در مجموعۀ سیاهقلمهای خسرو خورشیدی (آن روزگاران تهران) نگارهای هست با این عنوان: «مهمانی در زمستان ۱۳۱۸». وی هنرمندانه خاطرهاش از میهمانیای در خانۀ زیبایی در محلۀ پامنار را تصویر کرده است؛ در اتاقی پنجدری و بزرگ سفرۀ بزرگ و رنگینی بر زمین گسترده شده بود و با وجود تعدد میهمانان، نظم و ترتیب آن پذیرایی پس از سالها هنوز در خاطر نویسنده باقی مانده بود. در تصویر وی از این میهمانی حضور فرشی در میانۀ آن سالن بزرگ جلب نظر میکند؛ پنداری میهمانی مجلسی بوده که حول یک فرش انتظام یافته باشد.
با این مقدمه قصد داریم پرسشی بربیانگیزیم و آن اینکه فرش چه نقشی در زندگی ما ایرانیان داشته که از دیرباز در زمرۀ یکی از مهمترین صناعات ما بوده است. بافتن قالی در زمرۀ معدود هنرهایی است که با وجود مدرن شدن وجوه مختلف زندگی، هنوز جایگاهش را حفظ کرده و چون بسیاری دیگر از دستپروردهها از صحنۀ زندگی ما حذف نشده است. آیا مجازیم فرش را صرفا وسیلهای برای پوشاندن کف یا اصطلاحا کفپوش بدانیم؛ به عبارت دیگر تفاوت فرش با چیزی چون موکت چیست. چه تمنایی ایرانیان را واداشته که چنین بافتهای ارزشمند و نفیس را برای پوشاندن کف به کار گیرند. مسلما فرش ایرانی چون آینهای است که در آن میتوان بسیاری از صفات فرهنگی ایرانیان را یافت؛ شاعرانگی، کیمیاگری، قائمیت به ذات و پردهپوشی و … . لیکن در این مختصر مجالی برای بسط همۀ این وجوه فرش نیست. در اینجا قصد داریم از زوایهای دیگر بر این پدیده نظری بیافکنیم؛ چیزی که عمدتا در نگارهها و عکسهایی که صحنههایی از زندگی گذشته را به تصویر کشده است پیداست ولی کمتر جلب نظرمان را میکند.
معنای «جا»
«جا» مفهومی عمیق در زبان فارسی است؛ تمثیل و مثلهای بسیاری که در زبان روزمره جای خود را باز کرده، هر کدام به نحوی به این اهمیت و عمق اشاره دارد. در مذمت کسی که سخن نسنجیده میگوید، معمولا میگوییم «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد» و یا در تشویق بهموقع و مناسب رفتار کردن میگوییم «هر چیز به جای خویش نیکوست». سخن «بیجا» سخنی است که پیوند درست و متناسبی با سخنان قبل و بعد از خود ندارد و یا هماهنگ با سیاق کلی بحث و موقعیت بیانش نیست. کاربرد وسیع این واژه چیزی را دربارۀ بینش ایرانیان نسبت به انتظام هستی روشن میکند که سابقهای طولانی دارد.
داریوش پس از رسیدن به مقام شاهی در کتیبههای مختلف در بیشتر موارد سخن از چیزی میگوید که پیش از او به سبب فاجعهای یا نافرمانی از «جای اصلی» خویش برداشته شده و سپس شاه آن را بر «جای اصلی» خویش بازنهاده است. وی در کتیبۀ بیستون اظهار میکند که پس از سرکوبی شورش گئومات مغ، پادشاهی و سپاه و خاندان سلطنتی را به جای اصلی خود برگرداند. در کتیبۀ نقش رستم داریوش میگوید که چون نخست بر تخت نشست زمین در آشوب بود اما او آن را بر «جای خویش» نهاد، همو در کتیبۀ شوش میگوید پس از برقراری نظم در شاهنشاهی هر کس «در جای خویش» بود. تأکید داریوش بر «هر چیز در جای خودش» در کتیبههای مختلف حاکی از عمق بینشی است که هستی را مجموعهای از جایها میداند و بر انسان واجب میداند که هر چیز را اگر به هر علت از جای خود خارج شده است به جای خود برگرداند. در چنین بینشی اساسا قرار داشتن هر چیز در جای خود منجر به تعادل و پایداری میشود؛ بیسبب نیست که «بجای بودن» به معنی «پایدار» بودن است و «از جا بردن» درست بهعکس به معنی «نابود کردن».
گاه از «شناخت» تعبیر به «به جا آوردن» میکنیم، در واقع تلویحا بیان میکنیم که به دست آوردن شناخت از هر چیز نه در گرو جزءنگری و جدا کردن آن از باقی موضوعات مرتبط، که در گرو فهم آن موضوع به مثابۀ جزئی از یک انتظام کلانتر است. به سخن دیگر وقتی موفق میشویم هر امر را در نسبت درستی با امور مرتبط قرار دهیم میتوانیم بگوییم آن را شناختهایم. تمایز «جا» از «ناکجا» نیز ناشی از همین به جا آوردن است؛ «جا» آن مکانی است که بنا به کیفیتی نزد انسان معرفه شده و شخصیتی یافته است و «ناکجا» آن مکانی است که شخصیتی ندارد یعنی واجد کیفیتی منحصربفرد نیست. این شخصیت هر چیز است که سبب میشود به سرعت آن را در میان هزاران چیز مشابه «تشخیص» دهیم. فرش در تعریف مکان یعنی شخصیتبخشی به آن نقش مهمی ایفا میکند. فرش صدر و ذیل فضا و حتی جای آدمیان را روشن میکند و برای همین است که در فضایی که همه چیز حول فرش گرد آمده، به جا آوردن جایگاهها کار دشواری نیست.
گمگشتگی و پیدا شدن
همۀ ما خصوصا در دوران کودکی گم شدن را تجربه کردهایم؛ در اوقات گمگشتگی «کسی» و «جایی» برایمان آشنا نیست یا اصطلاحا نمیدانیم «کی به کی» است و «کجا به کجا» است و برای همین در آرزوی پیدا شدن مدام اینسو و آنسو در جستجوییم. گمشدن معمولاً تؤام با اضطراب و پریشانخاطری و «عدم آرامش» است چراکه در آن حال همه جا برای آدمی «ناکجا» و همه چیز «ناچیز» و همه کس «ناکس» است. پنداری همه چیز در موضعی خصمانه نسبت به ما قرار دارد. گمکردن جهت و انتظام فضا، همچون به سر بردن در تاریکی و سیاهی است که از سوی همه چیز احساس تهدید میکنیم. احساس میکنیم هیچ چیز سرجایش نیست و مدام به دنبال یافتن مستمسکی هستیم. چیزیکه بتوانیم با به جای آوردن آن، بقیۀ چیزها را نیز در نسبت با آن به جای آوریم و از این طریق به آرامش برسیم.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/ از گوشهای برون آ ای کوکب هدایت
به سخن دیگر ما برای غلبه بر حس گمگشتگی و دست یافتن به آرامش ناشی از حس پیدا شدن، نیاز به کوکب هدایت داریم. معماری نیز از این قاعده مستثنی نیست. شاید بتوانیم بگوییم یکی از اصول معماری ایرانی این بوده است که با وارد شدن به یک بنا به سرعت بتوانیم موقعیت خود را به جا آوریم و جهتیابی کنیم و از احساس گمگشتگی رهایی پیدا کنیم. در فضای داخلی پیدا شدن به کمک فرش روی میداد. به محض اینکه فرش در اتاقی گسترده میشد محل نشستن و قرار دادن عناصر دیگر اتاق و حتی محل گستردن سفره نیز روشن میشد. البته پیدا شدن به واسطۀ فرش منحصر به فضاهای بسته نبوده است؛ در نگارهها بسیار پیش میآید که شخصیتهای داستان را در حال عیش و تفرج در کوه و دشت نشان دهند. جالب آنکه شاید تنها عنصر مشترکی که میتوان در این نگارهها با نگارههایی که فضایی بسته را مینمایاند سراغ گرفت، همان فرش باشد؛ خصوصا وقتی موضوع نگاره شخصیتی مهم است، برای نشان دادن او لاجرم وی را نشسته بر قالی یا قالیچهای نشان میدهند. پنداری فرش به تنهایی برای اینکه مکان را از بینام و نشانی درآورده و «جایی» کند و فرد را از گمنامی رهانده و بر «کسی» بودنش تأکید کند کافی است. بیسبب نیست که حتی تا به امروز وقتی برای تفرج به جایی میرویم پیش از هر چیز فرشی میگسترانیم و به این ترتیب انتظامی به فضا میبخشیم که کمک میکند تا حول آن چیزهای دیگر را نیز گرد آوریم.
به جای آوردن ادب
ادب به معنی «حد چیزی را نگه داشتن» است و در این معنی فرش بانی ادبورزی و رعایت حرمتهاست؛ شاید از همینروست که از گذشته رعایت حد و حرمت را با تمثیل «پا از گلیم فراتر ننهادن» میشناسیم. با رعایت حرمتها، انسانها با محیط و با یکدیگر در روابط آشنایی و سلم و دوستی قرار میگیرند. روزگاری اولین نشانۀ سلم و دوستی در هنگام حاضر شدن در یک جا، درآوردن کفشها از پای بود. کفش از پای درآوردن مبین احترام و تسلیم و ورود به ناحیۀ امن و مقدس بوده است. این همان چیزی است که سران کشورهای دیگر باید در دربار پادشاهان ایرانی دستکم تا دوران سلطنت فتحعلیشاه به نشانۀ ادای احترام رعایت میکردند. سفرا اجازه نداشتند در محضر شاه و بر روی فرشهای کاخ با کفش قدم بگذارند و در عوض آن باید جورابهای بلند قرمز به پا میکردند. ضمن اینکه با گسترده شدن فرش در اندازههای متفاوت در جایجای فضا، هر قسمت شأن و مقامی مییافت و این راهنمایی بود برای حضّار آن مکان و رهایی آنان از سرگردانی.
فرش خانه را خانه میکند
تعبیر «هیچ جا خانۀ خود آدم نمیشود» برای همهمان آشناست؛ معمولا این سخن را وقتی بر زبان میآوریم که مدتی در خانۀ خود نبودهایم. ای بسا این مدت را در سفر و در بهترین جای عالم سپری کرده باشیم ولی باز هم به محض ورود به خانهمان آن را زمزمه میکنیم. آن چه چیزی است که در خانۀ خود بیش از هر جای دیگری در عالم مییابیم؛ چنانکه از نام «مسکن» پیداست احساس سکینه و آرامش است. پیش از این اشاره کردیم که حس آرامش در نتیجۀ رهایی از گمگشتگی و پیدا شدن است. در واقع در خانۀ خود بیش از هر جای دیگری در این عالم احساس میکنیم در «جای» خود هستیم و پیدا شدهایم. خانۀ ما آنجایی است که در آن همه چیز از نظر ما در جای خود قرار دارد و نتیجتا خطری ما را تهدید نمیکند.
وقتی خانهمان را عوض میکنیم مدتی طول میکشد خانۀ جدید را «خانه» بدانیم و این همان فرصتی است که لازم است در مکان جدید «جا بیفتیم». تأمل در فرآیند جا افتادن و پیدا شدن در خانۀ جدید خود جالب است. یکی از مهمترین مراحل آن گستردن فرش است. پنداری تا پیش از آنکه فرشمان را در خانه جدید نگسترده باشیم هنوز آنجا را خانه نمیدانیم. وقتی فرش در جای خود قرار میگیرد، ارتباط میان دیگر اجزای فضا را نیز روشن کرده و هر چیز را در جای خود مینشاند. وقتی چیزی در جای خود است توسط انسان از حالت امری تهدیدآمیز درمیآید و انس و الفت برقرار میشود. احساس سلم و دوستی پیامد رهایی از تاریکی و حصول اطمینان از این بابت است که هیچچیز متعرض جایگاه آدمی نیست. چون خانۀ برای ما جایی است که در آن بیش از هر جای دیگر احساس پیدا شدن داریم و چون فرش در این پیدا شدن بسیار مؤثر است، میتوانیم تسامحا بگوییم این فرش است که خانه را خانه میکند.