آب کمجو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست
با نقاشی شروع کرد، به تبلیغات وارد شد و به مناسبت ساخت فیلمهای تبلیغاتی سر از فیلمسازی و فیلم کوتاه و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآورد؛ و بعد فیلم بلند داستانی و مستند ساخت. عکاسی میکرد، شعر هم میگفت و در فرصتهایی که دست میداد از دیگر زمینهها غافل نمیشد؛ از چیدمان و طراحی پوستر تا سرک کشیدن در دیوان شعر قدما و به قول خودش قاب کردن برخی ابیاتشان. همۀ اینها دلالت بر بیقراری او داشت. بیقراری نه به معنی جست و خیز سبکسرانه. بلکه چون بیقراریِ کسی که گمکردۀ مهمی دارد و آن را میجوید؛ کسی که نشستن و دست روی دست گذاشتن را تاب نمیآورد، آرام و قرار ندارد و از هر چیز نشانی از آن میگیرد، و به هر طریقی برای تقرب به آن متوسل میشود. همچون تشنهای که همه گوشه و کنارها را میجوید نه به هوای کنجکاوی بلکه میداند چه میخواهد؛ او در جستجوی «آب» است. آری! «تشنگی» وصف الحال عباس کیارستمی بود در همۀ این سالها.
تشنگی حال عجیبی است؛ حالی که مایۀ خیالپردازی است، تشنه است که آب را در اعماق زمین و از ورای حجابهای ضخیم خاک تشخیص میدهد و بیرون میکشد و کسی که تشنه نیست آب را در یک قدمیاش هم نمیبیند. زندگی در محیط ایران اقتضا میکرده که ایرانیان با مفهوم تشنگی آشنا باشند ولی تشنگی برای ایرانیان بیش از اینکه فقدان باشد سرمایه بود. به فیلمهای کیارستمی که دقت میکنم حرفی جز در مدح تشنگی نمییابم؛ از «خانۀ دوست کجاست؟» که ماجرای عطش پسربچهای دبستانی است برای یافتن دوستش و پس دادن دفتر مشقش به او، تا «طعم گیلاس» که تشنگی برای یافتن بهانۀ مختصری برای ادامۀ زندگی است، تا «زیر درختان زیتون» که عطش زندگی کردن را در اسفبارترین شرایط روستانشینان زلزلهزده به تصویر میکشد،. همهاش در ستایش یک چیز است؛ تشنگی برای جرعهای حیات و زندگی. همین تشنگی بود که سبب میشد قهرمانان داستانش در کوچکترین زیباییها شوری برای ادامۀ حیات بیابند، اگر نه که شخص سیراب را بزرگترین بهانهها نیز خوشحال و راضی نمیکند. او که عمری تشنه زیست در همۀ آثارش هم بیقراری و تشنگی را ستایش کرد. این چیزی بود که او از فرهنگ ایرانی آموخته بود از آنجهت که ریشههای عمیقی در این خاک داشت.
تشنگی در ایران آن موتور محرکی بود که ساکنان این پهنه را وامیداشته که به صورت خشک و بیابانی آن بسنده نکنند و با مختصر آبی که به سختی به دست میآورند باغهایی بهشتآسا بنا کنند. تشنگی به ایرانیان کیمیاگری را آموخته بود؛ اینکه از حداقلها، بهانه و دستآویزهای بزرگی برای زیستن فراهم کنند. به این قیاس کیارستمی هم برای کار منتظر شرایط مساعد نمینشست و حتی زا شرایط نامساعد گلایهای نمیکرد. او یاد گرفته بود که خاطرِ جمع را در پریشانحالی جهان بیرون دریابد. به همین خاطر تنگی روزگار سینما و قبض حیات اجتماعی و اقتصادی دهۀ شصت نه تنها او را از فیلمسازی منصرف نکرد که ازقضا همان دوران بود که به او آموخت که با کمترینها کارهایی در مقیاس جهانی عرضه کند. چیزیکه به تدریج تبدیل به سبک و سیاق فیلمسازیاش شد؛ او خوش داشت که تا حد ممکن فیلمسازی را از حواشی پرهزینه و متکلفانهای که فیلم را به سمت تصنع پیش میبرد بزداید تا زندگی فرصت پیدا کند به صورت طبیعیاش در فیلم جاری شود.
کیارستمی تصنع را در هیچ صورتش نمیپسندید. اما «تصنع» به معنی «ساختن» است و کسی که کارش ساختن است چطور میتواند از تصنع بپرهیزد؛ یا بسازد بیآنکه بسازد. عموما از «ساختن» تعبیراتی در ذهن داریم: «سرهم کردن»، «به هم متصل کردن اجزا»، «پدید آوردن از هیچ» و … . در همۀ این تعبیرات تصنع هم وجود دارد؛ تصنع به معنی «غیرواقعی بودن». اما به ساختن میتوان طور دیگری هم فکر کرد و آن «پدید آوردن آن چه هست» و با این تعبیر «پدید آوردن» به معنی «پدیدار کردن» است؛ رفع حجاب از روی چیزهایی چنانکه «خوب دیده شود». بنابراین ساختن در وهلۀ نخست میشود کمک به چیزی که هست برای آنکه نادیدنیها و معایبش کنار رود تا دیدنیها و محاسنش آشکار شود. در این معنی از ساختن، او کمال را در «زدودن» میجست و نه در «افزودن».
واقعیتش این است که او «نمیساخت» که «میپرورد». مثل باغبانی که درخت و گیاه و سیب و نارنج را نمیسازد که پرورش میدهد. فاصله است میان ساختن و پروردن. پرورش دادن به منصۀ ظهور رساندن قوتی است که در هر چیز نهفته است با از سر راه برداشتن و زدودن موانع. به این اعتبار هر کس در زمینۀ کاری خود و بنا به اینکه با چه موضوعی سروکار دارد میتواند باغبانی کند. باغبانی که به موقعش موانع شکوفا شدن را از سر راه گیاه و دانه برمیدارد؛ به وقتش علفهای هرز را جمع میکند، شاخههای زائد را هرس میکند، خاک را زیرورو میکند و آفتها را دور میکند و خلاصه هر کاری که میتواند میکند تا گیاه فرصت پیدا کند که آن عطر و طعم و رنگ و خاصیتی که در ذاتش نهفته است آشکار کند. باغبان نیست که این کیفیات را به میوه افاضه میکند و میوه را میسازد، او فقط بستر پیدایش این کیفیات را فراهم میکند و برای همین دستپروردهاش طبیعی است و نه تصنعی. عرصۀ کارگردانی برای کیارستمی عرصۀ باغبانی بود. خوب فهمیده بود که لطف هر چیز در بیتکلف و ساختگی نبودن آن است.
کیارستمی حتی قدردانی تصنعی را دوست نداشت. خاطرم هست که میگفت: وقتی در خارج از ایران کار میکنی و موفق میشوی و اثرت در مجامع بزرگ دیده میشود به افتخارت یک شب آتشبازی بزرگی برگزار میکنند؛ چیزیکه شاید در رؤیاها هم ندیده باشی ولی آن یک شب هر قدر خوش و طولانی تمام میشود و دیگر هیچ. در ایران وقتی اثری ماندنی خلق میکنی، خبری از آن آتشبازی رؤیایی نیست درعوض مردم بنا بر بضاعتشان چراغی بر در خانهات میآویزند آنقدر که احساس میکنی این چراغ هر قدر کمسو همیشه روشن خواهد ماند. در فیلمهایش هم به دنبال این نبود که آتشبازی بزرگی راه بیاندازد، و همه را بر جا میخکوب کند. بلد بود که چطور از دغدغههای ساده، جهانی بزرگ بسازد.
این بیتکلفی در ایرانی بودنش نیز پیدا بود؛ کیارستمی تصنعا ایرانی نبود و پرهیز داشت از اینکه به این موضوع مباهات کند. او مؤمن به فرهنگ ایرانی بود، همچون درختی که میداند برای اینکه زاینده و بالنده باشد باید تا حد امکان ریشههایش را عمیقتر در زمین فرو برد. این باعث میشد حتی آن فیلمهایش که در جایی به جز ایران، با هنرپیشهها و عوامل غیرایرانی ساخته شدند بیآنکه در آنها نامی از ایران وجود داشته باشد، باز عطر و طعمی ایرانی داشته باشند و این یعنی بیتصنع ایرانی بودن.
کیارستمی سهل و ممتنع بود؛ مثل همان گل کوچک سپید لای دفتر مشق سینمای ایران!
مقابل باغبانی نجاری است؛ کار نجار ساختن است نه پروردن؛ او با بریدن و تیشه و اره و میخ و چکش سروکار دارد تا اجزایی را به هم وصل کند و صندلیای بسازد، میزی ایجاد کند و … . او خود را فاعل مایشاء میداند؛ اگر نتیجه راضیکننده نباشد بر نجار خرده میگیریم چرا که او را مسئول اول تا آخر کارش میدانیم. باغبانی و نجاری استعاره از دو نوع برخورد با هستی است؛ البته باغبانهایی هم هستند که به خاطر غریبگی با نفس کارشان بیشتر به نجارها شبیهند و از سوی دیگر نجارهایی هم هستند که بالواقع باغبانی میکنند.
در خیل عظیم سینماییان کثیرند کارگردانانی که نجار سینماییاند و قلیلاند کارگردانانی که باغبان سینماییاند.
هرقدر که نجاری فارغ از زمینه است و به مکان بستگی ندارد؛ باغبانی امری متوجه زمینه است؛ موفقیت باغبان در گرو شناخت هر چه بیشترش از مقتضیات زمینهای است که با آن سروکار دارد.
کیارستمی خوب فهمیده بود که زمینۀ سینمایی در ایران مستعد پرورش چه نهالی است و فهمیده بود که برای چیدن ثمرۀ دلخواه باید این زمینه را خوب بشناسد، استعدادهایش را تشخیص دهد و آنگاه موانع بروز آن را از سر راهش بردارد.
اگر دانۀ زیتون بخواهد بیانی ساده پیدا کند هم میشود شکل آن را روی کاغذ کشید و هم میشود روغن آن را گرفت. در سادهسازی از نوع اول دیگر هیچ چیز از عطر و طعم و لطف زیتون و در واقع از زیتون بودن زیتون چیزی نمانده است، در حالیکه در ساده کردن از نوع دوم آن وجه فاسدشدنی و کدر زیتون حذف شده است تا عصارۀ پایدار و لطیف آن باقی بماند و کسی شک ندارد که همۀ لطف و خاصیت زیتون در عصارۀ آن هست.
کیارستمی عصّاری توانا بود کسی که میتوانستن هر چیز را از زواید و جسم کدر و ناپایدارش بزداید و آن وجه لطیفش را بیرون بکشد و در پیش چشم مخاطب گذارد.
این جملات به سیاق درک خودش از هستی بسیار شاعرانه و سینمایی بود. برآنم که شاعری همچون عصّاری است؛ عصّار میداند که چطور از هر چیز آن عصارۀ لطیف و فاسد نشدنی و پر عطر و طعم را فرا آورد و به دیگران عرضه کند و کیارستمی مهارت خاصی در اینکار داشت. عصار روغن زیتون نمیسازد، حجاب مادیت را از روی زیتون کنار میزند و آن روی لطیفش را آشکار میکند. کیارستمی هم فیلم نمیساخت چرا که در هر «ساختنی»، «تصنع» هست، او پرده از روی آنچه وجود داشت کنار میزد تا آن گوهر درخشندهاش بر بقیه آشکار شود. اما عصّاری هم کار هر کسی نیست؛ چون عصّار بیش و پیش از هر کسی میفهمد که تحمل مرارت شرط اول گرفتن گوهر از کان است و اوست که میتواند از فشارها فرصتی برای گوهرگری بسازد.
کیارستمی سلوک و روحیات خاصی داشت؛ یکبار در سالهای واپسین حضورم در فارابی، آنزمان که هنوز کیارستمی در نخستین پلههای شهرتش بود، برایم خاطرهای از دعوت شدن به ضیافت شامی در منزل یکی از دوستان هنرمندش تعریف کرد. گویا وقتی به میهمانی رسیده بود تعدادی دیگر از دوستان نقاشش را، که البته هنرمندان برجستهای هم بودند، دیده بود که هر کدام با یکیدو تا از آثارشان قدم به منزل میزبان میگذاشتند و با راهنمایی صاحبخانه تابلوهایشان را در اتاقی در نزدیکی در ورودی، قرار میدادند. کیارستمی از صاحبخانه علت ماجرا را پرسیده بود و فهمیده بود که در آن میهمانی سفیر یکی از کشورهای مهم اروپایی هم دعوت است و چون قصد دارد آثاری از هنرمندان ایرانی بخرد، صاحبخانه از میهمانان خواسته که در صورت تمایل آثارشان را برای نشان دادن به سفیر با خود همراه بیاورند. کیارستمی میگفت علیرغم اینکه این قبیل مراسم خیلی هم از دنیای هنر دور نیست ولی به من کمی بر خورد؛ چون همیشه برای جایگاه هنر و هنرمند ارزشی ورای شئون سیاسی قائل بودم و برآن بودم که اگر سفیر قصد خرید دارد اوست که باید در محضر هنرمندان حاضر شود و نه بالعکس. خلاصه سفیر از راه رسیده بود و در جریان میهمانی با تفاخر رو به کیارستمی گفته بود: «آاقای کیارستمی برایتان خبر خوشی دارم» و ادامه داده بود: «وزارت فرهنگ دولت متبوعم خواسته که شما یک هفته میهمان این وزارتخانه در کشور ما باشید»، سفیر ضمن ابلاغ این دعوت با آبوتاب دربارۀ تشریفات این سفر صحبت کرد بطوریکه بقیۀ حضار منتظر بودند کیارستمی بیمعطلی این دعوت را اجابت کند. کیارستمی اما ضمن تشکر از سفیر دربارۀ زمان پیشبینیشده برای سفر پرسیده بود و با اطلاع از زمان در کمال ناباوری حضار، با رعایت ادب عذرخواسته بود که چون مشغول تدارک برای ساختن فیلمی است درست در همان زمان قصد دارد برای بازدید لوکیشنهای فیلمش برود که احتمالا یک ماهی هم طول خواهد کشید. سفیر با ابراز لطف گفته بود «خوب میشود این قرار را به یک ماه بعد موکول کرد که شما کارتان تمام شده باشد». کیارستمی توضیح داده بوده که بعد از تعیین لوکیشن قصد دارد بیمعطلی وارد مراحل پیشتولید و تجهیز تیم شود که آن هم احتمالا یکی دو ماهی زمان خواهد برد. آقای سفیر گفته بود: «به این ترتیب به نظرم حدود سه ماه دیگر فرصت مناسبی باشد». کیارستمی سفیر را از برنامهریزیهای بعدیاش مطلع کرده بود؛ اینکه پس از پیشتولید قصد دارد هرچه زودتر وارد فیلمبرداری و تولید شود و بعد مراحل مونتاژ و صداگذاری است که ایبسا بیشتر از فیلمبرداری طول بکشد چراکه بخش عمدهای از تولید فیلمهایش بر سر میز مونتاژ و تدوین پیش میرفت. خلاصه این گفتگو که همۀ میهمانان شاهدش بودند مدتی طول کشید و در نهایت سفیر گفته بود: «اگر موافق باشید من به وزارت فرهنگ اعلام کنم که تعیین زمان این سفر را به عهدۀ خود شما بگذارد تا وقتتان را تنظیم کنید و خودتان یک هفته را اعلام کنید». کیارستمی هم ضمن تشکر اعلام کرده بود: «بله فکر میکنم اینطوری بهتر باشد». او ضمن تعریف این ماجرا میگفت کتمان نمیکنم که در دل از این دعوت خوشحال بودم و بعید میدانم بر کسی پنهان مانده باشد که یک هفته زمانی نیست که بخواهد به کار تولید فیلم صدمهای بزند ولی تصمیم نداشتم این دعوت را فیالمجلس بپذیرم چون برای کارم ارزشی بیشتر قائل بودم. او میگفت پس از این گفتگو احساس کردم کمی فضای ضیافت تغییر کرد و بقیۀ دوستانم هم حرف دلم را گرفتند و حتی تعدادیشان به صاحبخانه گفته بودند که آن شب اصراری برای نشان دادن آثارشان به سفیر ندارند.
منبع: ماهنامه مهرنامه. شماره 48. مرداد 1395