با پیشرفت تکنولوژی، و ورود دوربینهای دیجیتال ارزان و خوشکیفیت در سالهای اخیر دیگر تقریباً همۀ مردم جهان عکاس شدهاند. روزگاری نه چندان دور عکاسی یک تخصص بود، و فوت و فن لنز و دوربین و فیلم نقره در حوزۀ توانایی تعداد معدودی قرار داشت. از زمانی که دوربینهای دیجیتال پا در این عرصه گذاشتند آن انحصار شکست. اما در واقع این شکست کار و کاسبی کسانی را خراب کرد که خوب عکس گرفتن را کار دوربین میدانستند، و عکاسِ خوب بودن برایشان مترادف بود با تکنسینِ خوب بودن. به عبارتی آن عکاسانی بر این اوضاع تأسف میخورند، و از دیدن دوربین دست همه مشمئز میشوند که با منتفی شدنِ این شأن از عکاسی، دیگر حرفی برای گفتن ندارند.
چه آن زمان و چه اکنون عکس محصول عکاس است و نه دوربین. مهم این است که بدانیم صورت مسئله کار عکاس چیست. از جناب سعدی جملهای در خاطر همۀ ما وجود دارد که دو چیز را طیره عقل میداند: «دم فرو بستن به وقت گفتن، و گفتن به وقت خاموشی». از آنجا که سعدی اهل ایجاز بود، و اهل سخن به همین عبارت اکتفا کرده است اما ما میتوانیم همین جمله را برای هر کارِ دیگری به کار ببریم: دو چیز طیره عقل است؛ رفتن به وقت نرفتن و نرفتن به وقت رفتن، شنیدن به وقت نشنیدن و نشنیدن به وقت شنیدن…
عکاس اهل نیز از آن سخن شیخ مستثنی نیست. در حقیقت عکاسان خوب کسانی هستند که به مخاطب کمک کنند که چیزی را ببینیم تا چیزی را ندیده باشیم، و چیزی را نبینیم تا بتوانیم چیزی را ببینیم. بالاخره عکاس هنرمند آن است که این دو کار را توأمان انجام دهد. گاه دیدنِ برخی چیزها مستلزم ندیدنِ بسیاری چیزهاست، و گاه ندیدنِ بسیاری چیزها مستلزمِ دیدن بعضی چیزها. بنابراین آن ندیدنها واجدِ ارزش میشوند زیرا به دیده شدنِ ارزشها مدد میرسانند.
اینجا ویدئویی پخش شد از آقای کیارستمی که در آن اشاره کردند به اینکه تنهایی در طبیعت را دوست دارند ولی لحظات و صحنههایی پیدا میشد که تنهایی دیدنِ آن لذت نداشت. البته این لحظات فراوان نیست، و آنها دیدنیهایی است در میانِ نادیدنیهای فراوان. عکاس کمک میکند که ما خیلی چیزهایی را نبینیم که مانع دیده شدن خیلی از چیزهایی میشود که باید دید. مثل کار موسیقیدانی که در میان نغمههای فراوانش با سکوت لحظاتی میآفریند تا موسیقی به جان بنشیند.
کار عکاسها بسیار سخت است زیرا باید به تربیت نفس بپردازند تا چشمشان نبیند آنچه نباید تا ببیند آنچه باید. اگر قرار است عکس عکاس مثل کلام سعدی دلنشین باشد باید به سطحی رسیده باشد که توانایی گزینش دیدنی را در مقابل همۀ نادیدنیها کسب کند.
صدای بیسکوت و بیوقفه به هیاهو میماند؛ همانند اتاقی انباشته از چیزهایی که حریم و فاصلههایشان به واسطۀ فضای خالی رعایت نشده و جز اغتشاش چیزی را به ذهن متبادر نمیکند.
در حوزة خلاقیت و ابداع، معمولا هنرمند را کسی میدانیم که وظیفهاش «ایجاد هستها»ست. معمار کسی است که در جایی که چیزی نیست هستهایی پدید میآورد و کالبدی را میسازد و سخنور واژگان را بیان میکند و موسیقیدان کسی است که آواهایی را در میانۀ سکوت میریزد و به عبارتی همگی هنرشان در ایجاد هستهایی است. آیا به راستی همینطورست؟ اگر عمیقتر نظر کنیم متوجه میشویم ما در جایی که کالبدی نیست زندگی میکنیم و معمار به واسطۀ ایجاد دیوارها گویی فضاهای خالی را برای زندگی انسانها مهندسی میکند. طبق سخن سعدی، هنر آدمی در به جا آوردن هر دو مقام آنچه هست و آنچه نیست، است. چراکه این مکثهایند که آواها را معنی میبخشند. در علم بلاغت، آموختن جای مکث و سکوت همانقدر مهم است که آموختن محل به کارگیری امکانات و صناعات و آرایههای زبان.
سخنرانی در مراسم معرفی و تجلیل از پیشگامان عکاسی معاصر ایران، ۲۷ آذر ۱۳۹۱