در همسایگی احمد شاملو

گفتم که دیوار خانه من با خانه همسایه نازک بود. برای همین اغلب حرف و سخن اهل خانه همسایه را می‌شنیدم و استراق سمع می‌کردم. از خاطرات آن همسایگی چیزهایی به یاد دارم. یک وقت فروغ دست‌هایش را در باغچه کاشت و پیچک از در و دیوار خانه من بالا رفت و خیالم را سبز کرد.

به نازکی نسیم

اگر بخواهم با خود صادق باشم باید همه را رها کرده و به یک کتاب بپردازم. نوشته‌ای که نه می‌توانم رمان بدانمش، هرچند مانند رمان درگیری عاطفی برایم ایجاد کرد، و نه می‌توانم شعر بناممش، هرچند مرا مشحون از احساسات شاعرانه ‌کرد. کتابی که بارها خوانده‌ام، و اگر اغراق نباشد بیش از سیصد نسخه از آن را خریدم تا به کسانی که دوستشان داشتم هدیه دهم که دوستانم را نیز در این داشتنِ نغزِ باشکوه شریک کنم: «زمین انسانها» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری.

خانۀ دوست کجاست؟

یکی از خصوصیات من در دورۀ مدیریتی‌ام در فارابی این بود که فیلمنامه‌ها را نمی‌خواندم و بیشتر نویسنده‌ها و کارگردانان را ترغیب می‌کردم که سناریویشان را برایم تعریف کنند، این کار هم علت‌های مختلفی داشت که شرحش مفصل است ولی استثنائا پذیرفتم که سناریوی کیارستمی را بخوانم. یکی دو روز بعد دفترچه‌ای صدبرگ فرستاد؛ سناریویی با این عنوان: «خانۀ دوست کجاست؟».

مدیریت در سال‌های پس از سرگیجه

مدیریت در سال‌های پس از سرگیجه

از سال ۵۷ تا ۶۲ همه دربارۀ سینما حرف می‌زدند اما دریغ از عمل. هر کسی اگر بلندگویی در دست داشت، نظراتش را در سینما می‌گفت. دیدگاه‌هایی معمولاً ناروشن و بی‌برنامه. از یک طرف حجت‌الاسلام صادق اردستانی سرپرست کمیسیون بازبینی فیلم‌ها می‌گوید: «صریح‌ترین معیار اسلامی که ما هم آن را دلیل نفی سینما معرفی کرده‌اند فساد آن است.»، از طرف دیگر محمدعلی رجایی هم گفته: «شعار مردم باید در آثار سینمایی منعکس شود.»