهابی است که از آسمان بر این فلات فروافتاده است.

پرویز تناولی «شیر ایرانی» را از انقراض رهاند!

به مدرسه که رفتم، شیر برایم همان شخصیتِ اصلیِ قصه‌های کلیله و دمنه شد؛ موجودی محترم و البته باجبروت که باقیِ شخصیت‌های قصه برای خدمت کردن به او از هم سبقت می‌گرفتند. همینطور که بزرگ می‌شدم می‌فهمیدم قصه‌پردازی حول شخصیت شیر در تاریخ و ادبیات ما تمامی ندارد؛ شیر آن حیوانی بود که می‌گفتند گوشت آدم مؤمن را نمی‌خورد.

دوش «وقت» سحر از غصه نجاتم دادند

در «زمان تقویمی» همه چیز با معیار‌های محسوس و متریک سنجیده می‌شود؛ مثلاً فاصله امروز تا دیروز مثل فاصله دیروز تا پریروز است. درست به همان ترتیب که یک کیلومتر در جاده اصفهان تفاوتی با یک کیلومتر در جاده تبریز ندارد. به بیان دیگر واحدهای «زمان تقویمی» واجد هیچ معنا و مفهومی نیست و بر هیچ ارزشی دلالت ندارد.

شهر و موزه

شهر و موزه موزه و مدنیت

در تلقی عرفی موزه مکانی است که در آن اشیا و آثاری ارزشمند نگهداری می‌شود. اما از سوی دیگر هر آنچیز که در زندگی روزمره به کاری نمی‌آید و یا اصطلاحا «به دردی نمی‌خورد»، جایش را در موزه می‌دانیم. به عبارتِ دیگر هرچه از چرخه مصرف روزانه و بهره‌برداری کاملاً خارج شده، یا مندرس شده، و یا نقش و عملکرد همیشگی‌اش را از دست داده مانند اتوموبیل قدیمی که دیگر حرکت نمی‌کند «موزه‌ای» می‌خوانیم.