خوشا شیراز و وضع بیمثالش/ خداوندا نگهدار از زوالش
(نیاز به شورای شهری که حافظِ عطر و طعم شهرهای ما است).
حافظ در مصرع «خوشا شیراز و وضع بیمثالش» شهرش را «بیمثال» معرفی میکند، و این درست در اوج کشمکشهای سیاسی پیش از به قدرت رسیدن تیمور است که باعث شده در مدت کوتاهی شیراز حکّام متعددی به خود ببیند و وضعیتی بیثبات را تجربه کند. پس از چهروست که حافظ در این وضعیت باز هم شیراز را بینظیر میداند! از ابیات دیگرش پیداست که حافظ فارغ از مجادلات سیاسی و تهاجم و …، آبرکنآباد، گلگشت مصلی، تنگ اللهاکبر، عطر گلها و مرکبات، و حضور رجال و حتی وجود تربتِ اولیاء کریمالنفس را در شیراز عامل بینظیری آن میداند. از قضا اینها همان کیفیاتی است که چندان مشمول زوال، و حتی بازیهای سیاسی نمیشود. حافظ شیرازی، حافظ و امینِ عطر و طعم دلپذیر شیراز بود؛ همان اموری که هنوز هم پس از گذشت قریب به هفت سده از روزگار حافظ، از شیراز شهری رؤیایی و باصفا ساخته است. هر شهر به نوبۀ خود از چنین کیفیاتی بهرهمند است؛ لیکن این کیفیات همیشه هم مورد اعتنا نبوده است. در واقع درک و تمنای حفظ و حراست از مطبوعیتِ هر شهر، اهلیتی میطلبد که همیشه و در وجود همه کس به ظهور نمیرسد. صیانت از همین ویژگیهای بیبدیل و مطبوع است که وجود نهادی چون «شورای شهر» را ایجاب میکند.
وقتی شهر اهالیای ندارد و صرفا استقرارگاهِ «جمعیتِ» متفرقی از افرادست که به ناگزیر در کنار هم زندگی میکنند و در واقع «روز را به شب میرسانند»، آنگاه وجود شورای شهر هم تقریبا بیمعنی است. در چنین شهری حیاتِ شهری آنچنان گرفتار نازلترین نیازهای روزمره است که تمنایش «زنده ماندن» است تا «زندگی کردن». غالب شهرهای باسابقۀ جهان در طول تاریخ، کم و بیش چنین وضعیتی از بحران حیات شهری را پشت سر گذاشتهاند؛ وضعیتی که در آن تعلق خاطر به شهر و دیگر ساکنان آن بیمعنی بوده و همه در آن فقط در پی بیرون کشیدن گلیم خود از آبی متلاطم و گلآلود بودهاند. البته هیچ شهری برای مدت طولانی نمیتواند وضعیت بحرانزده را تاب بیاورد. مدنیالطبع بودن آدمی اقتضا میکند که با دیگران وارد تعامل شود و بهتدریج به جایی که در آن زندگی میکند توجه نشان دهد.
با برقراری پیوندهایی میان آحاد ساکنین شهر، «جمعیت» شهری میل به «جامعه» شدن پیدا میکند. البته این پیوندهای اجتماعی در وهلۀ نخست از دایرۀ حقوق و قانون فراتر نمیرود و ساکنین شهر در این حالت «شهروند» خطاب میشوند. شهروند یعنی کسی که برخوردار از حقوق و تکالیفی نسبت به شهر خود است. تصور و توقع شهروند از شهر، ماشینی است که باید خوب و درست کار کند، نه چیزی بیشتر؛ یعنی ترافیکش روان باشد، فروشگاه و مراکز تجاری کافی داشته باشد، سرانهها در آن رعایت شده و قوانین مختلف مزاحمت شهروندان نسبت به یکدیگر را به حداقل برساند. از نظرگاه شهروندی، تهران و قزوین و تبریز و اصفهان فرق چندانی ندارند؛ جایی بهترست که زندگی در آن بیدردسرتر باشد. در این حالت شورای شهر نمایندۀ حقوقیِ مالکان شهر یعنی شهروندان است. حقوق شهروندان، چه آنها که در چارچوب قوانین و مقررات تعریف و تحدید شده و چه آنها که باید توسط شورا تدوین و تصویب شود، در نهایت با نظارت شورای شهر اجرا میشود. بدیهی است که آنچه در شکلِ قوانین و مقررات تبلور مییابد، صرفا کمّیات است و هرقدر که میل به وضوح و اتقان در قوانین بیشتر شود، بهناگزیر کمّیتر میشود. در این وضعیت پنداری کیفیات غیرقابل پیمایش و غیرکمّی به شورای شهر ارتباطی ندارد. و اعضای شورا هرقدر هم که خود دغدغۀ صیانت از رؤیای شهر و صفای آن را داشته باشند، باز هم در این زمینه منفعل و بیدست و پا عمل میکنند.
اما «شهر» وقتی در معنای واقعیاش تحقق پیدا میکند که «جامعۀ شهری» در آن مستقر باشد. افرادِ جامعۀ شهری را بندهایی از تعلق خاطر و محبت به یکدیگر و به شهرشان متصل میکند. چنین کسانی دیگر صرفا «شهروند» نیستند، آنان «اهل شهر» هستند. «اهلیت» معنای عمیقی دارد؛ اهل شهرند که شهر را مجموعهای از بناها و بزرگراهها و مراکز تفریحی نمیپندارند، بلکه آن را «جایی» میدانند؛ یعنی شخصیتی منحصربفرد و به تعبیر حافظ «بیمثال». نسبت اهل شهر با شهرشان بهسان نسبت فرزند با مادرش است. برای فرزند، مادر موجودی بیبدیل است. مادر را نمیتوان در ترازوی معیارهای کمّی مثل چاقی و لاغری، بلندی و کوتاهی و یا حتی پیری و جوانی سنجید. برای هر کس تنها مادرش واجد گوهر ذیقیمت «مادرانگی» است و مادرانگی امری کمّی و متعین و قابل اندازهگیری نیست؛ مادرانگی از جنس عطر و طعم محبت است. به همین قیاس شهر برای اهلش، واجد عطر و طعمی یکتاست؛ تهران برای تهرانی، شیراز برای شیرازی، و اصفهان برای اصفهانی چیزی ورای مسائل ترافیکی، سرانهها، جمعیت و مساحت وتراکم است. اصفهانیای نیست که در اوقات خوشاحوالی مدنی، دلش برای چارباغ، زایندهرود و میدان نقشجهان نتپد. همانقدر که وقتی حیات شهری در تهران بهبود پیدا میکند، تهرانیها به یاد باغات شمیران، منظرۀ کوهستان البرز، چنارهای خیابان ولیعصر و خاطرات خیابان لالهزار و … میافتند. در واقع از این امور است که بوی مادرانگی به مشام میرسد و حضور در شهر را همچون حضور در آغوش مادر، دلنشین و تؤام با آرامش خاطر میکند. در این حالت شورای شهر جایگاهی بس مهم پیدا میکند؛ شورای شهر امینِ اهل شهر در حراست از این عطر و طعم مطبوع است و اعضای شورا در زمرۀ مقربترین افراد به گوهرهای محجوب شهرند. کسانیکه دلشان برای آسمان شهر، صدای پرندگان، درختان باسابقه و حفظ نام خیابانها و کوچهها و خلاصه هر آنچیزی که شهر را شهر کرده است میتپد. کسانیکه چنارهای خیابان ولیعصر را نه صرفا درختانی که سرانۀ فضای سبز را افزایش داده، بلکه شریک خاطرات شهر میدانند و از کم شدن حتی یکی دلشان به درد میآید. بزرگترین ثروت شهر به زعم چنین شورایی، بزرگان و شخصیتهای برجستۀ آن است؛ کسانیکه حضور و نَفَسشان مؤثر است. خلاصه آنکه شورای شهر در این حالت حافظ «کسی بودن»ها، «جایی بودن»ها و «چیزی بودن»هاست. این دغدغهها البته منافاتی با حل و فصل کمّیترین مسائل شهری ندارد؛ لیکن اولویت با کیفیات است. پنداری کیفیات است که کمیات را راهبری میکند و نه بالعکس.
شهرهای ما مدتی است که به تدریج از سیطرۀ کمیت نجات پیدا کرده است. پنداری هر شهر دارد اهالیاش را بازمییابد و جامعۀ شهری در حال قوام یافتن است و این از اهمیت یافتن انتخابات شوراها پیداست. لیکن به ازای اولویت یافتن مطبوعیتِ شهرها نزد اهل شهر، مدیریت شهر و در رأس آن، شورای شهر نیز باید آغوشی باز به روی کیفیات داشته باشد. حواسمان باشد که اگر احوال جامعه در ادوار پیشین، انتخاب افراد «مشهور» را اقتضا میکرد، این بار جامعه به سمت انتخاب افراد «متخصص» خواهد رفت که البته قدمی به سوی بهبود است. لیکن داشتنِ «تخصص» الزاما به معنی تعلقخاطر به کیفیات نیست و این تهدیدی به مراتب جدیتر است. بسیارند متخصصینی که از تخصص برای خود حریمی نفوذناپذیر و پرتکلف میسازند که گوششان از شنیدن و چمشهایشان از دیدن کیفیات باز میماند و آنقدر خود را شایسته میپندارند که حتی متوجه نارضایتی و اعتراض اهل شهر نمیشوند. شورای شهرهای ما، بیش از تخصصهای دهانپرکن، باید رؤیاهای بزرگ در سر داشته باشد؛ رؤیاهایی که به «معنی» بزرگند و نه به «صورت». رؤیایی بیش از ساختن تونلها و پلهای طبقاتی و بزرگراههای پهن و پرهزینه که ما را در کمترین زمان از نقطهای به نقطۀ دیگر شهر پرتاب میکند؛ بهعکس رؤیایِ ساختنِ شهری که دیده از دیدن، گوش از شنیدن و مشام از بوییدنش سیراب نمیشود. کسانی را برگزینیم که بهتمامه اهل شهرند؛ در این معنی اهلیت نسبت به شیراز، یعنی تعلق داشتن به آن شیرازی که حافظ آنرا از گزند روزگار به خدا میسپارد.
منبع: روزنامه اعتماد، ۲۰ فروردین ۱۳۹۶.