کلید گنج سعادت قبول اهل‌دل است

به میزانی که جامعه از شرایط بحرانی خارج می‌شود شأن کیفی هر موضوع به آن برگردانده می‌شود بطوریکه در نقاط عطفِ خوش‌احوالیِ اجتماعی هر چیزی بهانه‌ای است برای «زندگی کردن». غذا می‌شود فرصتی برای لذت بردن از عطر و طعم دلخواهمان.
1395/02/18

به گوشه و کنار زندگی‌مان که بنگریم می‌بینیم که هستند چیزهایی که آنها را بنا به ذوقی حفظ کرده‌ایم؛ سینی مسی یادگار مادربزرگ، گرامافونی به یاد پدربزرگ، حتی صندوق مستعملی که باوجود کمدهای جدید دیگر به درد نمی‌خورد و خلاصه بسیاری چیزها که در بسیاری موارد پاسخ عقل‌پسندی برای نگهداری‌شان نداریم؛ بسیاری از این اسباب و آلات دیگر درست کار نمی‌کنند ولی با دیدنشان دلمان پر می‌کشد به افق‌های لذت‌بخش و دست‌نیافتنی. ما این یادگارها را نگه داشته‌ایم نه از باب سود و فایده‌ و عملکردشان بلکه از باب «دل‌انگیزی»شان. نه فقط حفظ یادگارهای قدیمی که بسیاری کارهای دیگر را به خاطر همین رضایت‌خاطر و لذتی که در آن نهفته است انجام می‌دهیم؛ بسیاری از خوراک‌ها را با وجود دشواری به خاطر دل‌انگیزی‌‌اش می‌پزیم، رنج بسیاری از سفرها را به خاطر تمنای همین نوع کیفیات برخود هموار می‌کنیم و اساسا خیلی کارها را در زندگی «برای دلمان می‌کنیم». بسیاری از این امور دلخواه، با حساب و کتابهای عقلی جور نیست و حتی منافی آن است. از منظر شعور حسابگر هر کار را باید بنا به سود و فایده‌ای انجام داد ولی بسیارند کارهایی که قادر به توضیح سودشان نیستیم ولی در آنها کیفیتی غیرقابل وصف می‌یابیم؛ چیزی که می‌توان تلویحا «عطر و طعم» خطابش کرد.

تنگی معیشت و قبض شرایط حیاتی و رویدادهایی مثل جنگ باعث می‌شود تمنای عطروطعم به سایه رود و هر چیز به عملکردی‌ترین مرتبه تنزل پیدا کند. در شرایط بحرانی همه به فکر «زنده بودن»اند و نه «زندگی کردن». طبیعتا این «زنده بودن» است که همۀ مفاهیم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ «غذا» می‌شود چیزی که شکم را سیر می‌کند و غذای خوب یعنی غذایی که ویتامین و مواد مغذی کافی به بدن برساند. «خانه» می‌شود سرپناهی که ما را از باد و باران و سرما و گرما حفظ می‌کند و خانۀ خوب یعنی جایی که تأسیسات و امکانات آسایشی آن خوب و درست کار می‌کند. «خیابان» یعنی محور مواصلاتی که ما را از جایی به جای دیگر می‌رساند و بهترین خیابان می‌شود جاده‌ای که ما را در سریعترین شکل به مقصد برساند. حتی «سفر» هم که در زمرۀ کیفی‌ترین امور زندگانی است در شرایط بحرانی معنایش می‌شود «در شهر خود نبودن» و با منطق حسابگر بهترین سفر سفری است که با کمترین هزینه بتوانیم روزهای بیشتری را در شهر خود نباشیم! در شرایطی که به «زنده بودن» اکتفا کرده‌ایم، هیچ چیز از دستبرد و سیطرۀ کمیت در امان نیست. بحران‌زدگی معنای «تحصیل» را هم به کسب میزانی از اطلاعات در بازه‌ای از زمان تنزل می‌دهد و بهترین نظام آموزشی نظامی تلقی می‌شود که در کمترین زمان بیشترین میزان اطلاعات را در حافظه محصلان تزریق کند. نظامی که در آن دروس فقط من باب فایدۀ ملموسشان اهمیت دارند. ریاضی و فیزیک و زیست مهم‌اند چون در مهندسی و پزشکی به کار می‌آیند و تاریخ و جغرافیا و ادبیات در وهلۀ بعدی اهمیت قرار دارند و دروس هنر همچون نقاشی و خوشنویسی تقریبا بی‌فایده‌ تلقی می‌شوند و تفاوت چندانی با ساعات تنفس و تفریح نمی‌کنند.

به میزانی که جامعه از شرایط بحرانی خارج می‌شود شأن کیفی هر موضوع به آن برگردانده می‌شود بطوریکه در نقاط عطفِ خوش‌احوالیِ اجتماعی هر چیزی بهانه‌ای است برای «زندگی کردن». غذا می‌شود فرصتی برای لذت بردن از عطر و طعم دلخواهمان. خانه بهشتی دلپذیرست که آرامش را به ما هدیه دهد. خیابان می‌شود فضایی دلگشا برای تفرج و تماشا که حال و هوایش اجازه نمی‌دهد زود آن را ترک کنیم، سفر می‌شود فرصتی برای باز شدن دل. حتی تحصیل نیز با کیفیات دل‌انگیز گره می‌خورد؛ بازه‌ای از عمر گرانمایه و ایام کودکی و نوجوانی و جوانی که در آن فرصت پیدا می‌کنیم با ناب‌ترین کیفیات زندگی آشنا شویم، با هر چیزی بی‌واسطه و بی‌محابا ملاقات کنیم، خیال را در دوردست‌ها پرواز دهیم و با ذهنی شاداب و آماده با کنه و حقیقت هر علم آشنا شویم. با چنین تلقی‌ای از تحصیل، نه تنها ادبیات و نقاشی از شرح دروس حذف نمی‌شود بلکه بنا به ماهیت خیال‌انگیز و نابشان مهم‌تر شمرده می‌شود تاجاییکه سایۀ پرثمر آن بر روی درسهای دیگر نیز می‌افتد و آنها را نیز متنعم می‌کند.

واکنش به حذف درس هنر از مدارس شاهدی است بر اینکه جامعۀ ما پس از مدت طولانی باز دارد «صاحبدل» می‌شود و این از تبعات گذار از بحران‌زدگی است. شهری که میزبان «نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر» است یعنی رو به هنر و کیفیت و عطر و طعم کرده است و این حکایت از بلوغ مدنی دارد. در شهری که کاشته شدن لاله‌های زرد و سرخ و بنفش بیش از افتتاح چندین پل و ایستگاه مترو و بزرگراه دیده و شنیده می‌شود و دهان و به دهان می‌چرخد، دوران حذف هنر از مدارس به سر رسیده است، به عکس باید به این اندیشید که چگونه باقی دروس هم هنرمندانه به کودکان و دانش‌آموزانش آموزانده شود. در چنین شهری بهترین کاری که مدیران آموزشی و شهری می‌توانند بکنند باز کردن عرصه‌ها و استقبال از کیفیات است؛ کیفیاتی که برای بروز و ظهور بیش از هر چیز دل‌های آماده و مستعد می‌طلبد.

یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

پست های مرتبط

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
جنگیدن برای صلح
محکم‌ترین سنگر در جنگ پیش‌رو
ساکنان دل
سخنی در باب ستاد فرماندهی دل رزمندگان به مناسبت هفته گرامی‌داشت دفاع مقدس