دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
نوشتن دربارۀ دوست قدیمی یعنی «نقد کردنش»؛ نقد نه در معنایی که امروز میفهمیم. بلکه به این معنی که چیزی را سر بازار ببریم و از خوبیهایش بگوییم تا مشتری برایش پیدا کنیم. اصلا نشدنی است؛ درست مثل قیمتگذاری بر روی خانۀ پدری. به محض اینکه خانهمان را برای فروش به بنگاه میسپریم؛ یعنی پذیرفتهایم که در ترازوی یک ملک یا یک قطعه زمین به سنجش درآید. این یعنی باید از «خانه» بودنش، عزیز بودنش، و خاطراتش صرفنظر کنیم چون این چیزها قابل نقد کردن نیست؛ یعنی اصلا بیان نشدنی است. وقتی به مناسبت تعریف از دوستی قدیمی واژهها را روی کاغذ میریزیم هرقدر هم تلاش میکنیم حق مطلب را ادا کنیم باز آنچه دستمان را میگیرد راضیکننده نیست. مثل آن قطعه سنگ سیاهی که سنتاگزوپری در فلاتی سپید و مرجانی یافت و فهمید که شهابسنگی است که به زمین برخورد کرده. اولش از اینکه نخستین آدمی است که توانسته شهابسنگی را نقدا در دست بگیرد و لمس کند هیجانزده شد ولی بعد با خود اندیشید چیزیکه آنقدر به دسترس او نزدیک شده دیگر شهابسنگ نیست، بلکه تکه سنگی است سوخته که از فروغ و هیبت آسمانیاش چیزی باقی نمانده. بسیارند چیزهایی که از فرط اهمیت در دست نمیآیند و وقتی تلاش میکنیم در دست بگیریم و سبکسنگینش کنیم متوجه میشویم چیزی از آن ارزش در آنچه دستمان را گرفته باقی نیست. من هم آمدم دربارۀ محمدعلی نجفی بنویسم، آمدم بنویسم یادت هست؛
سال ۵۱ نمایشگاه عکس من در دانشکدۀ معماری دانشگاه ملی و بعد پیشنهادت برای نمایشش در هنرستان کارآموز که بعدها گفتی مرحوم طالقانی نیز از آن نمایشگاه بازدید کرده بود…
یادت هست؛ تئاتر صلیب که روی صحنه بردی و فیلمی که من با دوربین هشت میلیمتری از آن گرفتم…
یادت هست؛ شرکت معماری سمرقند که در آن هر جریان فکری یک اتاق داشت و آن بحث و جدلها که آخرش ما را به فکر تأسیس شرکتی مستقل انداخت…
یادت هست؛ شرکت ساغند و سفرهایمان به اصفهان برای پروژههایی که بیشترشان در اصفهان بود.
یادت هست؛ فیلم کوتاه الناس و آیت فیلم
یادت هست ۱۶ شهریور ۵۷ و نماز عید فطر وقتی آن رفیق مشترکمان با همۀ شوقش رفت گلفروشی و دست در جیب کرد و هر قدر پول داشت روی پیشخوان ریخت تا گل بخرد و بین جمعیت پخش کند تاجاییکه گلفروش هم از فرط ذوقزدگی هر قدر گل داشت به او داد.
یادت هست درست شبی که اظهاری رئیس جمهور شد و ما فیلمهای اعتراضات و عکس و اسلاید و آثار دانشجویان نقاشی را در چند چمدان جمع کردیم که با خودت به لندن ببری و فیلم را در آنجا تدوین کنید. آنزمان اصلا فکرش را هم نمیکردیم که انقلاب زودتر از تمام شدن کار فیلم، به سرانجام برسد و اولین اکران لیلةالقدر از تلویزیون رسمی باشد.
از این یادت هستها زیاد است. ولی اینها را که میگویم احساس میکنم کسی هستم که سوداگرانه عزیزترین داشتههایش را سربازار آورده که عرضه کند.
من دربارۀ هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جایی در آن دوران نمیتوانم بنویسم. تا میآیم دربارۀ یکی از اینها بنویسم هر کدامشان میشوند منجنیقی که پرتابم میکنند به آن دوران. و عالمی که به آن پرتاب میشوم به خودیِ خود آنقدر جذاب و دلانگیز است که نه فرصت پیدا میکنم به آن واسطههایی که مرا پرتاب کردهاند فکر کنم و نه توان آن را دارم که آن عالم را توصیف کنم. انگار که همه نشسته در قطاری بوده باشیم و مسافر شهری. از همقطارانم که میپرسند من یاد آن سفر میافتم. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی یادم نمیآید جز لحظات و آنات آن سفر، آن راه، آن روزهای اشتیاق برای رسیدن. من غرق در جوانیام میشوم و جوانی یک چیز است و چطور بگویم جوانی همهاش با هم آنقدر جذاب و دلانگیز است که دیگر جزئیاتش مهم نیست. مثل طعم خوش غذایی که یکجا میآید زیر زبان و با توصیف اجزایش نمیتوانیم راز خوشمزگیاش را توضیح دهیم. توصیف جوانی سخت است؛ همه چیزش غلیظتر از میانسالی و پیری است. خاطراتمان رنگیتر و پرعطرتر است؛ نه به این خاطر که آن روزها همه چیز خوشرنگتر یا خوشبوتر بود. به این خاطر که مشام و گوشهای ما حساستر بود. شادی حجم بزرگتری داشت و حتی ترس هم جدیتر بود. در جوانی همۀ ما رستم زندگیمان بودیم، رستمی که ماجراجویی میکند، مبارزه و فداکاری میکند، رستمی که تا دوران پیری میشود به آن فخر فروخت. برایش منظومهها سرود. خصوصا اگر حال دوران رستم بودن را تشویق کند؛ باید مبارزهای باشد که رستم بودن معنایی پیدا کند. خوشبختانه یا متأسفانه اوضاع و روزگار جوانی ما اقتضایش روایت داشتن و روایت ساختن بود. حواس حساس جوانی تأثر ما را از اتفاقاتی که برای سرزمینمان روی میداد بیشتر میکرد؛ احساسمان این بود که گرفتار منظومهای تراژیک شدهایم. روزگاری که شاهد بودیم سنت بهسادگی به پای دلقکی به نام مدرنیزاسیون ذبح میشود. طوفانی رسیده بود و داشت انتظام باغمان را به هم میریخت با چنان قاطعیتی که گویی پیش از این باغ خرمیای را به خود ندیده است. دوران سرگیجهآوری بود؛ درست مثل اینکه به خروسها که آوازشان حجت طلوع خورشید بود بگوییم با صدای زنگ ساعت بیدار شوند. برای ما که مبارزه را در فعالیتهای فرهنگی یافته بودیم شعر و فیلم و عکس مستمسکهایی برای ساختن جهانی روایی بود؛ جاییکه میشد در آن به ثباتی رسید، جهانی که ما رستمش بودیم و مبارزات این رستم در آن جهان سخت ولی همیشه تؤام با پیروزی بود. استقرار ما در جهان روایت به پیروزی انقلاب ختم نشد؛ بعد از انقلاب هم چه من و چه محمدعلی نجفی جهان روایت را ترک نکردیم؛ هر دوی ما تا مدتها در تلویزیون و سینما بودیم.
نزدیکی ما همچنان تا ساخت اولین سریال تلویزیون یعنی سربداران ادامه یافت. بعد از آن بود که به تدریج هر دو آن جهان مشترک را ترک کردیم. مشغلههای بعدی ما باعث شد که از هم دور بیفتیم و فاصله بگیریم. اینکه بعد از آن دوران او را کمتر دیدم بیش از پیش سبب میشود که دیدنش مرا پرتاب کند به آن دوران. برای من محمدعلی نجفی جدای از آن دوران نیست؛ ملاقات او خوشایند است چرا که همچون ملاقات و مزهمزه کردن جهان جوانی است. در این ملاقات نه من دیگر بهشتی شصت و اندی سالهام و نه او نجفی هفتاد و اندی ساله. من میشوم محمد و او میشود محمدعلی. بسیار نیستند آدمهایی که ملاقات آنها چنین احوالی به آدم میدهد. فقط صمیمی بودن کافی نیست؛ باید صمیمیتی دور و دراز باید باشد صمیمیتی که به ناخودآگاه رفته ولی هربار به یاد آوردنش حال آدم را خوب میکند. برای من که در جوانی طبع شعری داشتم این ملاقات شبیه مرور دفتر شعر قدیمیام است:
شطرنج باغ (شهریور ۱۳۵۶)
در پی جدائی بوتۀ خاری از فرسودگی خاک
گیاه اسیر باغچه شد
و پیامد پیمانی
زلالی و تردید
بازو در بازو
بر بازی آب نشستند
***
شعلۀ سبز سرو
پیچبند خاک را
به خیال معراج چنگ زد
و آب اقاقی را
به ترنم ترانهای مهربان کرد
***
یاس وارهیدن را
از استواری شاخه
تجربهای نافرجام
بر خاک افتاد
و رعشه بر شاخک تاک نشست
***
لیکن
به قاطعیتی که ضربۀ ساعت
خفته خروسان را
به آواز خواند
هیبت طوفان
شطرنج باغ را بهم پیچید
***
و کبوتر
شاخۀ زیتون به منقار
چرائی پرواز را
از یاد برد.
ماهنامه «برای فردا»، اسفند ۱۳۹۶.