به نازکی نسیم

اگر بخواهم با خود صادق باشم باید همه را رها کرده و به یک کتاب بپردازم. نوشته‌ای که نه می‌توانم رمان بدانمش، هرچند مانند رمان درگیری عاطفی برایم ایجاد کرد، و نه می‌توانم شعر بناممش، هرچند مرا مشحون از احساسات شاعرانه ‌کرد. کتابی که بارها خوانده‌ام، و اگر اغراق نباشد بیش از سیصد نسخه از آن را خریدم تا به کسانی که دوستشان داشتم هدیه دهم که دوستانم را نیز در این داشتنِ نغزِ باشکوه شریک کنم: «زمین انسانها» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری.
1392/05/01

می‌خواستم دربارۀ رمان‌هایی بنویسم که ذهنم را به خود داشته‌اند. دوست داشتم از گرما و حرارت «نان و شراب» سیلونه بگویم، از سحر و جادوی «صد سال تنهایی» مارکز، از فضای عطرآگین «سو و شون» دانشور، از «از ره رسیدن و بازگشت» کویستلر و از «مرگ کسب و کار من است» بِل. میل داشتم نام رمان‌های جذابی را بیاورم که نامشان یا نویسنده‌شان از خاطرم رفته است؛ مثل «انفجار در کلیسای جامع»، مثل «عزیز»، و مثل «طلا». رمان‌هایی که حتی پس از چند دهه فاصله گرفتن از رمان خوانی، آنقدر قلدر و پرنفوذ بوده‌اند که هنوز در فکرم ریشه دارند.

اما دلم چیز دیگری گواهی می‌داد.

اگر بخواهم با خود صادق باشم باید همه را رها کرده و به یک کتاب بپردازم. نوشته‌ای که نه می‌توانم رمان بدانمش، هرچند مانند رمان درگیری عاطفی برایم ایجاد کرد، و نه می‌توانم شعر بناممش، هرچند مرا مشحون از احساسات شاعرانه ‌کرد. کتابی که بارها خوانده‌ام، و اگر اغراق نباشد بیش از سیصد نسخه از آن را خریدم تا به کسانی که دوستشان داشتم هدیه دهم که دوستانم را نیز در این داشتنِ نغزِ باشکوه شریک کنم: «زمین انسانها» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری.

هرچند کاملاً در خود این استعداد را می‌بینم که مدت‌ها دربارۀ ظرافت‌های دلپذیر متن سخن بگویم، یا صفحات زیادی را با تفسیر احساسات کودکانۀ نویسنده سیاه کنم اما ترجیح می‌دهم از سنت خود آن خلبان آسمانی پیروی کنم و خلاصه بگویم.

سی و شش سال پیش، در آن هنگام که ذهنم به شدت گرفتار پاییدن و نگاه کردن به انسان‌های زمین مرد سنت اگزوپریایی بود، قطعه‌ای کوتاه سرودم که حال و هوای خوبش به دغدغه‌ها و اشتغالات این چهار دهه اجازه نداد تا غبار فراموشی بر آن بیافشاند، و همچنان شفاف و روشن در کنج ذهنم می‌درخشد. در این قطعه، با الهام از لطافت و سبکی «زمین انسانها»، می‌خواستم لذت تمام شب‌های تابستان در دوران بچگی را بر پشت بام در فاصلۀ پایان شیطنت‌ها تا به خواب رفتن به تماشای آسمان شبانگاه می‌گذشت (از جمله معدود لذت‌های ما که می‌توانیم به نسل جدید بگوییم شما نچشیدید) به زبان بیاورم.

می‌خواستم مثل آنتوان دو سنت اگزوپری با یک دست اسلحۀ ذوق و یک لا قبای شوق به شکار لحظاتی عمیق و لطیف بروم. انگار که بخواهم به جای هواپیما از روی پشتِ بام، که تا حدودی تعلیقِ خنکِ پرواز را یدک می‌کشد، حجاب از زمین و زمان کنار بزنم. اما نه با واسطه‌ای به ضمختی پتک که با بهجتی به نازکی نسیم؛ از آن نسیم‌ها که به سوسوی آن چراغ در خانه پیرزن و پیرمرد یا گوسفندهای آن چوپان در دشتی با یک نهرِ باریک در کوه‌های آند سر می‌کشند:

ماه از آسمان نظاره می‌کند

ستاره سو به سو اشاره می‌کند

شهاب

بازی شبانه را

کبود آسمان پر ستاره را

به نیش نیزه پاره پاره می‌کند

یادداشتی در پاسخ به «تأثیرگذارترین رمانی که خواندید؟» برای نشریه اندیشه پویا، مرداد ۱۳۹۲

پست های مرتبط

در همسایگی احمد شاملو
خانۀ دوست کجاست؟
مدیریت در سال‌های پس از سرگیجه
مدیریت در سال‌های پس از سرگیجه