درب سلام: گورستان به مثابه تبارنامۀ مجسم شهرهای ما

به زندگی‌مان که دقت کنیم متوجه خواهیم شد که چند دهه‌ای است قبرستان‌ها، ای‌بسا آنها که هنوز محل خاکسپاری بسیاری از اموات است، از شهرها و محل زندگی‌مان رانده شده. شاید استفاده از اصطلاح «زباله‌دانی» فارغ از بار معنایی ناخوشایند آن، برای تلقی مدرن از مفهوم گورستان، چندان هم دور از واقعیت نباشد.
1395/08/01

در حد جنوبیِ شهرِ تاریخی شیراز، اندکی مایل به شرق، گورستانی است مشهور به دارالسّلام یا درب‌سلم که یکی از قدیمی‌ترین گورستان‌های این شهر و حتی کل ناحیۀ فارس است. چهاردهه‌ای هست که در آن کسی به خاک سپرده نشده و لذا این گورستان در هیئت فعلی‌اش، با بیشمار سنگِ قبرِ پراکنده روی پست و بلند زمین و در میان انبوهی از علف‌های هرز خشکیده، به رهاشدگان می‌ماند. تعداد مراجعین اینجا اغلب اوقات سال از انگشتان دست تجاوز نمی‌کند و انگیزۀ غالبشان از ارضاء حس کنجکاوی فراتر نمی‌رود؛ سرکی می‌کشند و فاتحه‌ای می‌خوانند و می‌روند. هرچه باشد به قول قدیمی‌ها، در این مدت طولانی، سردیِ خاک اهل قبور، داغ بازماندگانشان را فرونشانده و از شمار زائرین این خاک کاسته است. البته نباید پنهان کرد که خصوصاً در شبهای جمعه هنوز تربت بزرگان آن، زیارتگاه شیرازیانی است که با روایتهای اینجا و بزرگانش آشنایند.

مهجور و مغفول واقع شدن، خاص این گورستان نیست. به زندگی‌مان که دقت کنیم متوجه خواهیم شد که چند دهه‌ای است قبرستان‌ها، ای‌بسا آنها که هنوز محل خاکسپاری بسیاری از اموات است، از شهرها و محل زندگی‌مان رانده شده. شاید استفاده از اصطلاح «زباله‌دانی» فارغ از بار معنایی ناخوشایند آن، برای تلقی مدرن از مفهوم گورستان، چندان هم دور از واقعیت نباشد. روزگاری زیارت اهلِ قبور تنیده در زندگی روزمره بود و همین باعث می‌شد تذکرِ مرگ همواره و همیشگی باشد. نگاه مدرن است که گورستان را به بهانۀ موحش بودن از زندگی‌هایمان دور کرده و به همان ‌اندازه به احساس غربت و وحشت نسبت به مرگ افزوده است. البته از آنجا که این نگاه جدید به گورستان و مسئلۀ مرگ، هنوز در باور عموم ایرانیان جایگیر نشده، دور شدن گورستان‌ها از فضاهای شهری خصوصا در شهرهای بزرگ، فقط اهالی شهر را بیش از پیش به زحمت انداخته است.

هرقدر که مدرنیسم تلاش کرده، گورستان از شهر فاصله گیرد و قطع تعلق کند، این مکان‌ها هنوز تبارنامۀ مجسم هر شهر است؛ همانجایی که می‌توان در آن وجوه مختلفی از حیات شهر و شهروندانش را دید و فهمید. بی‌علت نیست که هنوز هم بسیاری از خاندان‌های قدیمی شیرازی، حتی آنانکه مدتهاست در شیراز متوطن نیستند، اینکه جدشان در دارالسّلام دفن است را برهانِ قاطعِ اصالتشان می‌دانند. به جز این، گورستانِ‌ هر شهر از قدمت و جمعیت و اهمیت آن شهر می‌گوید؛ از اصل و نسب اهالی آن؛ از شغل و علایقشان؛ از باورهایشان و از ارتباط شهر با شهرهای دیگر در گذر زمان و بیشمار موضوع دیگر. به این قیاس گورستان دارالسّلام دقیقا همان جایی است که به ما می‌گوید «شیرازیان کیستند» و به تبع آن «شیراز کجاست».

گورستان در خبری که از کجاییِ شهر و کیستیِ اهالی‌اش می‌آورد، صادق و معصوم است؛ چرا که اولا فارغ از تصنع و تکلف پدید آمده و ثانیا عموم جامعه اعم از هر طبقه اجتماعی و اقتصادی در ایجاد این شجرنامه سهمی داشته‌اند. از آنجا که قبرستان‌ها جزء معدود فضاهای شهری است که اراده و فرمایشی برتر آن را ایجاد نکرده، در چهره‌شان معمولا اغراقی نیست و آن اسبابِ تفاخر که دیگرِ آثار شهری چون باغ‌ها و کاخها و خانه‌های اعیان و … را متأثر می‌ساخته در گورستان مجال کمتری برای بروز و ظهور یافته است. اهالی قبرستان خفتگان خاک‌اند که دست امیالشان از این دنیا کوتاه است و از همینروست که قبرستان در آنچه بیان می‌کند همچون آینه صادق است و ملاحظه‌ و نیتی آنچه می‌گوید را مخدوش نکرده است. اصلا از همینروست که باید در یکایک آنچیزی که در اینجا هست تأمل کرد و هیچ فرصتی را برای شنیدن از دست نداد.

بینش و در واقع میزان آگاهی و روشن‌بینی‌ انسانهایِ اعصارِ پیشین در دو موضوع آشکارتر ‌رخ می‌نماید؛ یکی در معبد و دیگری در شیوۀ تدفین. یعنی این دو فرصت است که بسیار بی‌پرده‌تر دربارۀ لب‌ّلباب باورهای مردمان هر جا و هر عصر می‌گوید و آن کنه و جوهرۀ مفهوم زندگی نزد آنان را بیان می‌کند. ضمن آنکه خود مفهوم تدفین در واقع یکی از فصول بنیادین افتراق انسان و حیوان است. یعنی این آدمی است که هم متذکر مرگ است و هم به عالم پس از آن توجه دارد. اساسا از همینروست که حیات آدمی تاریخی است، یعنی ناظر به عاقبت و عقوبتی است و هر انسان ناخودآگاه در پی آن برمی‌آید که به هر طریقی که می‌تواند، ورای روزمرگی، به حیاتش معنایی ابدی دهد. درحالیکه حیات حیوان تاریخی نیست و حیوان هر لحظه در همان لحظه زندگی می‌کند. در واقع هرچند مرگ پایان زندگیِ این جهانی است ولیکن همین مرگ است که مسیر زندگی را برای آدمی واجد معنا کرده است.

ایران در زمرۀ سرزمینهایی بوده که در آن از دیرباز سنتِ تدفین در معنیِ «خاکسپاری» وجود داشته است؛ خاکسپاری نوع خاصی از مواجهه با پیکر درگذشتگان است. برخی از فرهنگها رفتگانشان را می‌سوزاندند و خاکسترش را دفن می‌کردند و یا به باد می‌سپردند و برخی دیگر آنها را در جایی دور رها می‌کردند و در بهترین حالت استخوانهایشان را در سردابهای زیرزمینی روی هم می‌انباشتند و یا در تابوتی سنگی و مهر و موم شده در محوطه‌ای می‌گذاشتند و ای بسا این تابوتها را جابجا می‌کردند. خاکسپاری از نسبت وثیق آدمی و مکان در فرهنگ ایرانی حکایت می‌کند. با به خاک سپردن عزیزی در یک نقطه، آن مکان از «ناکجایی» درمی‌آید و «جایی» می‌شود یعنی شأن و منزلتی می‌یابد. به عبارت دیگر همانقدر که اهل آب و خاکی بودن و ریشه در جایی داشتن اهمیت دارد، به خاک سپرده شدن در نقطه‌ای مشخص نیز بسیار مهم بوده است و نبش قبر در زمرۀ گناهان بزرگ و نابخشودنی. برای ما از دنیا رفتگان «روی در نقاب خاک کشیده‌اند» یعنی از دیدگان پنهان و محجوب شده‌اند ولی هنوز جا و مکانی مشخص دارند. تذکرِ نسبت به آخرت نیز به هیچ وجه جدید نیست؛ کهن‌ترین آثار یکجانشینیِ بشر، حکایت از درک کهن ساکنینِ فلات ایران از تولد دوباره پس از مرگ و زندگی جاودان دارد. همینکه مردگان را به شکل جنینی به خاک می‌سپردند و یا با متوفی اسبابی برای زندگی‌ بعدی‌اش همراه می‌کردند، یعنی متذکر مرگ و تولدی دوباره در عالم پس از مرگ بودند.

اما خود رخداد مرگ در مرتبه‌ای با تلخی و حزن و اندوه همراه است؛ آنانکه این «مصیبت» به ایشان «اصابت» کرده خصوصا در بدو امر، از مرگ تلخکامیِ فقدانِ عزیزشان را به یاد می‌آورند. تلقی از مرگ به معنای «نابودی» محدود به همین مرتبه مادی می‌ماند و از آنجا که از منظر فرهنگ ایرانی حیات آدمی محدود به عالم ماده و قوانین آن نیست، به این مرتبه از معنای مرگ نیز اکتفا نمی‌شود. ایرانیان تلاش کرده‌اند که همچون هر موضوع دیگر، پرده از روی مرگ نیز کنار زنند. لاجرم در پس این پرده همان چیزی را یافته‌اند که در مرتبۀ مادی از بین رفته بود؛ یعنی «حیات». اما حیاتِ پس از مرگ، با حیات پیش از آن تفاوتی اساسی دارد؛ این حیاتی است که دیگر دچار کون و فساد نمی‌شود و ابدی است. به سخن دیگر مرگ، ابدی نیست و از اینجهت اعتباری ندارد؛ مرگ بزنگاه و معبری بیش نیست و آن بزنگاهِ برافتادن حجاب است. آنچه ابدی است و اصالت دارد حیات است و نه مرگ.

از همینروست که همۀ آن مفاهیم و اشارات و اشعار و ادعیه‌ای که با مرگ تناظر یافته است، همه و همه صراحتا و یا تلویحا قصد دارد به ما بباوراند که این مرگ نیست که وجود دارد، بلکه زندگی است که موجود است. مرگ سکته‌ای در روند حیات ایجاد نمی‌کند؛ کسی که از دنیا رفته، دچار فساد نشده بلکه از چرخۀ کون و فساد رهیده و به آن جوهرۀ لطیف و ماندگار حیات رسیده است و ای‌بسا سهمش از حیات از ما زندگان بیشتر باشد. بنابراین برخورد ما با وی نیز همچون امری موجود است و نه معدوم. همچنانکه پیوندهای عاطفی ما و «معاشرت»هایمان با وی برقرارست؛ اگر تا پیش از این برایش ضیافتی ترتیب می‌دادیم، اکنون برایش خیرات و نذری می‌دهیم و اگر پیش از این در خانه‌اش ملاقاتش می‌کردیم اکنون به زیارت و ملاقات مزارش می‌رویم. حتی او را مخاطب سخنمان قرار می‌دهیم؛ پیداست که آنچه را که معدوم است نمی‌توان مخاطب قرار داد، لیکن ما از دنیا رفتگان را در زیارت اهل قبور مخاطب قرار می‌دهیم و حتی برای دیدار دوباره‌شان ابراز امیدواری می‌کنیم (اِنّا اِنشاءالله بِکُم لاحِقونْ) و همۀ اینها یعنی نپذیرفتن «عدم».

«زیارت» وقتی بامعنی است که رفتگان را واجد حیات ابدی بدانیم، چرا که گفته‌اند «معنی زیارت قصد رؤیت است» و رؤیت دربارۀ کسی که «حاضر» است معنادار است و رؤیت «معدوم» ناممکن. یکی از سنن حسنۀ قدما این بود که برای بزرگان خفته در خاک در هر شهر «تذکره» می‌نوشتند؛ از همین جمله است: رسالۀ مزارات هرات، کتاب مستطاب تذکرۀ قبور اصفهان، و یا تذکرۀ هزار مزار که به مزارات شیراز می‌پردازد. جنید شیرازی در کتاب اخیر به درستی تذکر داده که «گفته‌اند هر کس به خانۀ کسی می‌رود باید که پیشتر صاحبخانه را بشناسد و قصد رؤیت که معنی زیارت است بسیار معنی دارد» و این یعنی این تذکره‌ها و رساله‌ها همه به‌قصد شناختِ صاحبخانه‌ها تدارک می‌شده تا زیارت یا همان «ملاقات» محقق شود. حقیقتا هم وقتی به سفرنامه‌های گذشتگان نگاهی بیندازیم خواهیم دید به محض ورود به هر شهر فرصت را برای حاضر شدن در محضر بزرگان زنده و درگذشتۀ آن شهر غنیمت می‌شمردند؛ زندگان را در خانه‌شان ملاقات می‌کردند و درگذشتگان را در آرامگاهشان. رعایت نکردن این قاعده، و اقامت کردن در خانۀ کسی بدون ابراز اشتیاق برای ملاقات صاحبخانه، بی‌ادبی شمرده می‌شد. جالب آنکه همانقدر که معنای «تذکره» یعنی «یادنامه» از «بیوگرافی»  فاصله می‌گیرد، نویسندگان این تذکره‌‌ها نیز به وجه «زیستی» و «بیولوژیک» زندگانی این بزرگان بسنده نمی‌کردند و بیشتر به ذکر احوالات آنان در قالب قصه و خبر می‌پرداختند. گویا که «به جا آوردن» چنین شخصیت‌هایی را موکول به دانستن وجه «گذشتنیِ» حیات آنان نمی‌دانستند و بیشتر می‌خواستند از قِبَل دانستن وجوه مختلف کرامات و سلوکشان، جایگاه معنوی‌شان را به مخاطب بشناسانند. برای همین این تذکره‌ها بهترین آینۀ درک و شناخت مقام و احوالِ اهل هر شهر است.

آنطور که تذکره‌ها و تواریخ می‌گوید و در کتاب حاضر نیز به آن اشاره شده است، گویا قبرستان دارالسّلام نامش را از یکی از بزرگان خفته در این خاک یعنی شیخ سلم عبدالله صوفی گرفته است؛ تذکرۀ هزار مزار وی را کسی معرفی کرده که به دیدار حضرت خضر نیز نائل شده بود. به جز ایشان بسیارند بزرگان از اولیاء و فقها و محدثین و ادبا و صوفیان و … که در این گورستان حضور دارند. و از این نظر دارالسّلام را می‌توان به مجلسی تشبیه کرد فارغ از زمان و مکان، که میهمانان گرانقدری در آن جمع‌اند و بنا به شأن و مقامشان یکی بالاتر و دیگری پایین‌تر نشسته است و وجه اشتراکشان اهل شیراز بودن است. این شیراز آن وجه حقیقی و بی‌مثال شیراز به قول حافظ است؛ یعنی همان شیرازی که از روزگار حافظ تا به حال، با وجود همۀ جفاهایی که در حقش شده، دچار کون و فساد نشده و نخواهد شد. این بزرگان نیز حتی اگر در مختصات جغرافیایی شیراز زاده نشده باشند از آنجا که در این خاک دفن‌اند اهلِ حقیقتِ شیرازند. به این اعتبار حضور در این گورستان به معنی حضور در محضر آن بزرگان است. طبیعتا وقتی خواهیم توانست این گورستان را به سانِ مجلسی باشکوه درک کنیم که حضّار را تا اندازه‌ای بشناسیم و نسبت به آنان در روشنایی قرار گیریم، در غیراینصورت و اگر شأن آنان را به جا نیاوریم و رابطه و نسبتشان با هم و با خودمان را درنیابیم، دارالسّلام نیز دیگر معنای آن ضیافت را نخواهد یافت و بیشتر به صحنۀ تصادفی شبیه خواهد شد که اگر کسی در آن هست، اتفاقی است. البته این سوءتفاهم چیزی از ارزش آن بزرگان کم نخواهد کرد بلکه ما را از دانستن و قرار گرفتن در روشنایی محروم خواهد کرد. در اثر همین ظلمتِ جهل و درک نکردن شکوهِ این ضیافت است که به منظور تعریض خیابان جنت بقعۀ شیخ سلم از میان رفت. این درست مثل آن است که چون شأن مجلس را درک نکرده‌‌ و «به جا نیاورده‌ایم»، بی‌ادبانه بزرگان آن را متفرق کرده‌‌ باشیم!

اگر اهل نظر باشیم از فرصت این مجلس برای شناخت شیرازیان بهترین بهره را خواهیم برد. چراکه قبرستان دارالسلام یکی از آن معدود صحنه‌هایی است که می‌توان در آن چهرۀ واقعی شیرازیان که در حالت عادی پشت هزار گونه روزمرگی پنهان شده، را دید. شیراز تلاقی‌گاه دو نحو زندگی است؛ زندگی عشایری و زندگی شهری. تفاوتهای این دو نوع زندگی منحصر به تفاوتهای صوری نیست. بلکه این دو شیوه در واقع دو چرخی است که ارابۀ زندگی در سرزمین ایران را به پیش ‌رانده است. ابوریحان در کتاب آثارالباقیه، آبادانی را موکول به تعادل و ایفای نقش دو برادر می‌داند؛ «هوشنگ» و «ویگرد». پادشاهان و نظامیان و پهلوانان نسب به هوشنگ می‌رسانند و وزیران و دبیران و پیشه‌وران و دهقانان نسب به ویگرد. وظیفۀ هوشنگ برقراری نظم و عدل و امنیت است و وظیفۀ ویگرد عمارت و این دو در قبال هم همواره مسئول بوده‌اند. معنای هوشنگ را می‌توان از پادشاه و نظامی به همۀ کسانیکه که حمیت و شجاعت را در زندگی سرلوحه قرار داده‌اند و پا به رکاب و آمادۀ مواجهه با خصم‌اند توسع داد و بدین اعتبار بهترین تبلور مقام و روحیۀ هوشنگی، در عشایر است. عدل در معنی «هر چیز برجای خود» در زمرۀ مهمترین وظایف هوشنگ است و حفاظت از تمامیت و یکپارچگی ارضی ایران به عهدۀ هوشنگیان بوده است. به همین قیاس معنای ویگرد را می‌توان به همۀ یکجانشینانی که فرصت و فراغت بیشتری برای عمارت‌کردن و دایر نگه‌داشتن زیستگاهها و بالفعل کردن قوه‌ها دارند، کسانیکه رونق و شکوفایی صنعت و ادب و حکمت و معرفت و … مدیون فعالیت آنان است، توسع داد؛ بی‌گمان عمارت کردن دل‌نگرانی برای دست‌پرورده‌ها و ثمره‌ها را ایجاب می‌کند و این به نوعی احتیاط و حزم در روحیۀ ویگردی می‌انجامد. اگر هوشنگ برای تمتع از برخی دست‌پروده‌ها نیاز به تعامل و حشر و نشر با ویگرد دارد، ویگرد نیز برای حفظ امنیت و دوام نیازمند حضور هوشنگ بوده است. غلبۀ روحیۀ هوشنگی و اینکه بسیاری از سلسله‌های پادشاهی در ایران نسب به عشایر می‌رساندند، سبب می‌شد که آنان در کتیبه‌ها غالبا خود را ورزیده و جوان و سوار بر اسب و پا در رکاب نشان دهند و این دلالتی ضمنی بر آمادگی‌شان برای برقراری عدل و امنیت در کل قلمرو تحت سلطه‌شان داشت. حضور هوشنگ در این جهان همواره حضوری پرهیاهوست، در زورآزمایی میان هوشنگ و ویگرد معمولا تفوق با هوشنگ است، سکه به نام او زده می‌شود و آثار فاخری به نام او و برای او ساخته می‌شود. ویگرد در این جهان همیشه پرده‌نشین است، به محض آنکه خود را به رخ بکشد از سر راه برداشته می‌شود. ازقضا یکی از معدود جاهایی که ویگردان از پرده بیرون می‌آیند در گورستان است آنهم چون هوشنگیان در پدید آوردنش نقشی ندارند و نامگذاری آن به عهدۀ مردم است. به همین سبب غالب گورستان‌های تاریخی شیراز به نام بزرگی از قبیلۀ ویگردان است؛ گورستان شیخ عبدالله خفیف، گورستان شیخ کبیر، گورستان سیبویه (باهلیه)، گورستان شیخ شیرویه و گورستان دارالسلام به نام شیخ سلم. گویی در آن عالم سکه به نام ویگردان زده خواهد شد.

ایالات و شهرهای ایران و خصوصا آنها که در بازه‌ای از زمان تختگاه و دارالسلطنه بودند معمولا عرصۀ تلاقی این دو نیز هستند. یکی از مهمترین نواحی‌ ایران که به صورت تاریخی محلِ برخورد و همنشینیِ این دو نیرو بوده ناحیۀ فارس و خصوصا شهر شیراز است. بسیاری از سلسله‌های پادشاهی نظیر هخامنشیان یا ساسانیان آن هنگام توانستند پادشاه کل قلمرو ایران شوند که موفق شدند ایلات و حاکمان نواحی فارس را با خود همراه کنند. اینکه دو ایل از مهمترین ایلات ایران یعنی قشقایی و بختیاری در ایالت فارس رفت و آمد داشتند نباید کم‌اهمیت تصور شود. یکی از نشانه‌های جالب حضور افراد با سابقۀ نزدیک یا دور عشایری شیر سنگی در گورستان است؛ شیر علامت پهلوانی و شجاعت خصوصا در بین عشایر زاگرس‌نشین است و حضور تعدادی شیر سنگی در دارالسلام به حضور عشایر با سابقۀ کمِ شهری در شیراز دلالت دارد. یکی دیگر از نقوش سنگ قبرهای شیراز نقش جوانی سوارکار است که معمولا سگ‌هایی مشایعتش می‌کنند. هرچند این نقش، جوانمردی و آیین گذار از دنیا به آخرت را تداعی می‌کند و غالبا برای جوانان کام‌نایافته از دنیا به کار می‌رفته است ولی در همان حال حکایت از مایه‌هایی از ذوق و ذائقۀ عشایری و چوپانی دارد که جوانی و سرزندگی در آن معادل پشت بر زین و پا در رکاب بودن است. سوی دیگر این طیف نقوشی است که به ترتیبی به یکجانشینی و شیرازۀ آن که نظام پیشه‌وری است اشاره دارد. اهل پیشه متنوعند از خیّاط و کُتّاب و بنّا و … هریک با نشانه‌هایی مشخص می‌شوند و به جز آن باغبانان و کشاورزان نیز که رستۀ دیگری از یکجانشینان‌اند نیز در میانشان دیده می‌شود. از این نظر قبرستان دارالسّلام نشانی است از اینکه شیراز مرجع هر دو بازوی مدیریت سرزمینی است و از هر دو گروه خفتگان این خاک‌اند.

اگر در کاخ و باغ و حتی خانه برای آنکه بگوییم شأن و مقام صاحبخانه چه اندازه است، فرصت برای هنرمندی فراخ است در گورستان دست هنرمند بسته است. سنگ قبر و ضریح و چهارتاقی و … ظرف کوچکی است که باید در آن معنایی بزرگ ریخت. بنابراین مجال شرح کثرات نیست. در این مواقع شعر و شاعری است که به کمک بیان مطلب می‌‌آید. زبان شعر زبان عبارت نیست، زبان اشارت است. زبان عبارت امور روزمره را آشکار می‌کند و حقایقِ بی‌زمان را پنهان و بالعکس زبان اشارت است که حقیقت هر موضوع را عریان و مادیت آن را می‌زداید. اگر سرو در زبان عبارت به معنی درختی از دستۀ مخروطیان و همیشه‌سبز است در زبان اشارت به معنی آزادگی و رها بودن از قیود مادی است. سرو از آنجهت که مقید به بار و بری نیست و سبزی‌اش بهار و تابستان و پاییز و زمستان نمی‌شناسد، صورت مثالینِ «درخت بودن» است و اشارتی است به جوانی و حیات جاودانی و رهیده از مختصات و بندهای این جهانی.

اگر معنای شعر را محدود به حیطۀ زبان و الفاظ ندانیم و ماهیت شعر را به بیان آوردنِ حقیقت و جوهرۀ هر امر بدانیم، آنگاه سروی که بر مزار می‌نشیند در واقع شعرِ «سرو بودن» است؛ یعنی آن حقیقتی که در پس صورت مادی سرو پنهان شده است. به همین ترتیب روی سنگ‌های مزار همه چیز از جنس شعر است؛ چرا که قرار است معانی وسیع و عمیق را به بیانی مجمل درآورد؛ لیکن گاه این شعر در قالب الفاظ است که گویی هر جفت ‌مصرع‌هایش  به سان لنگه‌های دری گشوده به بیتی است و گاه صورت پرده‌ای را می‌گیرد که کنار رفته است و در پس آن چیزی آشکار شده است. در هر صورت بدین معنی است که سنگ قبر هر شخص به‌سان پرده‌ و حجابی است که از روی حیات مادی او کنار رفته و جاودانگی‌اش را آشکار کرده است. آشنایی به زبان عبارت نیاز به سواد ظاهری دارد و آشنایی به زبان اشارت، موکول به صاحب‌دلی و صاحب‌نظری است. ای‌بسا کسی بهره‌ای از سواد نداشته باشد ولی به زبان اشارت آشنا باشد. خصوصا هر قدر عقب‌تر می‌رویم بدنۀ جامعه شهری و روستایی را کم‌بهره‌تر از سوادِ خواندن و نوشتن و در عوض آشناتر به زبان اشارت می‌یابیم. به همین سبب هم در جایی چون گورستان که مراجعینش عامۀ مردم‌اند، محتویات شاعرانۀ سنگ قبر از قالب لفظ فاصله می‌گرفت و به قالب تمثیل درمی‌آمد که عموم مردم متوجه محتوایش شوند و گورستان برای همه مایۀ تذکری فراهم می‌کرد.

یکی از آن چیزهایی که به اشاره در سنگهای قبر منظور نظر قرار گرفته است؛ شغل و پیشه متوفی بود. امروز ممکن است برایمان عجیب باشد که وقتی کسی از دنیا رفته دیگر چه اهمیتی دارد که در این دنیا چه حرفه‌ای داشته است؛ بنّا بوده یا سلمانی یا خیاط و … . این پرسشی بجاست، چرا که همۀ ما ناخودآگاه مرگ را آنِ از میان رفتن اعتباریات می‌دانیم و حرفه و پیشه را در زمرۀ امور اعتباری. امروز پیشه و حرفۀ هر کس امری انضمامی است؛ پزشک بودن، مهندس بودن، نجار یا نقاش بودن و … هر یک راههای مختلفی برای کسب معاش است و هر کس برای گذراندن امور زندگی مضاف به پیشه‌ای خاص می‌شود. در حالیکه نزد قدما شغل و حرفۀ هر کس وجودیِ او بود و حرفه بخش مهمی از «کیستی» او را می‌ساخت. به سخن دیگر هر «فعالیتی» مسیری برای سلوک بود و راه اعتلاء معنوی از معاش دنیوی می‌گذشت. غالب عرفای نامی ما غزّال و حلّاج و عطّار و ندّاف و نسّاج و … بودند و اساسا هر حرفه و پیشه‌ای در بازار به واسطۀ آیین فتوت به مسیری برای رشد معنوی تبدیل می‌شد. از همینروست که پیشه و حرفه محدود و منحصر به عالم کون و فساد نبود و دست‌پروردۀ هر کس بیش از آنکه قالی و پارچه و عرقیات و ابزار و آلات فلزی و … باشد آن حقیقتی بود که او در خلال فعالیتش موفق به ملاقات آن می‌شد و این همانچیزی است که تذکر پیشۀ شخص را روی سنگ مزارش موجه می‌کرد.

وقتی از موضع یک محقق معماری و هنر گورستان را موضوع پژوهش قرار دهیم، شاید که در وهلۀ نخست حقیر به نظر ‌آید؛ ولی همین قبرستان‌ها، وقتی لب به سخن گفتن می‌گشایند، حرف‌های شنیدنی‌تری از بسیاری آثار دیگر دارند. این به شرطیست که گورستان‌های تاریخی را نه همچون موزه در معنای مدرن، که انباری از اشیاء ذی‌قیمت ولی فراموش‌شده و غریب است، بلکه همچون موزه در معنای اصیلش بدانیم. موزه روزگاری به معنی محلی برای «یادآوری» بود و ازقضا گورستان نیز برای ما ایرانیان دقیقا جای تذکر حقایق بوده است؛ محل زنده نگه داشتن یاد عزیزانمان، یادآوری بی‌اعتباری دنیا و حقیقت حیات جاودانه و در نهایت یادآوری قوس صعود و رجوع به ملکوت. به این اعتبار گورستان «یادخانه» است و نه «فراموشخانه». در تلقی اصیل از موزه، موزه صرفا جای اشیاء نادر و ذی‌قیمت و یا حتی تاریخی نیست، بلکه هر شی‌ای که فارغ از موجودیت روزمره و کارکردی‌اش، واجد دلالت بر حقایق بنیادین‌تری باشد موزه‌ای شمرده می‌شود. ما در مواجهۀ با چنین موزه‌ای است که یاد می‌گیریم در مواجهۀ با آثار و اشیاء، به جای آنکه به کالبد و فیزیک و مختصات مادی و کارکردی آنها بسنده کنیم، آنها را به مثابۀ نشانه‌ای ببینیم که به موضوعی ورای خود اشاره دارد و قصد دارد چیزی را به یاد ما بیاورد. از این نظر گورستان یکی از مصادیق حقیقی موزه است. در گورستان دیگر با  مرتبۀ مادی و روزمرۀ شخصیت‌ها و موضوعات سروکاری نداریم، بلکه سطحِ تماسی با یادها و قصه‌ها و خلاصه موجودیت روایی هر چیز پیدا می‌کنیم.

اگر اکنون از شنیدن اینکه تربت‌ها و سنگهای آرامگاهی نیز واجد ارزش موزه‌ای است تعجب می‌کنیم به این خاطر است که  اشیاء هرقدر ساده‌تر و روزمره‌تر باشد زبان دلالت‌هایشان بسته‌تر است. ما از دیدن اشیاء جواهرنشان و پارچه‌های زربفت و آثار فاخر نگارکری و … به سرعت مسحور می‌شویم و آنها را واجد نگهداری در موزه می‌پنداریم، ولی کمتر از دیدن ظرفی سفالی به وجد می‌آییم. این از آنروست که با این اشیاء همواره از حیث کارکردی مواجه شده‌ایم و برایمان سخت است آنها را به حیثیت اشارتهایشان به جا آوریم. در واقع اهمیت این اشیاء ساده، کمتر در صورت ظاهرشان منعکس است و نیازست به واسطه‌هایی زبان به دلالت بگشاید. ای‌بسا سفالهای شکسته‌ای که به وجه آینگی، دلالتهای بیشتری از جامهای زرین دارد و از این نظر به حقیقت موزه نزدیکتر است. در این معنی روزمره‌ترین اشیاء زندگی گذشتگان، دلالت بیشتر و واضح‌تر و خالی‌ از تصنع‌تری بر شیوه‌های زندگی و کیستی آنان دارد، تا اشیاء نادری که  به منظور خاصی آنها را تدارک دیده‌ بودند. قبرستان‌ها نیز در نسبت با کاخهای معظم و قلعه‌ها و مساجد همین حالت را دارد؛ ای‌بسا حرفهای بیشتری داشته باشد ولی همه‌کس محرم آن نباشد و یارای گشودن زبانشان را نداشته باشد.

دارالسلام زمانی لب به سخن گفتن خواهد گشود که به قول جنید شیرازی، شیراز را هیچگاه از اولیاء خالی نپنداریم و همواره مترصد دیدن نشانه‌ها و دلایل راه باشیم و لذا به تحقیر در هیچ آفریده‌ای ننگریم. نویسندگان این کتاب، جناب آقای مهدی پارسایی و سرکار خانم فاطمه شهابی‌راد از کسانی‌اند که چون به دیده تحقیق نگریسته‌اند و نه تحقیر، مخاطب ناگفته‌هایش واقع‌شده‌اند. آنان در این اثر ارزشمند تلاش کرده‌اند هم خود بشنوند و هم ما را مخاطب سخنان آنجا قرار دهند. واجب می‌دانم که از ایشان تشکر و برایشان آرزوی توفیق روزافزون کنم.

منبع: مقدمه‌ای برای کتاب «رخداد مرگ به روایت هنر» اثر مهدی پارسایی و فاطمه شهابی‌راد که در آبان ۱۳۹۵ نوشته شد ولی تاکنون انتشار نیافته است.

پست های مرتبط

برهان قاطعِ مظلومیت
شیراز لطیف‌ترین شهرِ جهان
حفاظت از عطر و طعم شهرها