اگر از کسی که تازه از بیرون بر جمعی وارد شده بپرسیم: «بیرون که بودی چه چیزی دیدی؟» و او بگوید: «هیچ»، به سادگی باور میکنیم. معنی این گفته آن نیست که چشمهایش بسته بوده؛ او چشم داشته و چشمانش هم دائم در حال تماشای اطراف بوده ولی چیزی «ندیده». پنداری همه تلویحا پذیرفتهایم که «از پیش چشم گذراندن» با «دیدن» متفاوت است. جادوی دوربین عکاسی، تغییر حال ما از ناظر به بیننده است. دوربین ما را از «پیش چشم گذراندن» به سمت «دیدن» سوق میدهد؛ چه آن زمان که در مقام عکاس از قاب دوربین به چیزی مینگریم و چه آن زمان که محصول عکاسی یعنی عکس را در دست میگیریم. شاید اذعان و اشعار به این دیدن است که سبب میشود سعی کنیم در زمان گرفته شدن عکس در بهترین حالت و موقعیت باشیم.
به این ترتیب ممکن است تصور کنیم که از زمانیکه عکاسی در میان قاطبۀ مردم شایع شده، دیگر همه به «دیدن» و «دیده شدن» خو گرفتهاند. اما قضیه درست عکس این است! به این معنی که آن زمانی که «دیدن» اهمیت پیدا میکند، عکاسی شایعتر میشود و تغییر کیفیت میدهد. میخواهم سخنم را با مثالی روشنتر کنم. سی چهلساله که باشیم آلبوم عکسهای خانوادگیمان پر است از تصاویری که معمولا در فضای بسته خانه و یا حیاط گرفته شده است؛ جشنتولدها، عروسیها، میهمانیها و دورهمیهای روزهای جمعه وقتی همه مناسبترین لباسهایشان را پوشیده و سرووضعی آراسته داشتند وقت خوبی برای عکس گرفتن هم بود. در این عکسها بیش از هر چیز دیگری جای شهر خالی است. میعادگاه دورهمیها اگر احیانا جایی جز خانه بود، مثلا رستوران یا پارک، باز هم شهر نبود، خیابان نبود، پل نبود، بازار نبود. اما اگر یکی دو دههای بیش از این از خدا عمر گرفته باشیم و بیش از پنجاه سالمان باشد، در همان آلبومهای خانوادگی معمولا هستند عکسهایی که در کوچه و خیابان گرفتهایم. جلوی در سینما یا تئاتری، کنار مجسمه یا آبنمایی، تفرجگاه یا کافهای. معمولا جوانترها از دیدن آن عکسها تعجب میکنند از اینکه سوژههای عکس برای رفتن به سرپل تجریش یا خیابان لالهزار بهترین لباسهایشان را پوشیدهاند و کراوات زدهاند.
اینکه شهر چند دههای، از حدود دهۀ پنجاه تا هشتاد شمسی، به مثابۀ پسزمینه از عکسهای ما غایب بود یک علت ساده داشت؛ ما در شهر حضور نداشتیم. شهر مکان مکث و تماشا نبود. محل وقتگذرانی نبود. شهر محل عبور و مرور بین مبدأ و مقصدی بود. عکاسی را اگر استعارهای از «دیدن» بدانیم، سادهترین معنای غیبت شهر از عکس این بود که ما شهر را «نمیدیدیم». «ندیدنِ» شهر خواهناخواه احساس «دیده نشدن» در آن را در پی داشت. چند دههای وقتی به شهر میرفتیم احساس نمیکردیم در معرض تماشاییم. همین سبب میشد برایمان مهم نباشد که وقتی از خانه خارج میشویم چه بپوشیم و یا چه رفتاری کنیم. اگر برای خروج از خانه به سرووضعمان میرسیدیم برای کسی شکی باقی نمیماند که قرار است به میهمانیای برویم؛ یعنی به خانهای دیگر. به همین ترتیب میان درون خانهها و بیرون آنها فاصلهای چشمگیر وجود داشت. بسیار بود خانههایی که مملو از اثاثیۀ مجلل بودند اما نما نداشتند؛ تنها به این دلیل ساده که صاحبخانه احساس نمیکرد که نمای خانهاش از خیابان دیده میشود. درست به همین علت فضاهایی چون تراس و ایوان تبدیل به انبار دورریختنیها شده بود؛ نردبانشکسته و گلدانخشکیده سهم خیابان بود از نمای خانهها. اینچنین بود که شهر پر بود از ساختمانهایی که رو به درون داشتند و پشت به شهر. مطمئن بودیم که کسی این زشتیها را نمیبیند چون خودمان نمیدیدیم و در غیاب این دیدن بود که منظرۀ کوهستان البرز با برجها و ساختمانهای بلند تصرف شد. نماهای زیبا زیر انبوهی از پلاکارد و تابلو دفن شد. پنداری شهر و نماهایش چون روزنامههای باطلهای بود که همه دنبال قسمتهای سفیدی بودند که رویش یادداشتهای اضطراریشان را بنویسند. اینها همه پیش چشم ما روی میداد ولی ما نمیدیدیم و برای همین به آن واکنشی نداشتیم. به این ترتیب شهر با نابینایی ما هماهنگ شده بود؛ در تاریکی ناشی از احساس دیده نشدن هیچ ادبی مراعات نمیشود. زیباییها به زشتی میگراید و زشتیها به دیده نمیآید.
مدتی است که دوباره شهر عرصۀ وقوف و تماشا شده. ما دوباره بیناییمان را به دست آوردهایم. حتی عکسهایی که در فضای مجازی اطرافیانمان منتشر میشود حکایت میکند که شهر دوباره به پسزمینۀ تصاویر برگشته؛ ما زیباییهای شهر را میبینیم و بهترین شاهدش این است که میل داریم روی پل طبیعت، با منظرۀ البرز و در کوچه و پسکوچههای قدیمی عکس بگیریم. دوست داریم برای حضور در عرصۀ شهر برازندهترین لباسهایمان را بپوشیم. درست به همین علت بیش از پیش، زشتی و بدنمایی ساختمانها را میبینیم؛ انبوهی از زواید بصری که نماهای زیبا را اشغال کرده، خرواری برج و ساختمان که منظرۀ کوهستان را پوشانده، هرقدر هم که از چشم ما پنهان بماند، اما در ویزور دوربین و روی صفحۀ سلولوئید آشکار میشود. این تصاویر ما را متوجه هر آنچیزی که سر جایش نیست کرده؛ صفهای تاکسی که به حریم خیابان تعرض کرده، کارگاههای ساختمانی که حریم پیادهرو را اشغال کرده، موتورسوارهایی که حریم پیادهها را نادیده گرفتهاند. تازه متوجه میشویم که این بلایی نبود که فقط سر چشمان ما آمده باشد، این بلا سر گوشهای ما نیز آمده بود و همینطور شامۀ ما. پس از دورۀ طولانی قطع نخاع به تازگی سیستم عصبی ما فعال شده است؛ شهر دیده میشود، بوییده میشود و چشیده میشود. به سان همۀ کسانیکه تازه اعصابشان احیا شده، نسبت به کمترین پیامهای محیطی، واکنشهایی تشدیدشده داریم. در وهلۀ نخست دیدن اینهمه ناهنجاری ناخوشایند و منزجرکننده است. اما گذار از این وضعیت یک راه بیشتر ندارد؛ دعوت به دیدن بیشتر. اینجاست که عکاسی بیش از پیش به کمک میآید؛ عکاسی کردن در مقیاس شهر، بهترین تمرین دیدن و دیده شدن است. در شهری که احساسی از دیدن شدن بر آن مستولی است همه دوست دارند در ساختن منظرهای زیبا هرقدر کوچک سهیم باشند. در این حالت آدمها و ساختمانها در برازندهترین هیئت ممکن ظاهر میشوند. آنان میهمان مجلسی باشکوهند؛ مجلسی به وسعت یک شهر.
یادداشتی برای نشریه چلچراغ در مرداد ۱۳۹۸.