حلوا برای زنده‌ها

تراکم‌فروشی و برج‌سازی در شمال تهران از شدت تقاضا برای جاخوش کردن در محدودۀ این باغات حکایت می‌کند. هرقدر که بیشتر به دل این باغات می‌تازیم، خود را برنده احساس می‌کنیم و فکر می‌کنیم لقمه‌ای بیشتر حلوا نصیبمان شده. تدابیری چون برج‌باغ هم از ما سلب مسئولیت کرده و قاعدۀ «احترام به متوفی» کار ما را توجیه و حتی قابل قبول می‌کند.
1397/05/03

یکی از خویشاوندانم بیماری قند داشت و مبتلایان به این بیماری ولع شدیدی به شیرینی دارند؛ علاقۀ او نیز به شیرینیجات از مرزهای متعارف گذشته بود. پزشکان برایش دیالیز تجویز کردند و او حتی در حین دیالیز نیز از خوردن شیرینی دست نمی‌کشید. خلاصه آنقدر افراط کرد که کلیه‌هایش را از دست داد و به ناچار متوسل به پیوند کلیه شد. بازگشت او از جراحی پیوند کلیه، مقارن شد با درگذشت یکی دیگر از اقوام مشترکمان. پس از بازگشت از تشییع جنازه به خانۀ متوفی، بنا به رسم معمول، میزبانان در چند دیس بزرگ حلوا تدارک دیده بودند و بر میزهایی مقابل میهمانان قرار می‌دادند. خویشاوند بیمار ما در مقام مهتریِ مجلس ضمن تعارف به حضار که حلوا بخورند، زیرلب به صاحبان عزا معترض بود که با این دیس‌های حلوای شلخته حرمت متوفی را نگه نداشته‌اند. خلاصه طاقت نیاورد و دیس روی میز جلوی خود را پیش کشید و با چاقویی که در کنارش بود مشغول صاف و هموار کردن حلوای دیس شد. در عین حال از سجایای متوفی می‌گفت و از صدق و صفای او. حلوا که در دیس هموار شد، مقداری زیاد آمد. او حلوای اضافی را خورد و دوباره نگاهی به صدر و ذیل دیس کرد و چهرۀ ناراحتی گرفت. گویی ظاهر حلوا را هنوز در شأن شایستگی‌های متوفی نمی‌دید و از اینرو دوباره مشغول حفظ حرمت متوفی شد و با چاقو به جان دیس حلوا افتاد و بعد از چند بار تلاش خستگی‌ناپذیر و فراوان برای رفع و رجوع و در واقع خوردن اضافات حلوا، دست آخر با دیسی مواجه بود که ورقۀ نازکی حلوا در کف آن باقی مانده بود. طبیعی بود که این ورقۀ نازک اصلا درخور مقام متوفی نباشد و لذا این باقیماندۀ اندک را نیز خورد. به فاصلۀ کوتاهی و با اینکه سن زیادی نداشت خبردار شدیم که چشمانش را از دست داده و چیزی نگذشت که هر دو پایش را هم قطع کردند و یکی دو سال بعد اجل مهلتش نداد و از دنیا رفت.

چند روز پیش همایشی راجع به برج‌باغ در تهران برگزار شد که عجیب مرا یاد این ماجرا انداخت و با این شبیه‌سازی آیندۀ روندی که در پیش گرفته‌ایم از پیش چشمم عبور کرد. تصورش خیلی سخت نیست؛ خودمان و همۀ تصمیم‌گیران دربارۀ شهر تهران را به جای آن خویشاوند دیابتی مجسم کنید؛ به جای مرض قند بیماریِ سوداگری و زیاده‌خواهی را بنشانید؛ به جای شخص متوفی، شهر تهران را در نظر آورید و حلوای مجلس ترحیم او که ارزشهای شهر بوده است. قوانین و مقررات مربوط به «برج‌باغ» تدبیری بود برای حفظ باغات شهر که به تدریج دستخوش تعرض و ساخت و ساز می‌شد. ولی آمار و ارقام نشان می‌دهد که درست از زمان وضع چنین قوانین و مقرراتی، سرعتِ از بین رفتن باغات تهران بسیار بیشتر شده است. صادقانه که فکر می‌کنیم آنچه که در این برج‌ها تعبیه کرده‌ایم جای خالی باغات از دست رفته را نخواهد گرفت و صرفا نقش «احترام به متوفی» و آبروداری در مراسم ترحیم را ایفا می‌کند مثل دیس‌هایی است که حلوایش را خورده‌ایم و طوری هم قیافه می‌گیریم که به جای لذت در قیافه‌مان، ناچاری خوانده شود. اما قربانی این سناریو کیست؟ شخص متوفی؟ حلوا؟ مرض قند؟ و یا کسی که به مرض قند مبتلاست؟

بیماری قند بیماری موذی و مهلکی است؛ اگر بیماری‌های دیگر با عوارضی چون درد و خونریزی و تشنج و چرک و عفونت همراه است که تلاش ما را برای بهبود برمی‌انگیزند، مرض قند چندان پرعارضه نیست؛ درد و خونریزی ندارد، چرکین نیست و بیش از آنکه اشتهایمان را کم کند، میلمان به خوردن را بیشتر می‌کند. مرض قند از در پشتی وارد می‌شود از میل مفرط آدمیزاد به شیرینی. شیرینی‌ای که عضو لاینفک شادخواری‌هایمان است و کمتر کسی است که دوستش نداشته باشد. ولی به میزان پیشروی ما در فتح قلمروهای دلخواهمان، بیماری هم ذره‌ذره وجودمان را فرامی‌گیرد؛ به نواحی مختلف بدنمان حمله می‌کند و در نهایت این ماییم که مغلوبش می‌شویم. کسی با باغات شهر دشمنی ندارد. همه در ظاهر حامی آن هستند. همه می‌خواهند سهمی از آن داشته باشند؛ در ییلاقات خنک و سرسبز تجریش و شمیران زندگی کنند و از زیبایی‌های آن متنعم شوند. تراکم‌فروشی و برج‌سازی در شمال تهران از شدت تقاضا برای جاخوش کردن در محدودۀ این باغات حکایت می‌کند. هرقدر که بیشتر به دل این باغات می‌تازیم، خود را برنده احساس می‌کنیم و فکر می‌کنیم لقمه‌ای بیشتر حلوا نصیبمان شده. تدابیری چون برج‌باغ هم از ما سلب مسئولیت کرده و قاعدۀ «احترام به متوفی» کار ما را توجیه و حتی قابل قبول می‌کند. ولیکن بهای این لذت، زندگی ما خواهد بود.

قاعدۀ «احترام به متوفی» فقط دربارۀ برج‌باغ صادق نیست، بلکه الگوی مدیریتی چند دهه اخیر در همۀ زمینه‌هاست. ساختن سد به بهانۀ مدیریت منابع آب؛ تبدیل اراضی زراعی به توسعۀ شهری؛ تخلیۀ سفره‌های زیرزمینی با حفر چاههای مجاز و غیرمجاز به بهانۀ توسعۀ کشاورزی؛ مداخلۀ انفجاری در طبیعت به بهانۀ استخراج مواد معدنی و صادرات فله‌ای آنها؛ توسعۀ کمّی دانشگاهها به بهانۀ علم، همه و همه تحت عنوان توسعه ولی در واقع معادل «احترام به متوفی» بوده است.

روزنامه اعتماد، ۳ مرداد ۱۳۹۷.

پست های مرتبط

نام‌های بی‌حقیقت
من انتخاب می‌کنم پس هستم!
شهر ما خانۀ کیست؟
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
تأملی در مفهوم و جایگاه مدیریت شهری
«از پیش چشم گذراندن» یا «دیدن»
توقف بیجا رونق کسب است
چرخ را هر لحظه باید اختراع کرد
واحد پول ملی و صفرهای مزاحم
شناخت در تاریکی یا شناخت در روشنایی
دعوت به شکیبایی
جای ما در جهان اولین جنگ جهانی
راستگویی هم کافی نیست
قائمیت به ذات
دربارۀ امید
«کاری» باید کرد
مدیریت نسیان
واقعیتی که همۀ رسانه‌ها پنهان می‌کنند
جدال با واقعیت
پرسه زدن: وقت‌کُشی یا وقت‌شناسی