«ضمیر معطل»

در سرزمین ما نیز چنددهه‌ای بود که به عللی، زندگی از عرصه‌های عمومی به فضاهای خصوصی پناه برده بود و همراهش بسیار بودند اسامی‌ای که در پستوی اذهان، عاطل و باطل بودند. چند سالی است که با بازگشت زندگی به عرصه‌های جمعی، شاهدیم که چطور اسامی فراوانی فراخوانده می‌شوند و مسمای واقعی‌شان را می‌جویند.
1398/03/28

دربارۀ زندگی در دورانی که اسامی دست و دلبازانه به فراموشخانۀ ذهن سپرده شدند

 

پیچ امین‌الدوله، یوسف‌آباد، برنج صدری، آب رکنی، فردوس مشرقی، انگور شیخ علی، برنج محمدعلی بیگی، فیروزۀ بواسحاقی، میرزاقاسمی، شاهنامۀ بهادری، قالی ظل السلطانی، خربزۀ مجدالدینی، باغ فرخ‌آباد.

این نامها دیگر به‌سختی شخصیتی را به ذهن متبادر می‌کنند. بعید است یوسف‌آباد کسی را به یاد میرزا یوسف‌خان مستوفی‌الممالک بیندازد و یا هنگام نوش جان کردن یکی از بهترین اقسام برنج ایرانی، یاد صدراعظم میرزا آقاخان نوری بیفتیم. خربزۀ مجدالدینی همانقدر به گوش ناآشناست که فردوس مشرقی. اما این نام‌ها در زمانۀ خود بر امری نو دلالت داشتند؛ آنچه نبود و نامی هم برایش نبود. نه آنکه برنج نباشد، قنات نباشد، بوتۀ یاس نباشد، فرش نباشد. نه! همۀ اینها بود. لیکن این نام‌ها بر کیفیتی خاص و متفاوت از نوع خود دلالت دارد؛ آبی به زلالی رکن‌آباد در برهوتی خشک. فیروزه‌ای برازندۀ انگشتری پادشاهان. برنجی به سپیدی و عطرآگینی برنج صدری. این کیفیات نبود و بودنشان متصور هم نبود. هر یک از این نام‌ها یعنی کسی لطیفه‌ای را تشخیص داده، معمایی را حل کرده و سرّی را آشکار؛  خواه گوارایی آبی باشد، خواه عطر یا طعمی، خواه صفای باغی یا ظرفیتهای جایی. عظمت این کشف به مقدار آن نیست، به یکتایی و دل‌انگیزی آن است. جوی رکن‌آباد نیل نیست که حیات سرزمین مصر وابستۀ آن باشد. اما زلالیِ آن طبع لطیف حافظ را مدد رسانده و اشعار حافظ نیز در طول هفت سده، درخت فرهنگ ایرانی را مشروب کرده است. دیگر کسی به یاد ندارد که نامِ «سعدی»، بنا به ارادت یا حمایت، منسوب به سعد بن زنگی است و از این نظر میان سعدی و فیروزۀ بواسحاقی تفاوتی نیست، هر دو جواهرند؛ یکی از جنس حجر است و دیگری از جنس سخن. اصلا مهم نیست همه بدانند در پس این نام‌ها دقیقا چه کسی نشسته است، مهم این است که تا وقتی نام در قید حیات است هر کس اراده و عزم تحقیق کند می‌تواند پی به آن وجود ببرد.

مهم این است که بدانیم برخی ادوار اجتماعی مساعد پدید آمدن بیشمار از این مضافات و منسوبهاست؛ زندگی بازاری پررونق و پرمشتری است و در آن همه خواهان کیفیت‌اند. هر که در این بازار است یا گوهرفروش است یا گوهرشناس و خلاصه خریدار بهترینها. جنس بدلی هم در این بازار کم نیست، اما بدلی‌ها رقیب اصیل‌ها نمی‌شوند که هیچ، بازار اصیل‌ها را گرم‌تر می‌کنند. از فرط وفور رنگ و عطر و طعم، نام کم می‌آید. هرکیفیتی که زاده می‌شود به ناگزیر نامی هم متولد می‌شود تا تصویری روشن و ممتاز از آن عرضه کند و مشتری‌ای در شأن خود پیدا کند. بدینسان در حیات اجتماعی وقتی «زندگی» به‌تمامه دامن می‌گسترد، به طیف وسیعی از نامها جان می‌دهد و مدام بر تعدادشان می‌افزاید. اما به محض آنکه زندگی از اجتماع دامن برمی‌چیند، اولین چیزی که موضوعیتش را از دست می‌دهد کیفیت است. وقتی در حیات جامعه، زندگی به «زنده بودن» فروکاسته می‌شود، همه چیز به کمّی‌ترین و کارکردی‌ترین شأنش سقوط می‌کند. برنج برای سیر کردن شکم است؛ صدری و هاشمی‌اش فرقی ندارد. پس خبری از مضاف و منسوبات جدید نیست؛ کسی کیفیتی را آشکار نمی‌کند که نامی سزاوار طلب کند. در غیاب زندگی، کیفیات سابق هم از فرط بی‌خریداری پنهان می‌شوند. آنچه خواهان ندارد چه حاجتی به نام دارد. هرچند اسامی جسته و گریخته در ذهن برخی هست ولی مسمایش را گم کرده و نمی‌داند باید روی چه بنشیند. بدینسان اسامی با زندگی دچار لفّ و نشر می‌شوند. در بزنگاههای که زندگی در حال بسط است، واژگان برای بیان تام و تمام عظمت آن کم می‌آید و وقتی زندگی دچار قبض شده، نامها دست و دلبازانه به فراموشخانه ذهن سپرده می‌شوند.

در سرزمین ما نیز چنددهه‌ای بود که به عللی، زندگی از عرصه‌های عمومی به فضاهای خصوصی پناه برده بود و همراهش بسیار بودند اسامی‌ای که در پستوی اذهان، عاطل و باطل بودند. چند سالی است که با بازگشت زندگی به عرصه‌های جمعی، شاهدیم که چطور اسامی فراوانی فراخوانده می‌شوند و مسمای واقعی‌شان را می‌جویند. گاه به اشتباه بر روی چیزهایی می‌نشینند ولی تا یافتن مدلول واقعی از پا نمی‌نشینند. از سوی دیگر کیفیات نیز در پی اسمی بیّن پرپر می‌زنند. این دو گاه موفق به یافتن هم می‌شوند و در کنار هم آرام می‌گیرند و گاه نه. آن زمانکه همه چیز سر جای خود قرار گیرد، آنوقتی است که چشم‌ها مستوفی‌الممالک‌ها، امین‌الدوله‌ها، بواسحاق‌ها، سعدبن‌زنگی‌های مضمر در کلمات را می‌بیند و به یادمان می‌آورد که ما وارثان چه گنج‌هایی بوده‌ایم؛ صد حیف که عمری بی‌بهره از این ثروت، در نهایت تنگدستی، روزگار گذراندیم و صد شکر که با بازگشت زندگی فرصتی مهیا شده که ما نیز گوهری بر گوهرها بیفزاییم و میراثی درخور از خود به یادگار بگذاریم.

روزنامه اعتماد، ۲۸ خرداد ۱۳۹۸.

پست های مرتبط

«ضمیر مظلوم»؛ دربارۀ پنهان شدن در پشت نام‌های معتبر
«ضمیر مجهول»
«ضمیر معلوم»