گفتن از خانه، هم سخت و هم آسان است. خانه در پس زمینۀ زندگی و معماری قرار دارد و از آنجا که امری معمول و فراوان است، کمتر جلب توجه میکند. اما خانه از آن دست فضاهایی است که انسان بيشترین تماس را هم با آن دارد و عموماً نخستین مصداقی که از بنا، عمارت، ساختمان و معماري به ذهن متبادر ميشود، خانه است. از اين جهت بحث کردن درباره خانه سهل است. حال آنکه تأکيد من بیشتر روي بخش ممتنع آن است؛ از این جهت باید آنرا خیلی جدي گرفت؛ زیرا خانه از چنان جامعيتی برخوردار است که میتواند آينۀ تمام قد زندگی قرار گیرد.
بنابر باورهای ديني کهنترين اثري که بشر ساخته خانه خدا است؛ يعني کعبه. بنابر این روایات، وقتي در صحراي عرفات توبه حضرت آدم، بعد از مدتها سرگرداني بر روی زمین، پذيرفته شد، از خدا خواست که معبدي روی زمين برای عبادت او داشته باشد؛ به همان ترتیب که وقتي در بهشت بود، در «بيتالمعمور» عبادت ميکرد. خداوند برای اجابت این درخواست جبرئيل را فرستاد تا طرح کعبه را بر زمين بکشد، و همان توسط آدم ساخته شد. از این رو حضرت آدم نخستین معمار، «خانه» نخستین معماری، و پرستش خدا نیز نخستین مقصود از آن بود.
بر اساس شواهد باستانشناسي نیز خانه نخستین بنايي است که بشر ساخته. بشر از حدود 12 هزار سال پيش که گياه را اهلي کرد، ناگريز شد از کشتزارش مراقبت کند و در نتیجه يکجانشين شد. پیش از آن، یعنی از حدود 40 هزار سال پيش که دد را به دام تبدیل کرده بود، میتوانست در حال کوچ زندگی کند. از وقتی انسان يکجانشين شد، لازم بود بنایی ماندگار بسازد. به همین دلیل هم کهنترين آثار معماري که در گوشه و کنار سرزمين ما، یکی از نخستین میزبانهای انسان یکجانشین، يافت شده «خانه» است.
خانه اما در تلقي امروزين معنايي دیگر پيدا کرده است که پيش چشم ما حجابي کشيده و اجازه نمیدهد حقیقتِ خانه را دریابیم. هايدگر تعبیر زیبایی در همین رابطه دارد؛ او انسان معاصر را بيخانمان میداند. از شگفتیهای عصر ما اینکه هيچ زماني در طول تاريخ بشر به اندازه دوران معاصر، ساختمان ساخته نشده است. از قضا بیشتر آنها هم عنوان «خانه» بر خود داشتهاند. با این وجود انسان بیش از هر دوره دیگری بیخانمان است. برای این پدیده علتهای بسیاری میتوان برشمرد اما به نظرم مهمترین عامل، تغییر تلقی از خانه است که به سان حجاب و پردهای رنگین و چشمربا روی مفهوم خانه کشیده شده و انسان معاصر را به توهمی از خانه دچار کرده است. همین خطای برداشت سبب شده تا انسان تمنای برخی از نيازها را در خود سرکوب کند.
البته از حق نگذریم در این دوره و زمانه به برخی شئون از وجود ما در خانه پاسخِ مطلوبی داده ميشود؛ برای مثال آشپزخانههای مجهز امروزي در مقایسه با مطبخهای پیشین بسیار مطبوع و کارامد است. اما متأسفانه انسان معاصر خود را در اين شأن متوقف کرده است. حال آنکه او شئون ديگری نیز دارد که برای آنها هيچ تدبیری اندیشیده نشده در واقع همین شئون از وجود ماست که به تعبير هايدگر دچار بيخانماني شدهاند.
معماري گذشته حال و هوا و کيفيتي خاص داشت، و نکاتي در آن رعايت میشد که حضورشان در معماري جديد به دیده نمیآید. علت آن بیشتر بازمیگردد به تلقي گذشتگان از انسان، مراتب وجودي انسان، و نیازهای مراتب وجودي انسان. در گذشته معمار وظيفه خود ميدانست که برای همه این مراتب ـ نه فقط ابعاد کمّي و حيات صرفاً دنيوي، و شأنِ نفس حيوانياش ـ تدارکاتی مهیا کند. زیرا باور بر این بود که بشر به اعتبار مرتفع کردن مسائل مربوط به خوردن و خوابیدن و … شأن انسانی پیدا نمیکند. آنچه که به ما به مثابه آدمیزاد شرافت ميدهد چيزي است از جنس کيفيت.
خالقان خانههای امروزی طوری تربيت میشوند که خود را مشابه جادوگر، قادر به موجودیت بخشیدن به یک سازه بپندارند. معمار به این باور میرسد که اراده و خواستِ خودش را به یک قطعه زمین یا گوشهای از شهر یا حتی کل آن تحمیل کند تا «چیزی» پديد آید. او فکر میکند: این من هستم که خانه، شهر یا هر چیز دیگر را خلق میکنم و من هستم که با در و دیواری که طرح میاندازم تعیین میکنم کسی میتواند عبور کند یا خیر. در این نگرش تصور بر آن است که کنترل یک شخص به عنوان معمار یا شهرساز است که جريان زندگي را در خانه و شهر رقم ميزند و کمیت و کالبد در این فرآیند، ماموریت کنترل را برعهده دارند. بسیاری معمارها تصور می-کنند با کالبدي که به وجود ميآورند يک الگوي زندگي هم پديد ميآید، و اگر مردم آنطور که ایها تصمیم گرفتهاند، رفتار نکنند، مشکل از آنهاست.
از معماری که خود را منشاء زندگی آنهم بواسطه کالبد میپندارد نمیتوان انتظار داشت که به همه ساحتهای حیات آدمی بپردازد. زیرا اساساً انسان معاصر بسیاری ساحات را که اتفاقاً به وجه کیفی زندگی او مرتبط است، به فراموشی سپرده و در نتیجه از معمارش هم انتظار زیادی نمیرود. اگر هم زمانی خاطراتی از آن ساحات در ذهنش زنده شود، خود را با این توجیه که در دوران جدید جایی برای این حرفها نیست، قانع میکند. در واقع امروز ما بيخانمانیم زیرا کيفيت خريدار ندارد. زیرا به همان سبب که متقاضي کيفيت نيستيم، خریدار شعر هم نيستيم و برای شعر خانه هم تقاضایی نداریم. متقاضی بسیاری چیزهای دیگر نیز نیستیم، و اصلاً نميدانيم این چیزها اگر وجود داشت به چه دردي ميخورد و به چه کار میآمد.
با این وجود کمتر کسی در میان ماست که قدم در یک خانه ايراني بگذارد و در جانش ولوله نیافتد. به قول سنت اگزوپری وقتي مرغابیهاي وحشي مثل يک پیکان بر آسمان حرکت ميکنند، آن پایین در روستاها و کشتزارها ولوله به پا ميشود؛ اردکهاي اهلي پرپر ميزنند و از خوردن آب و دانه میافتند. انگار که ته ذهنشان به ياد ميآورند که روزگاري آنها هم آزاد بودند و زمين را زیر بالهای خود درمینوردیدند. ولي امروز وجود پرواز ندارند و به برکه و آب و دانه و امنيت مزرعه عادت کردهاند.
بسیاری معماران امروزی آن عامل ولوله را کالبد خانه میپندارند. از همین روی استدلالشان برای پرهیز از بازتولید چنان خانههایی این است که در این دوره و زمانه کسی حاضر نیست زمین چند هزار متری را به خانهای دو طبقه با حیاط مرکزی و اندرونی و بیرونی اختصاص دهد. نتیجه اینکه خانههايي که امروز با آن سروکار داريم، در آن زندگي ميکنيم، و حداقل یک سوم از عمرمان را در آن سپري ميکنيم، کیفیت ندارند.
به زعم مولانا البته این همان چيزي است که خود خواستهایم. او در دفتر دوم مثنوی حکایتی دارد که در خلال آن میگوید:
بنگر اندر خانه و کاشانهها / در مهندس بود چون افسانهها
آن فلان خانه که ما ديديم خش / بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عَرَض و انديشهها / آلت آورد و ستون از پيشهها.
مولانا میگوید اين خانهها، اين ساختمانها، و اين بناها اول در ذهن و خیال مهندس بوده که سپس با مصالح و ابزار استادکار به منصه ظهور درآمده است.
چيست اصل و مايۀ هر پيشهاي / جز خيال و جز عرض و انديشهاي
جمله اجزاي جهان را بيغرض / درنگر، حاصل نشد جز از عَرَض
اول فکر آخر آمد در عمل / بنيت عالم چنان دان در ازل
یعنی آنچه نخست در اندیشه صورت بسته، در نهایت محقَّق میشود. همچنان که باغبان به نیت سیب دست به کار میشود و درخت را میکارد و میدارد تا در نهایت سیب را به دست آورد، و از ابتدا بر نهال سیبی دیده نمیشود.
ميوهها در فکرِ دل اول بود / در عمل ظاهر به آخر ميشود
چون عمل کردي شجر بنشاندي / اندر آخر حرف اول خواندی
معمار نیز در بادی امر کیفیتی از زندگی در خانه را به ذهن میآورد تا بتواند به کالبد آن شکل دهد. اگر امروزه معماری جدید ما را بیخانمان کرده، این همان چیزی است که خود خواستهایم؛ نه اینکه ما درست اندیشیدهایم اما اتفاقات ناخواسته نتیجه را تغییر داده است.
مولوی در جای دیگر میگوید:
حاکم اندیشهام محکوم نا/ زان که بنّا حاکم آمد بر بنا
صورت دیوار و سقف هر مکان/ سایۀ اندیشه معمار دان
چون ما اهلی مقتضیات این دنیا شدهایم و خانههایمان هم فقط نظر به نیازهایی دارند که اقتضای این حال ماست. پس اظهار عدم رضايتي که نسبت به ماهيت خانه معاصر وجود دارد، نیمی از حقیقت را بیان میکند. شاهد این سخن آن است که در حال حاضر، نارضايتيهای عمومی نسبت به خانه محدود به وسعت، تعداد اتاقها، فرسودگي در و ديوار، تأسیسات و رنگ و لعاب ابراز میشود؛ نه نسبت به کيفيت خانه. کسی نمیگوید اين خانه دلباز است یا دلگیر. نهایتاً تصور بر آن است که اگر خانۀ ۷۰ متری به 170 متر ارتقا یابد، مطلوب و عالي خواهد شد. ساکن امروزی خانه، به نبود کيفیت اعتراض ندارد؛ کیفیتی که به نيازهاي مراتب والای وجودي او، به نیازهای معنویاش، پاسخ دهد. او مدتهاست به همين مرتبهای از وجود انسان، که خانههای امروزی پاسخگوی آنهاست، اکتفا کرده است.
طبعاً اگر اهلي اين دنيا نباشیم، نيازهايي پيدا ميکنيم که معمارها نیز در پی پاسخ به آن دست به خلق از جنسی دیگر میزنند. این میان چیزهایی نیز هستند که میتوانند از آن وضعیت گزارش بدهند؛ مثل همان خانههایی که موجب میشود فیل ما ياد هندوستان کند. خانه بروجرديها و عامریها و عباسيان و بیشتر خانههاي تاریخی که در گوشه و کنار کشور پراکندهاند. اینها همه گزارشي هستند از عالمي که حقیقت وجودي ما از آنجاست. این گزارشها مثل آبي بر آتش هجران ماست تا تحمل زندگي در اين عالم را برایمان آسان کند، و به نيازهاي معنوي ما پاسخ دهد.
نشریه کرگدن، اردیبهشت ۱۳۹۷.