تأمل در تاریخچۀ پیامهای بصری پایتخت خود موضوع جالبی است. اکنون که به تصاویری که از همین تهران خودمان حدود بیست و پنج سال پیش تهیه شده مینگریم، تغییری اساسی نظرمان را جلب میکند و شاید به سرعت نتوانیم تشخیص دهیم چه چیزی سیمای شهر را تا این اندازه دگرگون کرده است. تهران بیش از دو دهۀ پیش تقریبا عاری از پیامهای گرافیکی و نوشتاری، چه اطلاعرسانی و چه تبلیغاتی بود. حتی تابلوهای جهتیابی در خیابانها و اتوبانها حداقلی بود و به همین خاطر گم شدن در شهر بهخصوص برای کسانیکه آشنایی زیادی با تهران نداشتند بسیار متداول بود. شهر همچون «عرصۀ صامت» شاید اصطلاح مناسبی برای این دوره از حیات شهری تهران باشد. در این دوران پیامهای شهر برای شهروندان از عملکردیترین مرتبه فراتر نمیرفت؛ شاید تنها پیامی که از این دوران، خوب به خاطرمان مانده باشد شعار «شهر ما خانۀ ما» بود که دلالت بر این واقعیت داشت که مدیریت شهر خود را صاحبخانه میدانست و شهروندان را همچون مهمانان ناخواندهای که حضورشان بیشتر مایۀ دردسر شهرداری بود. طبیعتا در شرایط بحرانی شهر از «عرصۀ زندگی» به «عرصۀ زنده ماندن» تخفیف پیدا میکند. در شرایط بحران مدنی، زندگی در محیط خصوصی در جریان است و پشت به فضای شهر دارد. در شهرِ عاری از حیات مدنی، یا شهر صامت، حرف و پیامی حتی اگر وجود داشته باشد هم شنیده نمیشود. اهل شهر نه گوینده و نه مخاطب پیام «شهر ما خانۀ ما» بودند و به همین خاطر این شعار هیچ پژواک و تأثیری نداشت و مردم به راحتی آشغال خود را از «درون» محیط زندگیشان به «بیرون» که عرصۀ زندگیشان نبود یعنی به سطح شهر میریختند.
کمتر از دو دهه پیش بود که با نصب تابلوهای بزرگ تبلیغاتی و اطلاعرسانی شهر از حالت صامت در آمد و شروع به سخن گفتن کرد و شهر صامت تبدیل به «عرصۀ گفتهها» شد. خیلی طول نکشید که شهر دچار تفریط شد؛ یعنی «عرصۀ گفتهها» در کوتاهزمانی به «عرصۀ هیاهو» مبدل شد و علت آن نیز تعداد پرشمار تبلیغاتی بود که برای مدیران شهری درآمدشان بیشتر از محتوایشان اهمیت داشت. طبیعتا شهروندان برای گویندگان این تابلوهای تبلیغاتی به مثابۀ جیبهای پر از پول بودند و برای شهرداری اشخاص ناشناسی که در هر مقام و موقعیتی میتوانستند مخاطب تبلیغاتی از خودرو گرفته تا مایع ظرفشویی و چیپس و پفک باشند. گاه در میانۀ این تبلیغات پیامهای اخلاقی و سخنانی از بزرگان و معصومین هم به چشم میخورد، لیکن این گونه نصایح در هیاهوی بصری بیشتر شبیه صدای «آهای!» بود که گوینده و شنوندهاش معلوم و معرفه نبود و از اینرو احتمال شنیده شدن و تأثیر حرف بر مخاطب بسیار اندک بود.
چند سالی است که با فروکش کردن اوج بحران مدنیت، تبلیغات شهری ما را متوجه تغییری در مناسبات مدیران شهری و شهروندان کرده است. بطوریکه میتوانیم بگوییم شهر در حال گذار از «عرصۀ گفتهها» به «عرصۀ گفت و شنودها» است. گویی مدیریت شهری شهروندان را دیگر نه فقط به مثابۀ میهمانان ناخوانده و نه مصرفکنندگان کالا بلکه به مثابۀ «انسانهایی» که سلامتی جسم و شادابی روحشان نسبت متقابلی با سلامتی و نشاط شهر دارد به جا آورده است. اشتباه نیست اگر بگوییم شهر عرصۀ حضور و تعامل شده است. بازگشت زندگی به شهر رفتهرفته خود را در امور مختلفی نشان میدهد؛ تعدد کافههای شلوغ، رونق نمایشگاه و تئاتر و فعالیتهای فرهنگی، تعداد روزافزون تورهای تهرانگردی، حساسیت عمومی در قبال تخریب میراث شهرها، توجه به نماهای شهری و … . به خاطر جریان زندگی در شهر، شهر از حالت صامت و کر و کور درآمده است و دستگاه عصبیاش فعال شده است. پیامهای بصری نیز در شهر گوینده و مخاطب پیدا کرده است. به طور خاص دربارۀ تبلیغات «شهروند سالم» هم گویندۀ پیامها معلوم و معرفه است و هم مخاطبشان؛ گوینده نهاد مسئول سلامتی شهروندان و مخاطبان آن اهل شهرند. شنیدن نصیحت آنگاه بر ما گران میآید که گویندۀ آن نکره و یا واعظ غیر متعظ و غیرمرتبط باشد ولیکن اگر واعظ معرفه و مرتبط و عالمِ مشفق باشد و مهمتر اینکه ما را به عنوان اهل شهر «مخاطب» قرار دهد، پیام حکم تذکری را پیدا میکند که ما را به صرافت مراعات میاندازد، بهخصوص وقتیکه پیامها به بیانی زیبا و سلیس درآید چنانکه بر وزن و اعتبار پیام و گویندۀ آن بیفزاید و انتقال آن را به مخاطب تسهیل کند. در این میان شهرداری از مقام گوینده و متکلم وحده تبدیل به نهادی شده که این پیامرسانی را تسهیل کرده است. در واقع شهرداری پس از مدتها دست و پا زدن بالاخره جایگاه خود از مقام «صاحبخانۀ بداخلاق»، «متولی ساخت و ساز در شهر»، «ناصح شهروندان» و … تغییر داده و در جای درستی ظاهر شده است؛ نهادی که به جای ایجاد اغتشاش بصری و کلامی بیشتر سعی در رساندن پیام درست از گویندهای بجا به شنوندهای انسانی را دارد. با بازگشت زندگی به شهر و معلوم شدن جایگاهها، پس از گذشت چند دهه میتوانیم اعتراف کنیم که «شهر ما خانۀ ما» دیگر شعاری نوشته شده بر سطلهای زباله نیست بلکه حرف دل بیشتر شهروندان است!
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۱ بهمن ۱۳۹۴