شهری که شما دوست دارید، چه شهری است؟
شهری است که مدنیت در آن بر اریکه نشسته باشد؛ یعنی جایی که به معنای کامل کلمه مدینه باشد. این شهر مکانی است برای سکونت. سکونت با سکینه ملازم است. آرامش بستری فراهم میکند که زندگی در مفهومِ بسیط و عمیقش محقق شود. زندگی با کیفیت عجین است. نشانه آنکه همه چیز باکیفیت میشود این است که عطر و طعم در آن موج میزند. اصلاً همهچیز را با سنجه عطر و طعم میسنجند و همه ترازوها کیفیت را میسنجند و هیچ کمیتی نمیتواند بزرگی خود را به رخ بکشد. وقتی کمیت معیار نیست، افراد با شخصیتِ خود و جایها به مکانتِ خود شناخته میشوند. معرفگی به صفاتِ ذاتی کمک میکند تا هر شخص برای خود کسی باشد و به اعتبارِ آن هم به جا آورده شود، و هر مکان جایی باشد و به اعتبارِ آن هم به جا آورده شود. وقتی جایها و کسها شناخته و معلوم باشند، روشنایی برقرار است. روشنایی فضا کمک میکند تا خود را و همه چیز و نسبت میان خود و چیزها را پیدا کنیم. پیدا بودن موجبِ بر سر جای قرار گرفتن میشود. استقرار هر چیز به جای خود شرطِ عدل است. در شهری که عدل حکمفرماست همه در متن قرار میگیرند و در جای خود و در سرنوشتِ خویش و جامعه و جهانِ خود ایفای نقش خواهند کرد.
چه چیزهایی شهر شما را اذیت میکند؟
آن شهر را بحران مدنیت اذیت میکند؛ یعنی سقوط مدینه. یعنی مکانی که در آن نتوان به آرامش رسید. نا آرامی نگذارد که در زندگی غوطه خورد و ببالد. فقط میتوان در سطح زنده ماندن شناور ماند و زیرِ دست و پای روزمرگی آشفته و بحرانزده له شد. این چنین روزمرگیای با کیفیت غریب است. در غربت عطر و طعم بوییده و چشیده نمیشود. فقط کمیتها، آنهم در نازلترین مرتبه، خودنمایی میکنند. کسها به ناکس و جایها به ناکجا بدل میشوند. همه نکره شوند و در غوغای نکرگی، فرصت به جا آوردن مهیا نمیشود. وقتی نتوان به جا آورد گویی در تاریکی قرار داریم. دیگر نه چشمانمان میبیند و نه آنچه از لامسه ادراک میشود، قابلِ اطمینان است. سلطة تاریکی به گنگ بودنِ مناسبات میانجامد و نا به جا عمل کردن. نا به جایی محصول گمگشتگی است. گم شدن باعثِ سرگردانی و سرگردانی سببِ اضطراب و هراس میشود. نتیجة آن نا به جایی و هراس، ظلم است. در شهری که ظلم حکمفرماست هیچ کس در متن نیست و بنابراین نمیتواند در سرنوشتِ خویش و جامعه و جهانِ خود ایفای نقش کند.
در مورد شهرتان، چه نگرانیهایی دارید؟
عقیده دارم مدتها بود در شهری زندگی میکردم که اذیت میشد و اذیت میکرد. اما چندی است اوضاع دگرگون شده است. در گوشه و کنارش سوسوی چراغهای نحیف و کوچکی را میبینم که اندک اندک بیشتر و بیشتر میشوند. از کنار هم قرار گرفتن نورشان، فضا دارد روشن میشود. برای همین نگرانم. نگرانم که نگذارند شهر روشن شود؛ آنها که منفعتشان در تاریکی است یا آنها که به روشنایی خو نکردهاند. نگرانم سیطرة کمیات چنان فضا را منقلب کرده باشد که ظرفیت عطر و طعم را نداشته باشیم. نگرانم که هنوز آسایش را بر آرامش ارجح بداریم. نگرانم که بادِ هراس و اضطرابِ گمگشتگی بر شعلة نحیف روشناییهای شهر بتازد. نگرانم که حاشیهنشینان چنان در حاشیهنشینی خود جای خوش کرده باشند که دشوار تن به تعییر دهند و بیش از حد مقاومت کنند. نگرانم که مَثَلِ «شرفالمکان بالمکین» ضربی در ما ایجاد نکند. نگرانم که مدیران شهری که دوست میدارم، بیاد نیاورند که مهمترین مأموریتشان مدیریت رنگ آسمان، لطف نسیم، آواز خوش پرندگان، عطر بوستانها است و همه این تدابیر را باید بیاندیشند تا لبخند بر چهره اهل شهر بنشانند و کسب جمعیت از این زلف پریشان برای اهل شهر حاصل شود.
یادداشتی که در پاسخ به پرسشهای ویژهنامه «شهری که دوستش میدارم» روزنامة اعتماد در دی ماه ۱۳۹۵ نوشته شد.