احوال دوران در آینه پیکان یا روزگاری که همه پیکان می‌ساختیم

به یاد می‌آورم میانه دهه هفتاد، در یکی از میزگردهای صدا و سیما درباره کارنامه خودروسازان کشور، وقتی مجری و کارشناس بر مشکلات پیکان پافشاری کردند، مسئول مربوطه از وزارت صنایع عصبانی شد و در پاسخ گفت «در این کشور همه مشغول تولید پیکان هستند. مگر صدا و سیما در برنامه‌سازی چه می‌کند. صدا و سیما هم دارد پیکان تولید می‌کند».
1396/04/01

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو 

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

 

یک دهه‌ای می‌شود که پیکان را از خط تولید خارج کردند و آخرین دستگاه آنرا به موزه سپردند. می‌گویند در طول ۳۸ سال، حدود دو و نیم میلیون دستگاه از آن به بازار آمده. اما باورم نمی‌شود. ته ذهنم این است که تیراژ پیکان باید به اندازه جمعیت ایران باشد؛ چرا که همان یک دهه پیش به هر سو که نگاه می‌کردی، پیکان می‌دیدی. هر جا می‌رفتی، با پیکان می‌بردت. هر چه می‌خواستی، با پیکان برایت تامین می‌کردند، و هر خبری می‌شنیدی، پیکان هم در آن حاضر بود.

به یاد می‌آورم میانه دهه هفتاد، در یکی از میزگردهای صدا و سیما درباره کارنامه خودروسازان کشور، وقتی مجری و کارشناس بر مشکلات پیکان پافشاری کردند، مسئول مربوطه از وزارت صنایع عصبانی شد و در پاسخ گفت «در این کشور همه مشغول تولید پیکان هستند. مگر صدا و سیما در برنامه‌سازی چه می‌کند. صدا و سیما هم دارد پیکان تولید می‌کند».

این سخن در عین حال که حاکی از فرافکنی بود اما در خود بارقه‌ای از واقعیت هم داشت. زیرا پیکان مثل فرزند معصومی بود که در یک دوران بحرانی و دراماتیک از حیات خانواده به دنیا آمد و درست وقتی که همه چیز شروع به آرام شدن و بحران شروع به فروکش کرد، چشم از جهان فروبست. این بحران که تمام شئون و ارکان کشور را درنوردید، از دهه ۱۳۳۰ با دو جریان همزمان در کشور قوام گرفت. نخست ملی شدن درآمد نفت و ورود پولی بادآورده به گردش مالی کشور و دوم عزم حکومت برای اجرای سیاستهای توسعه‌ای که توسط کارشناسان ایالات متحده، این ستاره جلوه‌گر صحنه پسا جنگ‌جهانی، طراحی شده بود.

از جمله تبعاتش آنکه رویایی جدید برای زندگی ایرانیان ترسیم شد و به فاصله‌ای کوتاه تبدیل به آرزوی هر خانواده ایرانی گشت: داشتن دو یا سه فرزند تحصیلکرده، تلویزیون، لوازم خانگی جدید، ویلا در شمال، اتوموبیل، و غیره. پول بی‌حساب نفت و الگوهای جالب مصرف، رفته رفته طبقه متوسط شهری را پروار کرد که از طرفی عضو جریان مولد سبک زندگی تازه و از طرف دیگر مصرف‌کننده محصولات آن بودند. بدین ترتیب داشتن کولر ارج و یخچال آزمایش و تلویزیون پارس و … از نان شب واجب‌تر بود و بالاتر از همه قهرمان صحنه هیلمن هانترز بود که در اردیبهشت ۱۳۴۶ قدم به میدان گذاشت و با نام پیکان سالاری کرد. شعار هر ایرانی یک پیکان، و نخست‌وزیری که با گل ارکیده بر سینه و پیپ بر گوشه لب پیکان می‌راند، چنان اثر بخشید که پیکان در هر خانواده ایرانی، ولو به مدتی کوتاه، برای خود جایی باز کرد.

مَثَلِ پیکان به مثل بته گلی زیبا است که وقتی خریداری می‌شد گلهای تازه و درشت بر خود داشت اما هرچه گذشت گل‌هایش ریز و ریزتر و چروک و چروکیده‌تر شد. زیرا هرچه به نیمه دهه ۱۳۵۰ نزدیک شدیم، آن الگوی رویایی خانواده ایرانی نحیف‌تر و رقیق‌تر و نازل‌تر شد. فروپاشی شیرازه ساختار اداری کشور و نزول شرایط زندگی در روستا بخاطر اصلاحات ارضی، ارزان شدن زندگی در شهر بواسطه تخصیص سوبسید، مهاجرت‌های عظیم حاشیه‌نشینان به شهرهای بزرگ، بریز و بپاشهای مفصل و فسادی فراگیر، تورم، و … نارضایتی‌های انباشته از پهلوی‌ها را به انفجاری بزرگ مبدل ساخت و به سقوط رژیم منجر شد.

ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های وارداتی پس از انقلاب و فشار شدید جنگ تحمیلی به کاهش عرضه انجامید اما تقاضاهای کژ و معوج بالاآمده قبلی کمتر نشد. طبیعتاً در این اوضاع کسی دغدغه نوآوری و افزایش کیفیت به سر راه نمی‌داد تا بازار را قبضه کند. برای همین درِ پیکان تا چهاردهه بر یک پاشنه چرخید؛ اتوموبیلی که ابتدا آخرین مدلِ هیلمن هانترز بود، با وجود ورشکسته‌شدن کمپانی مادر و دست به دست گشتن و به باد رفتنش، همچنان با اصرار در ایران تولید شد و نه تنها نوآوری و خلاقیت خاصی به خود ندید، بلکه سال به سال از کیفیتش کاسته شد. برای همین پیکان ۴۶ همیشه بهتر از پیکان ۵۶ بود و پیکان ایران ناسیونال از تمام پیکان‌های تولید ایران خودرو یک سر و گردن بالاتر. این از عوالم مخصوص پیکانی بود که هرچه کهنه‌تر، ارجش بیشتر.

مَثل پیکان، مثل هندوانه داشّ اصغر پشت میدانی است که وقتی می‌خریدی هیچ معلوم نبود تو سفید و بی‌مزه است یا تو سرخ و شیرین. شاید هیچ نظیری در تاریخ صنعت اتوموبیل‌سازی جهان برای آن نتوان یافت که محصول قبل از تولید فروخته شده باشد و لازم نباشد تولید کننده خودش سرمایه‌گذاری کند؛ چه رسد به قرتی‌بازی‌هایی مثل «برندینگ» و «مارکتینگ» و… . پیکان در این زمینه کاملاً بی‌تکلف بود. با وجود سالها در جا زدن، مشتریانی سینه‌چاک حاضر بودند برای خریدش در طرح‌های ویژه و مناسبتی ثبت نام و پای عهدنامه ترکمانچای را با کارخانه امضا کنند؛ با وجود آنکه می‌دانستند باید حتماً یک سال یا بیشتر معطل شوند، و با وجود آنکه نقل کوچه و بازار بود فلانی پیکانش را که از در کارخانه تحویل گرفت، در جاده مخصوص دیفرانسیلش افتاد.

البته طبیعی است اتوموبیلی که هنوز تولید نشده، سر ضرب فروش برود، و دیگر گوش فروشنده بدهکار هیچ اعتراضی نباشد داغ رسیدن از در کارخانه به تعمیرگاه را هم بر دل صاحبش می‌گذارد؛ چه رسد به آب بندی شدن و با دل خوش گردش رفتن. این وضع البته از بابت خوش شانسی کارخانه یا حماقت خریداران نبود. در شرایط بحران است که پیکان می‌تواند جا را برای قالی کرمان تنگ کند و آنچه ارزش افزوده ذاتی دارد و هرچه بیشتر پا می‌خورد، اعلاءتر می‌شود را کنار بزند؛ چون تبدیل به کالای سرمایه‌ای شده و با وجود استهلاک و افت کیفی هیچگاه ارزان نشد.

«پیکان» مثل اسکناس بود که کهنه و نو بودنش در ارزش آن تغییری ایجاد نمی‌کرد. چون پیکان بود، فی‌النفسه ارزشمند بود. کار کردنش و ارزش داشتنش دو موضوع مجزا بودند که کاری به هم نداشتند؛ مثل فیل که مرده و زنده‌اش یک قیمت است. پیکان حتی بیش از این بود؛ کاری را انجام می‌داد که حتی از پس اسکناس هم برنمی‌آمد. پیکان بر نمودارهای تورم سوار بود و یک تنه بار بانک و صرافی را برای حفظ ارزش پول مردم بر دوش می‌کشید.

مَثَل «پیکان» به مثل دریای قلزم می‌مانست که وقتی حجاج بدان گرفتار می‌شدند، عبث عبث نجات یافته و رنگ پرده خانه خدا را می‌دیدند. عالَم خشک و خالی از کیفیت پیکان چنان گیرا و از خود بیخود کننده بود که وقتی مسئولین کارخانجات و صنایع قصد می‌کردند تحولی در صنعت خودروسازی ایجاد کنند و اتوموبیل‌های تازه به خط تولید بیاورند سراغ مدل‌های زشت و خشکی مثل پاترول و جیپ صحرا می‌رفتند؛ و ژیگولوهایی هم که قصد پز دادن داشتند در همین عوالم پاترول‌سواری را دستمایه آرزوهای دور و درازشان قرار می‌دادند. گرداب دریای پیکان چنان فروخورنده بود که در آغاز دهه ۱۳۸۰ عده‌ای پژو ۲۰۶ را به اتهام ابتذال و زیبایی، طرد و تکفیر می‌کردند.

مثل «پیکان»، مثل شتر زنبورکخانه بود که از هیچ جنجال و تهدیدی ابا نداشت و میدان را خالی نمی‌کرد؛ پیکان را می‌دیدی که همه کارها از سرویس مدرسه تا آمبولانس، از نعش کش تا ماشین عروس، از مسافرکش تا پلیس، و از ترابری ادارات تا دستفروش را راه می‌انداخت. چنان استعدادهای نامکشوفی از خود بروز داده بود که سازندگان و طراحان اولیه‌اش در خواب هم نمی‌دیدند. از یک طرف مثل لباس کشباف بود که تن هر قامتی می‌رفت؛ چه یک نفر، چه پنج نفر، چه ده نفر، چه بر سقف و چه در صندوق عقب همه را بی‌تکلف جای می‌داد. از طرف دیگر مثل بازیگری بود که تمام نقش‌های یک نمایش پربازیگر را یک تنه اجرا می‌کرد هم به اندازه کافی چاق بود که جای لورل بازی کند و هم به اندازه کافی لاغر که هاردی شود؛ بی‌هیچ باکی از آنکه شاید نتواند از عهده برآید.

این یکی از ویژگی‌های جامعه بحران‌زده‌است که برای زنده ماندن و گذران معیشت به حداقل‌ها اکتفا می‌کند. در همان زمانه بود که اگر بقال محل پشت شیشه کاغذی می‌چسباند با این مضمون که «شیر رسید» هیچ کس از او نمی‌پرسید شیر این مارک است یا آن مارک، کم چرب است یا پرچرب، کم‌لاکتوز است یا بدون قند و … همین که پس از انتظار در صفی طولانی یک بطری مایع سفیدرنگ به کف می‌آمد، طرف کلاهش را هوا می‌انداخت.

پیکان مثل پاپیتالی بود که برای یک مقصود خاص کاشته شد اما در خواب غفلت باغبان همه عرصه‌ها را فتح و جای نفس کشیدن را بر دیگران تنگ کرد. جولان پیکان پس زمینه همه صحنه‌های شهر و جاده را پیکانی کرد. لابلای پیکان‌ها بود که گاهی اتوموبیل‌های دیگر نیز دیده می‌شد. پیکان چنان حضور بی‌لطف و صفای خود را به سیطره‌ای تمام و کمال بدل ساخت که اگر از قضا سر و کله گلی خوشبو و معطر پیدا می‌شد از خصال خویش خجالت می‌کشید. زیرا در وضعیتی که اولویت با عملکردها و کمیات و حداقل‌هاست، صحبت از زیبایی و رنگ یا عطر و طعم تجمل و غیرضروری محسوب می‌شود.

به این اعتبار پیکان خود به یک صفت بدل شد. در دوره سیطره بحران لباس‌ها پیکانی بود؛ چون نه رنگ داشت و نه دوخت داشت و نه شیک بود. غذای رستوران‌ها هم پیکانی بود. چون غذا را عرضه می‌کردند برای سیر شدن، نه برای خاصیت و قوت یا مزه و عطر. ساختمان‌ها هم پیکانی بود. چون بنا جایی بود که سقفش فرونریزد، نه فضایی آرامش‌بخش و باصفا. همه ذهنها با پیکان کوک شده بود و پیکان این ارکستر را رهبری می‌کرد. حتماً اگر چیزی پیکانی نبود به طرزی نامطلوب جلب توجه می‌کرد و چون هنجارشکنی مایه شرمساری بود.

در دوران از دست رفتن ارزش‌های کیفی و سیطره کمیت‌ها، آن هم در نازل‌ترین مراتبش، برای ستر و حفاظت از سرما و گرما باید به جلی بر سر کشیدن اکتفا کرد. پیکان بدلیل فراگیر و پرشمار شدن، سادگی فنی، در دسترس قرار داشتن قطعاتش، و اینکه در هر کوره راهی هر دوچرخه‌سازی مدعی تعمیرش بود استعداد زیادی برای بدل شدن به آن جلی را یافت که ما را از آسمان‌جلی نجات دهد. پیکان قارقارکی شد که بی‌تکلف و صمیمی به هر ترتیب شده ما را به مقصد می‌رساند بی‌آنکه کسی از او توقع کروز کنترل و کولر داشته باشد.

پیکان نه تنها بی‌ادعا تمام انواع جاده‌ها را درمی‌نوردید بلکه مثل مهمانخانه متحرک برای مسافرانی بود که قبلاً مسافرت نمی‌رفتند و حال به شمال می‌رفتند و برمی‌گشتند بی‌آنکه از آن پیاده شوند. علاوه بر اینکه ظرفیتش را داشت که به محل کار و کاسبی تبدیل شود و مثل دکان و دفتری سیار به حفظ بقای خلق خدا امداد رساند و همه را مطمئن بدارد که سر گرسنه بر بالین نمی‌نهند.

پیکان با این همه استعداد، در زندگی نوین شهری که به سمت هرچه کاستن از تولید و مصرف رانت‌های غیرمستقیم نفتی می‌تاخت، و امروز را به فردا رساندن مهم‌ترین شغل افراد شده بود، کم کم تبدیل به یکی از اعضای خانواده شد که از قضا از بقیه بیشتر در زنده ماندن آن سهم داشت. پیکان فرزندی خواستنی بود. هیچ تمنایی نداشت. اگر بیست سال به چهره‌اش دست نمی‌زدند هیچ نمی‌گفت. اگر چراغ‌های قبلی را برمی‌داشتند و چراغ بنزی جایش می‌گذاشتند هیچ نمی‌گفت. اگر موتورش را بر می‌داشتند و موتور ۵۰۴ بر آن می‌گذاشتند هیچ نمی‌گفت. اگر اتاق آنرا برمی‌داشتند و اتاق ۴۰۵ روی آن می‌گذاشتند هیچ نمی‌گفت. گلدان‌های پلاستیکی و گلهای مصنوعی زشت، سی‌دی‌هایی که پشت بالابر شیشه می‌گذاشتند، زنجیری که پشت صندلیهای عقب را محکم می‌گرفت و شلنگی دورش را می‌گرفت، دسته‌دنده‌هایی شفاف با سوسکی خشک‌شده در میانش، روکشی پشمالو بر داشبردش و … همه این بی‌شخصیت‌شدن و ناکس‌شدن و ناچیزشدن‌ها را می‌دید و تحمل می‌کرد و دم برنمی‌آورد.

خلاصه پیکان در آن چند دهه بر اریکه نشستن بحران مدنیت چون فانوسی در تاریکیِ شهر ما را به مقاصد متنوع و متعددمان می‌رساند. اما از نیمه دهه ۱۳۷۰ که رفته رفته بحران فروکش کرد، نسلی جدید با تمناهای مدنی به عرصه‌های شهری بازگشتند. سامانه عصبی شهر شروع به احیا کرد، کیفیت دوباره معنادار شد، زیبایی و عطر و طعم مشتری پیدا کرد، و شخصیت و هویت ارزش یافت.

حالا، با وجود آنکه یک دهه بیشتر از پایان تولیدش نگذشته اما پیکان چنان از زندگی ما محو شده است که تو گویی اصلاً انگار نه انگار روزگاری ما و او چنان عوالمی با هم داشتیم. ردپای پیکان چنان کم‌رنگ شده که نسل دهه ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ از وجودش بی‌خبرند و حتی اگر کسی بودنش را انکار کند به سختی می‌توان خلافش را اثبات کرد. در این اوضاع، خلفش پراید، با تمام سعی‌ و کوششی که می‌کند، به گرد پای او هم نمی‌رسد.

هرچند در دوران جدید دیگر این پیکان است که از راه رفتن در خیابان شرمنده می‌شود اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، آینه پیکان یکی از بهترین آینه‌هایی است که نیم قرن از زندگی ما را در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ سرزمین کهن‌سالمان منعکس می‌کند.

یادداشتی برای شماره مخصوصِ پیکانِ مجلۀ آنگاه، شمارۀ ۳، تابستان ۱۳۹۶.

پست های مرتبط

شیراز لطیف‌ترین شهرِ جهان