شیراز و آب رکنی و این باد خوشنسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است (حافظ)
«بیشک برای سجع و قافیه نبوده که شیراز را جنّتطراز گفتهاند»؛ گاه این پرسش مضحک به سراغم میآید که اقلیمِ بهشت چگونه اقلیمی است که در آن وعدۀ اقسام نعمات و محصولات را از هر طبع و مزاجی دادهاند و بعد این جملۀ قصار بهمنبیگی به ذهنم میآید که «آب و هوای شیراز گردو را کنار لیمو مینشاند». شیراز جمع نقیضین میکند، مزاج سرد و گرم را میآمیزد، برّ و بحر را به هم پیوند میدهد و انقلابی به پا میکند که از دل آن «لطف» بیرون میآید. و هرچه دربارۀ بهشت گفتهاند جز توصیف لطائف نیست. اما «لطیف» چیست؟
لطیف صفت مغزهاست. به قول فیهمافیه «هرچه لطیفتر است پنهانتر است اما قوت و نفوذش بیشتر است». قدما هر چیز را واجد باطن و مغزی میدانستند که عصارۀ شفاف و خوشعطر و طعم و رنگین و البته پرخاصیتش در آن مغز نهفته بود؛ به این اعتبار از احجار کریمه و جواهرات بگیریم که شریفترین مغزهاست تا عصاره و روغنِ اقسام میوهها و گلها و عرقیات در زمرۀ این لطائف بود. ایرانیان از دیرباز برای این جوهر لطیف وزن و اعتباری قائل بودند و به هر امری که نظر کنیم از آشپزی بگیریم تا معماری و اقسام هنرها و پیشهها را به نوعی درگیر ظاهر ساختن این عصاره و خاصیت مییابیم؛ پنداری در هر کاری تا این لطف آشکار نمیشد مراد حاصل نمیگشت و در عوض به میزان تقرب به این مغز بود که آن موضوع لطیفتر و مطبوعتر میشد. به عنوان مثال:
فسنجان «لطفی نداشت» اگر دانههای خردشدۀ گردو طی فرآیندی طولانی آنچه در دل داشت آشکار نمیکرد و اصطلاحا به روغن نمینشست. آشپزهای ماهر میدانند که اگر چندباری در حین پخت فسنجان کمی آب سرد به آن اضافه کنند بر اثر این انقلاب حرارتی خورش روغنیتر و لطیفتر میشود. به روغن نشستن فسنجان آنقدر اهمیت دارد که تهیۀ فسنجان خوشطعم بیشتر به عصاری شباهت دارد.
گردو خود «لطفی نداشت» اگر مغز آن تا این اندازه روغنی و خوشعطر نبود. از جوز جنگلی تا گردوی خوراکی راه درازی پیموده شده که تمنایش تلطیف بود. بخشی از این تلطیف مدیون مساعدت اقلیم است. نکویی گردو محصول انقلاب دمایی است که یک سر آن سرمای زمستان است و سر دیگرش تیزیِ گرمای تابستان و برای همین بهترین گردو محصول کوهپایههای خنک است. اما به جز مساعدت اقلیمی، طی این فرآیند کاری شبیه به عطّاری است. به این معنی که نیاز به اربابِ ذوقی است که شامهشان عطر و طعم خوش را تشخیص دهد و در جوز استعداد گردو شدن را دریابد.
به جز گردو بسیار بودند میوههایی که خوردنشان «لطفی نداشت» اگر به مدد دهقانانی که در واقع عطاران وعصارانی زبده بودند تلطیف نمیشدند. از جمله ترنج و نارنج. این میوههای تلخ پایۀ بسیاری از اقسام مرکبات خوشطعم و نیکو از جمله لیموی شیرین است که به «لیموی ایرانی» شهرت دارد. پروردن لیموی شیرین ورای عطاری بیشتر به کیمیاگری شباهت دارد؛ چراکه تلخی را به شیرینی تبدیل کردن کم از طلا کردن مس ندارد.
برای تلطیف و آشکار ساختن مغزها هیچ نهایتی نمیتوان قائل شد. لطفی که در سیب هست مدیون بسنده نکردن به سیب وحشی است و از آن بالاتر لطفی که در خوردن سیب گلاب است مدیون اکتفا نکردن ایرانیان به عطر و طعم سیب سرخ و زرد است. سیب گلاب آیینۀ تمنای ایرانیان برای کاستن از کدورت سیب و افزودن بر لطافت آن است.
بدینسان میتوان مأموریت ساکنین این سرزمین را «تلطیف» دانست؛ اغراق نیست اگر بگوییم زندگی «لطفی نداشت» اگر باطن بسیاری از اموری که امروز انقدر وجودشان بدیهی شده روزگاری به دست عطاران و عصاران و کیمیاگران جهان آشکار نمیشد. اما چگونه است که مردمی فارغ از اینکه چه شغلی دارند مهمترین هنر و پیشهشان عطاری و عصاری و کیمیاگری میشود. واقعیت این است که زندگی در ایران «لطفی نداشت» اگر مردمانش دست در کار باطن و مغزها نداشتند؛ ظاهر خشک و کمجذابیت ایران آدمی را از حیات منصرف میکند و ساکنین این سرزمین چارهای نداشتند جز اینکه به این ظاهر کمبضاعت اکتفا نکنند و در دل این ظاهر خشک و بیابانی تصرف کنند و لطائف و طرائفش را بیرون کشند. بدین اعتبار تعجبی ندارد که خاستگاه پردیس، ایران باشد چراکه پردیس مغز و گوهرِ لطیفِ طبیعت خشک ایران است.
تنها عصاران و عطاراناند که متوجه معطر بودن همه چیز در ایران میشوند و حتی باغ ایرانی «لطفی نداشت» اگر گیاهان و درختان در این طبیعت تا این اندازه خوشعطر نبودند. اما اگر باغ مغز طبیعت است، «بوستان» (بو+ستان) و گلستان (گل+ستان) مغز و گوهر باغ ایرانی است؛ بوستان یعنی فراهم کردن مجلسی از بوهای خوش و این لاجرم دستپروردۀ مردمی است که مشامشان بوهای خوش را میشنود و درصدد برمیآیند عطردانی برای جمعآوری همۀ این بوهای خوش در یکجا فراهم کنند. گلستان یعنی فراهم کردن مجلسی از اقسام گلها که عطر و رنگش چشم را نوازش میدهد.
شاید شرایط خاص طبیعی ایران که محل برخورد کمربند بیابانی کرۀ زمین و کمربند کوهستانی آلپ هیمالیاست در معطر شدن همه چیز بیتأثیر نباشد. نتیجۀ این برخورد به جز تنوع شدید اقلیمی و کم شدن فاصلۀ ییلاق و قشلاق، ایجاد انقلاب حرارتی در طول زمستان و تابستان و حتی طی یک شبانهروز است؛ چیزیکه سبب پروردهتر شدن مغزها و پربو و خاصیتتر شدنشان میشود. گواینکه در این سرزمین پهناور جاهایی هم هست که این ویژگی به منتها درجه میرسد؛ جایی که در آن خشکی برّی و رطوبت بحری به هم میرسند؛ جاییکه عالم گرمسیر به عالم سردسیر میرسد؛ گردو را کنار لیمو مینشاند؛ هم سرو دارد و هم نارنج؛ جاییکه عطر و بوی هر چیز را برمیانگیزد و شامه را نوازش میدهد. بیعلت نیست که شیرازیان بهترین عصاران و عطارانند. فقط آنانکه در هر چیز نظر به لطفش دارند میتوانند مسجد نصیرالملک را بنا کنند که نور را چون جواهر تراش میدهد و مسجد را محلی برای برگزاری جشن نیایش میکند؛ چرا که نیایش را وقت دیدار معشوق میداند و نه موعد هجران معشوق.
سکونت در شهر «لطفی نداشت» اگر فضاهای شهر و مناسبات شهری بهانههایی برای تفرج و گشت و گذار فراهم نمیکرد. مدنیت روح شهر است و اساس مدنیت استحکام پیوندهای اجتماعی است. هرقدر مایۀ این پیوندها محبت و الفت باشد تا سوداگری، شهر لطیفتر میشود. بدین اعتبار شیراز در زمرۀ لطیفترین شهرهاست؛ جاییکه مردمانش هر فرصتی را برای گشت و گذار و حظ بردن مغتنم میشمرند و باغهای پیرامون شیراز از دیرباز محمل دید و بازدید و تلذذ بوده است.
اما حتی سکونت در شیراز «لطفی نداشت» اگر اهالی شیراز تا این اندازه لطیفطبع و شاعرمسلک نبودند. شاعری و عصاری و عطاری شیرازیان در ساحت مادی خود را در همۀ وجوه پیدا و پنهان شهر به رخ میکشد؛ در اسامی باغات و جایهای شهر و حتی در عطری که در هوا پراکنده است. چراکه شیرازیان عطر هوای شهرشان را با ایجاد باغات قصرالدشت در مسیر باد مدیریت کردهاند.
عطاری و عصاری در ساخت سخن همان شاعری است؛ شاعراناند که راه به مغز واژگان و عبارات دارند و کلام را به طرزی پرنفوذ به کار میگیرند. شعر لطیفترین نوع بیان است و غزل لطیفترین نوع شعر. شاعران در غزل است که پرده از پوشیدهترین معانی کنار میزنند و اگر شیراز را به صفت لطف به جا آوریم، از اینکه شهیرترین غزلسرایان از جمله حافظ و سعدی اهل شیرازند تعجب نمیکنیم. اینگونه که بنگریم این ادعای سعدی که:
چه مصر و چه شام و چه بر و چه بحر/ همه روستایند و شیراز شهر
به حساب اغراق یا دنیانادیدگی او نمیگذاریم. در ساحت شعر معنای هر واژه معنایی جوهری است. شاعران به عطر و طعم هر چیز نظر دارند و بدین اعتبار وقتی سعدی شیراز را شهر میداند، از آن مغز و گوهر شهر بودن را مراد میکند. بدین اعتبار شیراز شعرِ شهر است؛ شعری از نوع غزل.
برای تلطیف هیچ نهایتی نمیتوان قائل شد؛ تا رسیدن به آن لطیفترین مغز راه بسیاری است. اگر ساکنین این سرزمین به هر مرحله قناعت کرده بودند کجا ایران قابل سکونت میشد، کجا در ایران شهری چون شیراز پدید میآمد، کجا شیراز حافظ و سعدیای میپروراند و کجا سعدی گلستان و بوستانی میسرود. گلستان و بوستانی جنتطراز!
[1] یادداشتی که برای شماره چهارمِ نشریه آنگاه در دی ماه ۱۳۹۶ نوشته شد.