لباسِ ایرانی

تعامل تاریخی با سرزمینِ ایران برای ما، چیزی از جنس دانایی پدید آورده؛ جیزیکه آن را «فرهنگ» می‌خوانیم. دانایی امری تحصیلی نیست که به قصد و اراده در مدرسه فراگرفته باشیم، بلکه بیشتر امری غیرارادی است؛ چیزیکه در بینش و منش ما رسوب کرده است. وجود این دانایی است که بقا و سعادتمندی ما را در این سرزمین تضمین می‌کند.
1394/04/01

بیش از یک دهه قبل مطلبی کوتاه نوشتم دربارة لباس به مثابهِ آیینه‌ای برای فهمِ بهترِ دلالت‌های فرهنگِ ایرانی. اکنون قصد دارم تا با تفصیلِ بیشتری همان مطلب را بازگویم. لباس چگونه انعکاس دهنده ویژگی‌های فرهنگِ ایرانی است، و چطور موجب می‌شود تا کس و ناکس از هم تشخیص داده شوند. امروزه که در اغلبِ شهرهای بزرگ ایران به پوشیدنِ شلوار و تی‌شرت و کت و پالتو خو کرده‌ایم، و از سنتِ پوشاکِ اصیلمان فاصله گرفته‌ایم، به قولِ علما می‌توانیم از بیرون بر آن نظر کنیم و همچون ناظری ریزبین و نکته‌سنج دربارة آن اطلاعاتی جالب و آموزنده بیابیم. این کار نیاز به پژوهشی مفصل و البته جذاب دارد و محصولش قطعا درخورِ عرضه خواهد بود. ولی من در این فرصت چنین قصدی ندارم، بلکه بیشتر قصد دارم از آن جدایی و نسیان بگویم. به زعم بنده هرچند ممکن است ناظرِ بیرونی، بنا به فاصله‌اش با موضوع، پرده از نکاتی بدیع و نتایجی نغز بردارد، لیکن از آنجا که همچون ما آغشته با موضوع نیست، مسلماً آنچه می‌فهمد و آنچه می‌پندارد، با آنچه ما «هستیم»  فاصله خواهد داشت. ما نسبت به کیستی خود دانشی بی‌واسطه داریم یا بهتر است بگوییم «داناییم»؛ فردِ دانا بصیرت و انس دارد. لیکن ناظر بیرونی حداکثر دانشی باواسطه دارد چیزیکه می‌توان «سواد» نامید.

تعامل تاریخی با سرزمینِ ایران برای ما، چیزی از جنس دانایی پدید آورده؛ جیزیکه آن را «فرهنگ» می‌خوانیم. دانایی امری تحصیلی نیست که به قصد و اراده در مدرسه فراگرفته باشیم، بلکه بیشتر امری غیرارادی است؛ چیزیکه در بینش و منش ما رسوب کرده است. وجود این دانایی است که بقا و سعادتمندی ما را در این سرزمین تضمین می‌کند. مسلما هر محیطی بنا به مختصات طبیعی و تاریخی‌اش، قسمی دانایی یا به عبارتی فرهنگی خاص در اهالی‌اش پدید آورده است؛ بخش اعظم هویت ما انسانها را فرهنگمان رقم می‌زند. درحالیکه در یکی دو سدۀ اخیر با این استدلال که همة انسان‌ها دو چشم و دو گوش و دو پا دارند، یا با این استدلال که با وجود تکنولوژی‌های مدرن چه نیازی به داناییِ زیستِ اختصاصی در سرزمینِ خود داریم، تلاش کرده‌ایم در بسیاری از مفادِ داناییِ فرهنگیِ خود خواسته و آگاهانه اخلال ایجاد کرده‌ایم. حال آنکه اکنون بر بسیاری آشکار شده که این تکنولوژی هرچند برای یک نسل و دو نسل، رفاه و آسایش به ارمغان آورده ولی اگر به همان میزان برای تداوم نسلِ بشر بر روی کرۀ زمین تباهی به بار آورده است. پس اگر حیات نسل‌های بعد برایمان اهمیت دارد، نمی‌توانیم با راهکارهای فعلی و برای خنک شدن در تابستان و گرم شدن در زمستان، بر رودهای نحیفِ ایران سد ببندیم و اکوسیستمِ حساسِ این سرزمین را نابود کنیم. نمی‌توانیم مقادیر بسیار آب را برای تولیدِ جریانِ الکتریسیته هدر دهیم تا ده‌ها میلیون نفر زیرِ کولر گازی آسوده وقت بگذرانند. نمی‌توانیم بشکه بشکه نفت و گاز را از دلِ خاک بیرون بکشیم و به دود و دی اکسید کربن تبدیل کنیم تا خیابان‌های شهر را با میلیون‌ها اتومبیل‌ کولردار آسفالت کنیم.

عقلا به فکر افتاده‌اند، شاید بهتر باشد بگویم به دست و پا افتاده‌اند، تا کمی از بارِ تکنولوژی بر گردة زمین بکاهند. تازگی در پارلمانِ هلند مصوبه‌ای از نظر گذرانده‌اند که دولت را موظف می‌کند ظرفِ سه سال، یک چهارم از تولیدِ گاز گلخانه‌ایش بکاهد، زیرا به عینه می‌بینند که با گرم شدنِ کرة زمین و بالا آمدنِ آب‌های آزاد سرزمین‌هایی که با تدابیر پیچیده و استخدامِ تکنولوژی از دریا تصرف کرده‌اند، دوباره زیر آب می‌رود. زندگی با تکنولوژی مدرن همچون زندگی در گلخانه‌ای است که همۀ شرایط محیطی در آن مطابق با شرایط آسایش آدمی کنترل شده است؛ یعنی محیطی که در آن ارادۀ انسان در خلاف جهتِ مقتضیات و مختصاتِ حیات در کرۀ زمین است. طبیعی است که اگر قرار بر برپا کردن گلخانه باشد دیگر فرقی نمی‌کند در چه سرزمینی هستیم؛ هرجا که باشیم می‌توانیم درجۀ حرارت و رطوبت این محیط مصنوعمان را به دلخواه تنظیم کنیم؛ چه در صحرای عربستان باشیم و چه در شمال اروپا. این مقابله با شرایط زمینه‌ای، البته برای آدمی بسیار پرهزینه و انرژی‌بر و تبعا ناپایدار است؛ یعنی به محض آنکه در مرزهای محافظ این گلخانه خللی وارد شود، مثلاً شیشه‌ای در جدارۀ آن بشکند، گلخانه در مدت کوتاهی دوباره توسط شرایط زمینه‌ای فتح خواهد شد. ضمن آنکه آدمی شرایط مساعد درون گلخانه را به قیمت ایجاد گاز گلخانه‌ای یعنی به قیمت نامطلوب‌تر کردن شرایط محیطی ایجاد کرده است؛ در این معنی تکنولوژی هرچند موجبِ بالارفتنِ سطحِ آسایشِ زندگیِ مدرن شده است، اما کمی آن سوتر از پیشِ‌چشمِ ما مشغول ویران کردن همه‌چیز است. بنابراین باید هر چه زودتر از این خوابِ گران برخاست که با وجودِ تکنولوژی دیگر نیازی به داناییِ تاریخیِ زیستن در سرزمینمان نداریم. این دانایی هرچند مظلوم است و زبانش به درازیِ زبانِ مبلغانِ تکنولوژی نیست، اما هدفش رساندن محیط آدمی به تعادلی پایدار و دوستانه با شرایط زمینه‌ای است و قصد دارد آسایش را نه به قیمت عداوت با محیط که از مسیرِ هماهنگی با آن تأمین کند.

آنگاه که نسبت به سرآمدی تکنولوژی دچار شک و تردید شویم، ناگزیر خواهیم بود که به میراثِ فرهنگیِ خود رجعت کنیم. زیرا این آثار حاوی دلالت‌هایی است که بدونِ نیاز به آزمون و خطاهای مکرر و پرهزینه به ما می‌گوید در چه مختصاتی هستیم و در آنجا برای زندگی آسوده‌تر و آرام‌تر بهترست چه راهی پیش بگیریم. نگاه به میراث فرهنگی و تناسب آن در هر سرزمین با شرایط محیطی آن سرزمین به ما می‌گوید که اندام مشترک ابنای بشر در کرۀ زمین معنی‌اش این نیست که آنان باید یکسان غذا بخورند و لباس بپوشند و خانه بسازند و شهر بنیان نهند. تجربة تاریخیِ زیستِ بشر در هر جایی راههای حفظِ بقا و سعادت را متناسب با همانجا پیشنهاد می‌دهد، و اصلاً دلیلِ این همه تنوعِ فرهنگی، تنوعِ «جا»هایی است که انسان‌ها در آن می‌زیند.

پیراهن و شلوارِ جین کجا می‌تواند در محیطِ مرطوب و گرمِ بندرعباس یا سرد و خشکِ تبریز یا گرم و خشکِ تهران کارکردی یکسان داشته باشد، جز با لحاظ کردن  حضور دائمی کولر گازی در زندگی. وقتی حتی عادات لباس‌پوشیدنمان، با لحاظ کردن کولرگازی، تغییر کرده است، باید روزی را تصور کنیم که برای چند ساعت در میانۀ تابستان با قطع شدن برق، دیگر حتی زندگی‌مان نیز در شهری چون بندرعباس به خطر افتد. این در حالیست که هزاران سال بوده که اهل هر جا مبتنی بر تجربۀ تاریخی خود پوشاکی متناسب با اقلیمِ محلِ خود یافته‌اند. مسلماً با اتکا بر این تجربه و البته معاصر کردن آن با توجه به مقتضیات روز هم آسایش خواهیم داشت و هم آرامش.

مسلماً منظور از اتکا بر تجربة تاریخی و فرهنگی، دور ریختنِ آورده‌های زندگیِ مدرن نیست. منظورم این است که آنچه بر ما وارد می‌شود را عیناً بر تن نکنیم. بلکه آن را نخست به قد و قامت خود اندازه و با ذوق و ذائقه خودمان هماهنگ کنیم؛ نه مثل خیاطی که فقط بلد است همۀ کت و شلوارها را به یک اندازه بدوزد و وقتی می‌بیند نتیجۀ کارش متناسب با قامت هیچکس نیست، آنها را متهم به چاقی یا لاغری یا عدمِ تناسب می‌کند، و از عیبِ کالای خود نه تنها غافل است بلکه از شنیدنش متغیر شده و می‌رنجد.

آیا برای مدرن شدن باید عینا شبیه سردمداران مدرنیته شد. همۀ این یک سده اشتباه‌مان این بود که تصور کردیم مدرن شدن یعنی تابعیت بی‌چون و چرا از مکتب مدرن؛ مکتبی که در اروپای سدۀ بیستم به اوج رسید و اکنون دیگر به تاریخ پیوسته است و حتی در خود اروپا نیز میلی برای رجعت به آن وجود ندارد. ضمن آنکه علی‌رغم تصور ما که مدرن شدن را پیروِ ممالکِ مترقی بودن، و اخذ همۀ شئون از آنان می‌دانیم، تقریبا در کل ممالکِ مترقی نیز تنوعِ گوناگونی از آراء و شیوه‌های مدرن شدن وجود داشت؛ در تمامِ شئونِ زندگی مثلِ مدیریت و دموکراسی و غذا خوردن و معاشرت کردن و آفرینشِ هنری میانِ مردمِ ایالاتِ متحده و سوئد و استرالیا تفاوت بسیار است، و حال آنکه برای ما که از سر سوءتفاهم و سوءشناخت سخن می‌گوییم این ممالک فرقی با هم ندارد.

ضمن آنکه مدرن شدن روی دیگری نیز دارد که حتی همان ممالکِ مترقی نیز بدان اعتبار مدرن شده و می‌شوند؛ و آن به معنای «به روز شدن» و «معاصر بودن» ضمن تبعیت از فرهنگ است. به سخن دیگر ممالک مترقی غرب نیز با حفظ سنت، مدرن شدند. در واقع مدرن شدن برای آنان در همان مسیر سنتشان بود و نه چیزی مغایر با آن. درحالیکه اینجا مدرن شدن از همان بدو امر منافی سنت دانسته شد و این یعنی ما اصلا متوجه کنه معنای مدرن شدن نشده‌ایم و برای همین مدرنیته در ایران همچون پروژه‌ای پیاده شد؛ چیزیکه برخی آن را «مدرنیزاسیون» نامیدند. درحالیکه ما نیز می‌توانستیم با طی طریق در مسیر فرهنگمان معاصر شویم و در این راه از آورده‌های سایر فرهنگ‌ها از جمله فرهنگ ممالک مترقی نیز بهره گیریم؛ همچنانکه در طول تاریخ چنین کرده‌ایم. بدین ترتیب معاصر بودن دیگر در قیدِ مظاهر نمی‌ماند؛ یعنی ما با بر تن کردنِ لباسِ ممالک مترقی انتظار مدرن شدن نخواهیم داشت. سخت اشتباه است که با الگو قرار دادنِ شخصی دیگر و تلاش برای شبیهِ او شدن، خود را به‌روز و معاصر بپنداریم، زیرا که در بهترین حالت همواره قدمی از او عقب‌تریم. حال آنکه اگر آنچه هستیم را مدام به‌روز کنیم، همیشه پیش‌رو خواهیم بود. اینگونه در مسیرِ سعادتمندیِ خود به پیش می‌رویم و از رفتن در مسیر سعادتمندیِ دیگران انتظار سعادت نخواهیم داشت.

یکی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی، برخلاف برخی فرهنگ‌های دیگر نظیر فرهنگ چینی و …، این است که حیاتش به مظاهرش وابسته نیست؛ یعنی نمی‌توان رنگ و شکل خاصی از پوشش و یا نمادهای خاصی را به فرهنگ ایرانی نسبت داد و فرهنگ ایرانی را به آن اشکال و نمادها و نشانه‌ها محدود کرد. فرهنگ ایرانی بسیار سیال است و همین سیالیت به آن امکان نوبه‌نو شدن می‌دهد. به این اعتبار شکی نیست که حفظ هویت فرهنگی ما، در تقلید از لباس‌ پوشیدنِ ناصرالدین‌شاه و یا به کار بردنِ نقشِ پارچه‌های عصرِ شاه عباس نیست بلکه در گروی فهمِ ما از بینش فرهنگی‌مان نسبت به پوشش است. این بینش است که کهنه نمی‌شود و می‌تواند هر دم مظاهر جدیدی بیافریند؛ چیزی که هم معاصر باشد و هم متناسب با قامت فرهنگ ما.

با تقرب و فهم داناییِ تاریخی‌مان نسبت به امر لباس، می‌توانیم مطمئن باشیم که تمامی نیازهای ما چه در مرتبۀ مادی و چه در مرتبۀ معنایی حیات مرتفع خواهد شد. زیرا لباسِ ایرانی برای طبیعت و اقلیمِ سرزمینِ ایران مهندسی شده است و در عینِ حال مترتب بر تنوعِ فرهنگیِ این سرزمین است، یعنی متضمنِ هویتِ فرهنگیِ مردمان هر ناحیه است. به لطفِ همین تجربة تاریخی، انواعِ متنوع و گوناگونی از رنگ و نقش در لباس پدید آمده که در عین سخاوت، مبتذل و سبک نیست. درست به‌سانِ فرش و کاشی و مینیاتور وقتی فکر میکنیم که چطور اینهمه رنگ‌های غلیظ و متنوع از لاجوردی و زرد و سفید و سبز به زیبایی چنان ترکیب شده‌اند که احساس عدم تجانس و تصنع نمی‌کنیم، در لباس نیز ترکیب‌بندی رنگ‌های شاد و متنوع متضمن وقار و سنگینی شده است. حتی گاه در مناطقی مثلِ بلوچستان که طبیعت با خست آدمی را از رنگ محروم کرده است، رنگارنگ شدن لباس آن ناحیه، پنداری جبران کمبود وجود رنگ در محیط است. هنرهای وابسته به لباس چون سوزن‌دوزی، عبابافی، نقده‌دوزی، مخمل‌‌بافی و … از آنجا که تابع همان سنت کیمیاگرانۀ ایرانیان بوده معمولا نفیس و گرانقدر است. یعنی لباس را در زمرۀ اثری هنری قرار می‌داده که عمری طولانی داشت و حتی به سان ثروت و یا یادگاری باارزش از والدین به اولاد به ارث می‌رسید و به این ترتیب اسراف در حوزۀ لباس راهی نداشت.

علاوه بر آن لباسِ ایرانی در ساحتِ معنایی تجلی‌گاه تلقی‌ای است که فرهنگ ایرانی از قامت آدمیزاد داشته است. اینکه در متونِ کهنِ خصوصاً از دورانِ صفویه تا اوایلِ قاجاریه می‌بینیم که نویسندگان پوشیدنِ شلوار را به تنِ سفرا و سیاحانِ فرنگی برازنده نمی‌دانند و از آشکار بودن اندام آنها خجل‌اند، دلالت‌هایی دارد. اروپاییان بنا بر معیارهایی که فرهنگشان بر ایشان ارزانی داشته، شلوار تنگ رابرگزیده‌اند. حال آنکه نزدِ ایرانیان، همچنانکه از مطالعة آثارِ ادبی آشکار می‌شود، قامتِ انسان در شاعرانه‌ترین حالت و تراشیده‌شده‌ترین صورتش و با عباراتی از قبیلِ «سرو قامتان»، «شمشاد قدان»، و یا «الف قامت دوست» بیان می‌شد. به عبارتِ دیگر در زیبایی‌شناسیِ ایرانی رعنایی، کشیدگی و استواری، سینه ستبری، باریکیِ میان و … ارزش به شمار می‌رفته‌، و لباس قرار بوده که شعرِ چنین قامتی را بسراید. نه آنکه آناتومی بدن آدمی را به وضوح نشان دهد. ازقضا به این صفت، لباسِ ایرانی سعی در ستر اندام به منظورِ تقویت آن پیکرة خیال‌انگیز را دارد؛ و بدنِ فرد بهانة پرداختن به آن خیال است. از طرف دیگر لباس ایرانی پاسخی به صفت فرهنگی رندی نیز بوده است. رندی ایرانیان پرده‌پوشی و پنهان ساختن گوهرها در پس پرده را ایجاب می‌کرده و لباس به معنی عرضه کردن رازی در حجاب است که تنها محرم راز می‌تواند به گشودن سرّ آن موفق شود.

این تلاش در هر زمان و موقعیت در صورت خاص آن زمان و موقعیت تحقق می‌یافته. هیچ چنین نبوده که لباسِ ایرانی یا لباسِ کردی یا لباسِ اوراماناتی از ازل به یک شکل و مبتنی بر یک قاعدة خدشه‌ناپذیر دوخته شود. وقتی اندکی در لباس‌های مردم از نگاهِ سیاحان دقت می‌کنیم متوجه می‌شویم که چه تنوع و تحولِ چشمگیری در دوره‌های مختلف وجود داشته است. در همین عکس‌های دورة قاجار از زمانِ ورودِ دوربینِ عکاسی به ایران دقت کنید؛ به جرأت می‌توان گفت سال به سال، جنس و دوخت و رنگ و شکل و به قولِ امروزی مدِ لباس‌ها تغییر می‌کرده است. این موضوع را باید چنین تفسیر کرد که سنتِ لباس همچون آبِ جاری از قنات که مدام نو به نو می‌شود، به دلیلِ اتصال به سرمنشاءِ فرهنگیش، هیچگاه در قیدِ صورتِ ثابتی باقی نمانده و هر دم به روز می‌شده است. منظورم این است که تعبیرِ رایجِ «لباسِ سنتی» بدین ترتیب بی‌اعتبار و پوچ است. یکی از تحولاتی که ذهن‌های نسیان‌زدة ما باید به خود ببیند، تغییر در درک از معنای سنت است که متأسفانه با تحجر و جمود و تغییرناپذیری همردیف شده است.

وقتی با متکی بر درک فرهنگی‌مان به سراغِ مقولة لباس برویم، آنگاه حتی لباس‌های وارداتی را نیز همان طور که به دستمان می‌رسد به تن نمی‌کنیم. بلکه دست به گزینش می‌زنیم و برگزیده‌ها را از هاضمة فرهنگیِ خود عبور داده و در نهایت محصولی تولید خواهیم کرد که در عین ایرانی بودن کاملا نو است؛ این همان مواجهه‌ای است که پیشینیانِ ما با هر پدیدۀ جدید ازجمله لباس داشتند و اصلا همان نوع برخوردی است که از هر فرهنگ زاینده انتظار داریم.

نکته بسیار مهمی که در پایان می‌خواهم بدان اشاره کنم اینکه لباس یکی از شاخص‌ترین رسانه‌های معرف جایگاه و رتبۀ اجتماعی بوده؛ جهشیاری در کتاب «الوزراء و الکتّاب» درباره رسومات درباری پیش از اسلام می‌نویسد که بنا بر رسم پادشاهان ایران هر طبقه و صنفی لباس ویژه خود را می‌پوشیدند تا هرگاه فردی از آنان به محضر پادشاه می‌رفت وی از کسوت او به شغل و حرفه‌اش پی ببرد. این آداب نه فقط نزد پادشاه بلکه در سراسر جامعه برقرار بوده و تا دوران قاجار تداوم داشته است. همچنانکه اکنون نزد زن بختیاری هیچ زن غربتی (غیربختیاری اعم از شهری و روستایی، فرنگی و ایرانی) حق ندارد لباس او را به تن کند، هیچ احدی اجازه نداشته است لباس دیگری را بر تن کند، و در این صورت همه او را متقلب یا ناشی در نظر می‌گرفته‌اند؛ چنانکه فلاندن در سفرنامه‌اش به دوره محمد شاه نوشته برای یک اروپایی غلط ترین کار ممکن پوشیدن لباس ایرانی برای شبیه شدن به آنان است. مقامِ کسوت چنان رفیع بوده که حکام و صاحب‌منصبان پس از حکمی که پادشاه بدیشان اعطاء می‌کرده‌اند، خلعت هدیه گرفته تا در مراسمِ رسمی بر تن کنند.

پوشیدن لباس‌های غیرشاخص به لحاظ هویتی مخصوص دوران بحران‌زدگی و نسیانِ شدیدِ فرهنگی است. حتی در مدرن‌ترین و آزادترین ممالک هم هر لباس برای خود جایگاه و مقامی دارد. به همین ترتیب هنوز وقتی به حاشیه‌های حوزة فرهنگی ایران می‌رویم، لباسِ عمومی‌ای برای شهروندان وجود ندارد و هر لباس برای شخصی معلوم و مقصودی مشخص دوخته شده است؛ در آنجاها بسیار می‌شنویم که مثلا این لباسِ نوکیسگان اهلِ آن منطقه است یا این لباس تازه‌دامادهای این منطقه است، یا این لباس اهالی فلان محلة شهر و یا اقلیت مذهبی است. به عبارتِ دیگر هرکسی با کسوتِ خود جایگاه اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و هویتِ مکانیِ خود را بر همه آشکار می‌کرد. بنابراین بدونِ آنکه کلامی رد و بدل شود، میزانی از آشنایی رخ می‌داد.

تنها در دورانی که ناکسی ارزش می‌شود، آنانکه متوجه ارزش «کسی» بودن نیستند و یا سعی در پنهان کردن کیستی‌شان دارند، لباس‌هایی را می‌جویند که به کسی تعلق ندارد، و همه می‌توانند بر تن کنند. در مجموع باید لباسِ مطلوب را، فراتر از آنکه بدنِ ما را می‌پوشاند و ما را از سرما و گرما حفظ می‌کند و حکایت از سلیقه و ذوقِ شخصی دارد، به مثابۀ چراغی دانست که ما را از تاریکی می‌رهاند و دلالت بر کیستی ما و کجایی سرزمینمان دارد.

[1] یادداشتی که برای نشریة لوتوس در تیرماه ۱۳۹۴ نوشته و منتشر شد.

پست های مرتبط

حافظۀ جامعۀ ایرانی تقویت شده است
ایران پایگاه و پناهگاه معنویتِ ادیان
پیوند یافتن رسانه‌های دیجیتال به شاعرانگی ایرانیان
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دودست دعا نگهدارد
برخورد قطار فاجعه و قطار مهربانی
«اندرونی» و «بیرونی»
سُفره ایرانی
چرا درختِ کهن‌سال مقدس است؟
کوچ: سرودن حماسۀ زندگی
پرندگان در آسمان فرهنگی ایران