نخستین باری که فهمیدم خانم دانشور، باستانشناس و مدرس هنر نیز بودهاند بسیار تعجب کردم؛ من همیشه ایشان را نویسندهای زبده و خوشذوق شناخته بودم و نه یک باستانشناس! پنداری تصویر من از ایشان یک بُعد داشت و تا پیش از آن متوجه ابعاد دیگر آن نشده بودم. ولی از لحظهای که به این موضوع پی بردم، چنان به نظرم بدیهی آمد که پنداری از ازل این واقعیت را میدانستم، چراکه باستانشناسی و هنرشناسی و تدریس در دانشگاه، وجوهِ دیگرِ نویسندگی ایشان نبود، بلکه در آن مستتر بود. همانقدر که به گواهیِ شاگردانشان، در معلمی و تدریسِ باستانشناسی نیز آن ذوق و ذائقۀ نویسندگی سرشته شده بود.
آثار سیمین دانشور حائز لطفی است؛ چه در کل و چه در اجزاء. و فارغ از اینکه دربارۀ چه زمان و مکانی باشد، خیلی آشناست. پرسش این است که این لطف از کجا آمده است. اینکه صرفا قلمش را خواندنی بدانیم در حقش کملطفی کردهایم. بسیارند نویسندگانی که در حوزههایی بعضا مهمتر از داستاننویسی قلمفرسایی کردهاند ولی آن صفای کار سیمین را در کارشان نمیبینیم. آیا حق داریم این را به همسریِ جلال نسبت دهیم. دریغمان میآید؛ چون حتی نوشتههای خود جلال هم چنین لطیف نیست! اگر آثار هر دو را خوانده باشیم ایبسا از این همنشینی تعجب کنیم، چرا که اگر نویسندگی را طیفی بدانیم که یکسوی آن هیاهو و فریاد و قلمفرسایی تند و اعتراضی است و سبک جلال را به خاطر میآورد، سیمین درست در نقطۀ مقابل آن ایستاده است.
قیاس سیمین و جلال مرا یاد عبارتی از شاعری یونانی میاندازد که میگوید: «روباه بسیار چیزها میداند، اما خارپشت یک چیز بزرگ میداند». شاید معنای این سطر جز این نباشد که روباه با همۀ حیلههایش دربرابر یگانه دفاعِ خارپشت شکست میخورد. میتوان معنای خارپشت را توسع داد به همۀ کسانیکه آنچه میکنند و میگویند همچون نواهایی است که در یک دستگاه نواخته میشود و در نهایت از همۀ آثارش رایحهای واحد به مشام میرسد. و روباه وصفالحال همۀ آنانی است که در زندگی هدفهای متفاوتی دنبال میکنند، حضورشان پرسروصدا و چشمگیر است و هرچند هم که آثاری از خود بهجای بگذارند، همواره آثارشان در سایۀ حضور پرهیاهویشان رنگ میبازد. بهعکس خارپشتها موفقیتشان را مدیون آرامش و خونسردی و اصرار بر همان فنیاند که از همه بهتر میدانند.
آیزیا برلین، متفکر روس، نظرورزان و نویسندگان را نیز به این دو گروه کلی تقسیمبندی میکنند. من نیز برآنم که این دو شخصیت بیان جالبی است برای وصف احوالات این دو. جلال با اینکه نصف سیمین عمر کرد، شاید دوبرابر او آثار و تألیفات از خود به جا گذاشت. حقیقت این است که آثار سیمین معدود است ولی همین معدود در ادبیات معاصر رسوب کرده است، چون همان یک فن را استادانه به کار گرفته است. برای همین فکر میکنم نویسندگیِ سیمین فرعِ بر باستانشناسی یا هنرشناسی او نیست. همۀ اینها از یک سرچشمه تغذیه میشود و به یکجا متصل است.
آیا حق داریم سرچشمۀ همۀ اینها را به شیرازی بودن وی نسبت دهیم؛ البته سیمین حقیقتا از شیرازی بودن سهم برده است. اما نه از شیرازِ تاریخی؛ نه آن شیرازی که دم به دم دچار زوال میشود، روزگار تلخی تجربه کرده، اشغال شده و قحطی دیده و گهگاه حاکمان ظالم بر آن حکم راندهاند. او به سان حافظ و سعدی، اهل شیراز دیگریست؛ اهل آن حیثیتی از شیراز که حافظ از خدا خواسته از زوال محافظت شود و شده است. شیرازی که در اوج ایلغار تیمور، حافظ باز هم آن را شهری بیمثال معرفی میکرد. شیرازی که خاک شعرا و اولیاست. شاید در ادبیات معاصر هیچ نویسندهای به اندازۀ سیمین و هیچ اثری به اندازۀ سووشون اهل این حیثیت از شیراز نباشد. به این اعتبار او شیرازیِ تمامعیاری بود. ولی شیرازی بودن نیز وجهی از موفقیت او را رقم زده است.
به عقیدۀ بنده این لطف و این رایحۀ آشنا دو علت عمده داشت؛ یکی آشنایی او با باستانشناسی و تاریخ و هنر و فرهنگ ایران، چیزیکه نوشتههایش را برای اهل این فرهنگ، خواندنی و دلنشین میکند و بیش از اینکه احوال متلون سیاسی و اجتماعی را بازتاباند، صفات فرهنگی ایرانیان را نشان میدهد و همین سبب شده آثارش تاریخ مصرف نداشته و همیشه خواندنی باشد. هرچند او در آثارش اشارۀ صریحی به باستانشناسی و هنر ندارد ولیکن آشنایی و تماس مؤلف با مظاهر فرهنگی، سبب شده این آثار نسبتی جوهری و عمیق با فرهنگ ایرانی داشته باشد و همچون آینهای باشد که هر ایرانی در آن عکس رخ خود را ببیند و با آن احساس قرابت و آشنایی کند. همین همنشینی و انس با فرهنگ، پای قصههایش را هرقدر خیالی، به زمین میرساند، داستانش را باورپذیر و ما را با اوضاع و احوال قهرمانانش همراه و همدل میکند؛ میخنداند و میگریاند و در نهایت مُهری بر دلمان میزند که تا همیشه اثرش باقی میماند.
اما نکتۀ دیگر کیفیت زنانه و شاید بهتر باشد بگویم مادرانهای است که در غالب آثار ممتازش و خصوصا سووشون موج میزند. بسیاری از شاگردانش منش و شخصیت او را بیشتر به مادران تشبیه کردهاند تا استادان. او غالبا در همان خانۀ مشترکش با جلال، از شاگردانش پذیرایی میکرد. ماجرای خانۀ جلال و سیمین اکنون دیگر بر کسی پوشیده نیست؛ خانهای که به دستِ خود جلال در کوچۀ ارض در محلۀ دزاشیب تهران ساخته شد. خانهای آجری و صمیمی با حوض و حیاط و باغچه که بیشتر ما را یاد خانههای مادرها و مادربزرگها میاندازد. خانهای که احتمالا ساخته شد تا فضایش را همهمۀ بچهها و نوههای قد و نیمقدِ این زوجِ هنرمند پرکند. اما این خانه و آن حوض و حیاط، عملا محملِ لمسِ گامهای لطیف و کوچکِ هیچ فرزندی نشد. جلال هم خیلی زود سیمین را در آن خانه تنها گذاشت و رفت. شاید همین واقعیت بود که جذبۀ مادرانگی را در آثار سیمین تقویت کرد. پنداری او ناخودآگاه مادر و مادربزرگِ خانهای به بزرگی ایران شد. به قیاس خطابِ زری به یوسف، در داستان سووشون، که میگفت: «مملکت من همین خانه است، جنگ را به خانهام نیار»، سیمین فقط صاحبِ آن خانه با حوض و حیاط و باغچه نبود. آن خانه برای سیمین کوچک بود، خانۀ او به وسعت سرزمینش بود. به این تعبیر سووشون او نیز قصهای است که مادربزرگی خوشذوق و دنیادیده، آرام و عاشقانه، با لهجۀ دلانگیز شیرازیاش، تا همیشه برای فرزندان و نوهها و نتیجهها و ندیدههایش تعریف خواهد کرد.
منبع: مقدمه بر کتاب «سرو سیمین: یادنامۀ دکتر سیمین دانشور»، که در اردیبهشت ۱۳۹۶ توسط پژوهشگاه میراث فرهنگی منتشر شد.