عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراستهام (حافظ)
ایرانیان رند و پردهپوشاند و این رندی در همۀ شؤونات زندگیشان جاریست؛ از طرز سخن گفتنشان، تا فضای خانهشان، حتی لباس پوشیدن و رفتارهایشان رندانه است. کم پیش میآید که پرسشی خصوصی از آنها بکنیم و پاسخ صریحی بگیریم. معمولا خیلی زود نمیفهمیم احساس یک ایرانی نسبت به ما چیست، داراییاش چقدر است، خوشحال است یا ناراحت، از حرفی که میزند چه منظور دقیقی دارد و خلاصه راه بردن به باطن آنان ساده نیست. برای همین هم خصوصا در یک سدۀ اخیر متهم به عدمِ صراحت و حتی ریاکاری شدهاند و بسیاری از نخبگان این ویژگی ایرانیان را مذمت و تحقیر کرده و آن را یکی از عوامل اصلی عقبماندگی آنان دانستهاند. لیکن با وجود اینهمه تلاش و ملامت باز هم چیزی از رندی ایرانیان کم نشده است. شاید تکتک افراد در خودآگاهشان صراحت و رک بودن را ستایش کنند ولی همانها در نهایت باز رندند، حتی اگر خودشان خبر نداشته باشند.
اگر بدانیم ایرانیان در طول تاریخ چارهای جز رندی نداشتهاند، با این صفت بهتر کنار میآییم. حفظِ این صفت رمز بقا و حتی سعادتمندی ما برای زندگی در مختصات ایران بوده است، اما چرا؟
علت اصلی آن موقعیت خاص جغرافیایی ایران در جهان است. از زمان پراکندگی اجداد بشر بر روی زمین تا همین پنج سدۀ پیش که اروپاییان از حدود دریای مدیترانه خارج شدند و به واسطۀ اقیانوسها به آفریقا و آسیا و آمریکا راه یافتند، فلات ایران یگانه معبرِ مطمئنِ ارتباط میان حوزههای تمدنی جهان یعنی جلگۀ چین، شبهقارۀ هندوستان، خاورمیانه و حاشیۀدریای مدیترانه بود. وجود اقیانوسهای وسیع در جنوب این فلات از یکسو و دریای مازندران و استپهای شمالی آن از سوی دیگر ایران را تبدیل به پل – چهارراه جهانی میکرد. «بحر محیط» (اقیانوسی عظیم که تصور میکردند پیرامون خشکیهای زمین را فراگرفته است و دریای خزر و خلیج فارس را متصل به آن میپنداشتند) و «دیار ظلمات» (خارج از نواحیِ متمدن زمین که یا خالی از سکونت و یا مقر اقوام غیرمتمدن و کوچرو بود مثل استپهای شمال آسیا)، دو مانع اصلیای بود که ارتباط میان نواحی متمدن را به عبور از گذرگاه ایران محدود میکرد.
ایرانیان بهدلیل سابقة طولانی ارتباط با حوزههای مختلف تمدنی در جهان صاحب نقشی اختصاصی بودند. آنان ازدیرباز به ویژگی «پل ـ چهارراه بودن» سرزمینشان آگاهی داشته و همواره در حفظ انحصارش کوشیدهاند؛ حفظ این انحصار در عین برقراری ارتباط، نیازمند مدیریتی رندانه بود. تنها تحت چنین مدیریتی بود که امکان داشت از دورۀ اشکانی (۲۰۰ پیش از میلاد تا ۲۰۰ میلادی) تا آغاز سدۀ پانزدهم میلادی، یعنی نزدیک به ۱۶۰۰ سال، کاسۀ چینی به روم برسد و دیبای رومی به چین ولی نه رومیان، چینیان را ملاقات کرده باشند و نه چینیان موفق به دیدار رومیان شده باشند. ایرانیان در مقابل جهانگشایی فرمانروایان رومی و یا کنجکاویهای فرستادگان چینی مقاومت کردند، تا انحصار میدانداری جهانی را از دست ندهند. در عوض ردپای ایرانیان را در تمام سرزمینهای اقصای جهان میتوان گرفت؛ این درحالیست که چینیان تا پیش از آغاز عصر استعمار به غرب خود کراسان (خراسان) میگفتند یعنی قدم در قلمرو روم نگذاشته بودند. هندیها نیز در همان زمان اهالی فرانسه و انگلستان را اهل «ولایت» یعنی خراسان مینامیدند. رومیان نیز با وجود آنکه از محصولات چینی یا ادویه هندی استفاده میکردند، ولی تصور صحیحی درباره آنسوی ایران نداشتند. مارکوپولو در سدۀ سیزدهم میلادی بود که توانست از طریق ایران به اقصای شرق سفر کند. پرسشهای خان مغول از پدر و عموی مارکوپولو در باب طرز زندگی اروپاییان، حاکی از بیگانگی کامل حکمرانان و نخبگان چین با پدیدۀ اروپاست. از سوی دیگر گزارش مارکوپولو دربارۀ شرق آنقدر برای حاکم ونیز عجیب بود که وی را متهم به دروغزنی کردند و به زندان انداختند. هنوز هم شک داریم که آیا مارکوپولو حقیقتا چین را دیده یا صرفاً به تکرار شنیدههایش از تجار ایرانی بسنده کرده است. اما یک سده طول کشید تا اروپاییان حرفهای مارکوپولو را باور کنند و سه سده زمان برد تا بفهمند ختایی که او بدان سفر کرد با چینی که از مسلمانان وصفش را شنیدهاند، یکی است. این درحالیست که سعدی حدود یک سده پیشتر از مارکوپولو در حکایتی مشهور از گلستان، از ملاقاتش با بازرگانی ایرانی در جزیرۀ کیش خبر میدهد که حیطۀ تجارتش اقصای جهان متمدن را شامل میشد.
دادوستد فرهنگی منحصر به تبادل کالاهای تجاری نبوده بلکه دامنۀ آن به حوزۀ دین و هنر و دانش و زبان و … نیز کشیده میشده است. شواهد این دادوستد در حوزههای دیگر بسیارست؛ مانویت در ایران ظهور کرد ولی اکنون تنها معبد مانوی زندۀ جهان در شرق چین قرار دارد. بودیسم در هند ظاهر شد ولیکن شرق ایران تا چین توسط ایرانیان بودایی شد. حتی با بودایی شدن چینیان، باز هم این ایرانیان بودند که ژاپنیها را بودایی کردند و نه چینیان. غرب ایران و رومیان توسط ایرانیان به آیین مهر گرویدند و معابد مهری تا اقصای غرب ردپای این تأثیر ایرانیان بوده است. نه تنها اشیاء موزهای که برخی متون و منظومههای اساطیری نظیر کوشنامه از سدۀ ششم دربارۀ سرگذشت آن بخشی از جامعۀ ایرانی است که به شرق رفتند. این ارتباطات البته در طول زمان شدت و ضعف داشت ولیکن همیشه مستدام بود؛ مثلا در دورۀ حکومت پادشاهان اشکانی و یا سیطرۀ ایلخانان مغول بر بخش وسیعی از جهان، روابط جهانی ایرانیان نیز شدیدتر بود.
موقعیت ایران در میانۀ جهان، سبب گستردگی دامنه و شدت تعامل آنان با جهان میشده است که این تعاملات تبعاتی داشته از جمله: شناخت وسیع ایرانیان از جهان و «به جا آوردن» تنوع آن، تمنای آگاهی مستمر از تحولات جهان، تمنای بهرهمندی از دستاوردهای جدید دیگر فرهنگها، تمنای عرضۀ دستاوردهای خود به دیگر فرهنگها و …. . همۀ این ویژگیها را میتوان در اصطلاح «جهانی بودنِ» ایرانیان خلاصه کرد.
جهانی بودنِ ایرانیان، ضمن مزایایش، اقتضائاتی داشته که اگر رعایت نمیشده، ایبسا موجودیت و استقلال فرهنگی ایرانیان را به خطر میانداخته است. ایرانیان پیش از آنکه بتوانند نقش مؤثری در این تعاملات داشته باشند باید آمادگی اینچنین ارتباطاتی را میداشتند. رندی و پردهپرده بودن در زمرۀ تدابیر فرهنگ برای حفظ تعاملات شدید و پردامنه بوده است. رندی یا پردهپوشی یعنی زندگی ایرانیان دو رو دارد؛ «اندرونی» و «بیرونی».
شاید همۀ فرهنگها از اندرونی و بیرونی برخوردار باشند ولیکن عمق اندرونی و بیرونی در همۀ آنها یکسان نیست. شدت و استمرار ارتباط با دیگران است که عمق «بیرونی» را تعیین میکند و پایبندی به حریم و حفظ موجودیت خود است که عمق «اندرونی» را رقم میزند. طبیعتا هر قدر فرهنگی کهنسالتر باشد، عمق «اندرونی» اهل آن فرهنگ بیشتر میشود و هرقدر سابقه و دامنۀ تعامل وسیعتری داشته باشد، «بیرونی» اهل آن فرهنگ وسعت مییابد. موقعیت جغرافیایی ایران بر سر مهمترین راههای تجاری جهان در طول تاریخ و شدت و وسعت دامنۀ تعامل ایرانیان بوده که به «بیرونی» آنان عمق بخشیده و از سوی دیگر کهنسالی و غنای فرهنگ ایرانی «اندرونی»شان را عمیق کرده است.
عمق اندرونی و بیرونی فاصلۀ ظاهر و باطن است؛ هرچه این عمق کمتر باشد، ظاهر بیشتر به باطن تشبه میجوید و خبر درستتری از باطن میآورد و هرقدر این عمق بیشتر باشد تشخیص آنچه در درون میگذرد دشوارتر میشود. از همینروست که راه به اعماق اندرونی ایرانیان یعنی به «دل» آنها به سادگی و بر همگان باز نیست.
ایرانیان در عمق اندرونیشان صندوقخانهای داشتند که در آن ارزشمندترین گوهرهایشان را نگهداری میکردند و در عین حال در عمق بیرونی با بیگانهترین بیگانگان نیز در تعامل و داد و ستد بودند. اکتفای به اندرونی و یا بیرونی به ضرر ایرانیان بوده است. پذیرایی و تعامل با دیگران، داشتنِ بیرونیای عمیق و مجلل را ایجاب میکرده است که رونق آن بر ثروت و ارزشهای اندرونی میافزوده و در عین حال به اتکای غنای این صندوقخانۀ عمیق بوده که آنان اعتماد به نفس و مزیتی برای عرضه در تعامل با دیگران مییافتند. به این اعتبار اندرونی و بیرونی در همه حالی مقوم و مکمل یکدیگر بودهاند.
اندرونی و بیرونی نه تنها در فضای زندگی ایرانیان که در سخن گفتن، لباس پوشیدن، آداب پذیرایی و خلاصه همۀ وجوه زندگی ایرانیان حتی تا به امروز بروز و ظهور دارد. به این معنی هرچند رندی یک امر تاریخی است ولی مربوط به گذشته نیست. تکتک ما حتی درست در همان لحظهای که صراحت را میستاییم باز رندیم و این دست خودمان نیست. تعارف از جملۀ مظاهر رندی در کلام است؛ تعارف در لغت به معنی «شناخت متقابل» است چراکه سبب میشود ایرانیان در ضمن ردو بدل کردن اصطلاحات و واژگان، موقعیت و میزان صمیمت خود با دیگران را بسنجند و بفهمند که در چه عمق و لایهای از اندرونی و یا بیرونی بهترست با یکدیگر ملاقات کنند.
رندی استقبال از تعامل با بیگانگان در بیرونی است در عین حفاظت از داشتههای خود در صندوقخانه. پردهپرده بودن اندرونی و بیرونی اجازه میداده است ما هر کسی را بنا به اینکه چقدر آشنا یا غریبه است و در چه مرتبهای از شأن اجتماعی قرار دارد، در لایهای از این طیف ملاقات کنیم و به نحوی مناسباتمان را تنظیم کنیم که نزدیکی بیش از حد ما به دیگران موجودیت خودمان را به خطر نیندازد و پرهیز از ارتباط به عدمالنفعمان منجر نشود.
به اتکای همین ویژگی غنی فرهنگی است که در هیاهوی امروزینِ مباحثی چون «جهانیسازی» یا «جهانی شدن»، ما با اعتماد به نفس میتوانیم از «جهانی بودن» فرهنگ ایرانی بگوییم. اگر «جهانی شدن» اتفاقی است که به تبع سهولت سفرهای زمینی و هوایی و یا گسترش شبکههای ارتباط جمعی در یک سدۀ اخیر برای کشورهایی چون چین و یا ژاپن و یا هندوستان روی داده و اگر «جهانیسازی» پروژهای است که سعی دارد به بهانۀ رونق تعاملات، تنوع فرهنگی جهان را نادیده بگیرد و از جهانی بزرگ و متنوع، دهکدهای کوچک بسازد، در عوض «جهانی بودن» صفتی فرهنگی است که در طول تاریخ سبب شده است ایرانیان ضمن حفظ موجودیت فرهنگی خود، تنوع فرهنگی جهان را نیز به جا آورند و از مزایای آن بهره برند و دیگران را نیز بهرهمند کنند.
کسانیکه امروز از تعامل با دیگران احساس خطر میکنند به رندی ایرانیان اعتماد ندارند؛ کسانیکه دم از استقلال و قطع ارتباط با سرزمینهای دیگر میزنند حواسشان نیست که ایرانیان نمیتوانند به اندرونی اکتفا کنند؛ کسانیکه که یکسره خواهان توجه به بیرونیاند بیآنکه بدانند پیش از آن نیاز است که اندرونیای قرص و محکم داشته باشیم نیز حواسشان به داشتهها و ارزشهای فرهنگیشان نیست. در نهایت کسانیکه رندی ایرانیان را مذمت میکنند، یعنی نه ایرانیان را درست شناختهاند و نه صفتِ رندی را. در همۀ این احوال باز همۀ این گروهها خود در زندگی و به صورت ناخودآگاه رندند و دائما میان اندرونی و بیرونی در رفت و آمدند؛ چراکه ایرانیاند.
یادداشتی برای نشریه کرگدن، شماره ۵۵، ۱۷ تیر ۱۳۹۶.