در نکوداشت مقام دکتر یوسف مجیدزاده
از سال ۱۳۷۶ که در سازمان میراثفرهنگی مشغول به کار شدم، از نخستین مسائلم این بود که به جز رشتۀ خودم یعنی معماری و آشناییای که با خبرگان این رشته داشتم، شناخت ناچیزی دربارۀ رشتههای دیگر مرتبط با میراث فرهنگی چون باستانشناسی و مردمشناسی و … و مقام و موقعیت متخصصین و کارشناسان این رشتهها داشتم و این برای من فضای تاریکی ایجاد میکرد و امکان ارزیابی مسائل و تشخیص اهم و فیالاهم را از من میگرفت. فرصت تعلل نداشتم و باید چارهای میاندیشیدم؛ راهحلی که آن زمان به ذهنم رسید این بود که فهرستی از متخصصین هر حوزه تهیه کنم، به این ترتیب که از هر کارشناسی که نزدم میآمد میخواستم که پنج نفر از متخصصین مبرز حیطۀ کارشان را، چه در سازمان و چه خارج از سازمان و چه در ایران و چه حتی در خارج از ایران، معرفی کنند. اینگونه بود که پس از چند ماهی توانستم افرادی را که دربارۀ حُسن سابقه و تجربۀ آنان اتفاق آرای بیشتری وجود داشت بهتر بشناسم. خاطرم هست که در باستانشناسی یکی از پنج نفری که با قاطعیت بر صدر این فهرست نشسته بود، دکتر یوسف مجیدزاده بود که البته در آن زمان بازنشسته شده بودند و در فرانسه اقامت داشتند. برای همین درصدد برآمدم از طریق کسانیکه با ایشان ارتباط داشتند از دکتر مجیدزاده دعوت کنیم که به ایران بیایند و ترتیبات و مقدمات بهرهمندی دوباره از حضور ایشان را فراهم کنیم.
وقتی ایشان دعوتمان را اجابت کردند و به ایران آمدند، دربارۀ ضرورت تحول در سنتهای جاافتاده در کار حرفهای باستانشناسی گفتگوهایی کردیم و من از دغدغهها و مسائلی که مدتها بود حوزۀ باستانشناسی با آن دست به گریبان بود و عملا باعث رکودش شده بود گفتم. طبیعتا میدانستم که تحولات بنیادین و ایجاد نشاط در این حوزه میسر نمیشود مگر توسط کسانیکه از پختگی و وجاهت علمی برخوردار باشند و دکتر مجیدزاده در زمرۀ چنین کسانی بود. لیکن مسئله این بود که آیا ایشان آمادگی دارند که وارد چنین گودی شوند و در سنتهای باستانشناسی تجدیدنظر کنند و در صورت لزوم بابهای جدیدی را بگشایند و مهمتر اینکه آن را در عرصۀ عمل نیز بیازمایند و جرح و تعدیل کنند.
از جملۀ ایدههایی که در گفتگویم با کارشناسان خبره شکل گرفته بود و میتوانست روحی تازه در پیکر باستانشناسی بدمد، پیوند دادن جنبههای آموزشی و حرفهای این حوزه بود به این ترتیب که به این نتیجه رسیدیم که در صحنۀ عملیات باستانشناسی نباید صرفا به حفاری اکتفا شود، بلکه باید در حین فعالیت بر روی محوطهها شاهد باشیم که سرپرست هیئت تا دیروقت در حال آموزش به شاگردان است. در واقع فکر میکردیم لازم است که مناسبات استاد و شاگردی نیز وارد زندگی باستانشناسی شود. چراکه سرشت زندگی باستانشناسی به نوعی به سربردن طولانی در مناطق عموما دورافتاده را در فصول حفاری ایجاب میکند و این موقعیت خوبی است که جوانترها بر اثر نشست و برخاست طولانی با معمرین این حوزه به متخصصینی مجرب و کارآزموده تبدیل شوند ضمن آنکه هر باستانشناس هرقدر باتجربه، نیازمند حفظ ارتباط با محیط آموزشی و دانشگاهی است که به لحاظ علمی فضایی باطراوت و تروتازه بر آن حاکم است.
یکی دیگر از علل اصلی رکود در فضای باستانشناسی این بود که تا پیش از آن هیچ هیئت باستانشناسیای خود را ملزم به عرضۀ گزارش شفاهی دربارۀ موضوع کارش نمیدانست و لذا باستانشناسان اغلب هیچ فضای مشترکی برای تبادل اطلاعات و دانش نداشتند و از حال هم بیخبر بودند. چارهاش را این دیدیم که هر هیئت باستانشناسی پس از هر فصل حفاری طی نشست یک روزهای فعالیت خود و نتایج آن را برای دیگر باستانشناسان گزارش کند. تا پیش از آن گاه حفاری سالها طول میکشید و در طی این مدت و حتی پس از آن سرپرست هیئت خود را مکلف به تبدیل نتایج آن به گزارشی مدون و قابل انتشار نمیدید. بهتر است بگویم اینکه هر هیئت بین فصول حفاری مکلف به آماده کردن گزارش و انتشار آن باشد آن زمان بیشتر به رؤیا شباهت داشت. برای تحقق آن نیاز بود برخی سنتهای اشتباه اصلاح شود از جمله اینکه تا پیش از آن به جز سرپرست هیئت، دیگر اعضای گروه حق نداشتند با نام خود مقاله و گزارشی دربارۀ آن محوطه منتشر کنند و این نیازمند تجدیدنظر بود. پس از آن حتی سرپرست هیئت مکلف شد که در گزارش کلی به جز نام خود، نام و نقش همۀ دیگر اعضا گروه را ذکر کند و به این ترتیب همه با انگیزه و فعالانه برای عرضۀ نتایج کارشان ایفای نقش کنند.
نکتۀ آخر آنکه بر ضرورت ارتباط هیئت باستانشناسی با جامعۀ بومی محل حفاری تأکید شد. تا پیش از آن معمولا اهالی روستا و شهری که در آنجا فعالیت در جریان بود، «افراد متفرقهای» بودند که وجودشان علیالسویه و حتی مزاحم کار تلقی میشد و میان هیئت باستانشناسی و اهالی آن منطقه یا رابطهای وجود نداشت و یا فضایی سرد و تؤام با سوءظن حاکم بود. مصمم بودیم که هر هیئت باید از ابتدا تا انتها با اهالی حشر و نشر داشته باشد و حتی با زبانی عامهفهم آنان را در جریان نتیجۀ فعالیتها قرار دهند.
در بدو امر همۀ اینها به رؤیاها و خیالاتی میمانست که عملی کردنشان به سادگی میسر نبود. چراکه پیش از آن باستانشناسی سابقهای نزدیک به یک سده داشت و تقریبا نزدیک به دوسوم این مدت هیئتهای ایرانی دست در کار حفاری داشتند و لذا تغییر سنتهای که در این مدت جاافتاده بود دشوار مینمود. لیکن خاطرم هست که وقتی این افکار را با جناب دکتر مجیدزاده مطرح کردم ایشان تقریبا از همهشان استقبال کرد و حتی خودش برخی از این ایدهها را شاخ و برگ و بسط داد و زمینه مناسبی برای تحققشان فراهم کرد. بطوریکه با فاصلۀ کوتاهی طی چند فصل فعالیت در تپهازبکی تقریبا به همۀ این مبانی جامۀ عمل پوشاندند. البته در این مسیر دکتر مجیدزاده تنها نبودند، دکتر ملک شهمیرزادی نیز با این ایدهها موافق و همراه بودند، تاجاییکه من گاه احساس میکردم این دو استاد باستانشناس با همۀ تجربه و پختگیشان همچون جوانان پرشور با هم رقابت میکنند و در به کار گرفتن این تفکر جدید در حیطۀ کارشان از یکدیگر پیشی میجویند؛ دکتر مجیدزاده در تپه ازبکی و دکتر ملک در آق تپه و سیلک.
حضور ارزشمند دکتر مجیدزاده خصوصا در کار بر روی محوطۀ باستانی جیرفت خود را نشان داد. از بدو امر جیرفت بهسبب قاچاق و حفاری غیرمجاز به صورت مسئلهای بغرنج مطرح شد که پژوهش علمی در آن شاید در اولویت چندم قرار داشت. البته بخت یار بود و دکتر مجیدزاده در زمرۀ معدود متخصصین دورۀ آغاز شهرنشینی بودند و محوطۀ جیرفت در حوزۀ تخصص ایشان قرار میگرفت. دکتر مجیدزاده وقتی این مسئولیت را پذیرفت از ابتدا میدانست که در آغاز راهی بسیار سنگلاخ قرار دارد که اول باید رفتارهای غیرعلمی و غیرقانونی را مهار کند تا راه تحقیق علمی گشوده شود و البته این کار برنمیآمد جز از آدم خبرهای چون ایشان. حضور و مدیریت دکتر مجیدزاده در جیرفت در وهلۀ نخست سبب شد که اولا فضای غیرعلمی حاکم بر این محوطه مساعد کار علمی شود. دوم اینکه وجاهت علمی و پشتکار ایشان در معرفی این محوطه و البته اهمیت خود جیرفت سبب شد که نه تنها جیرفت شناخته شود بلکه به عنوان حادثهای مهم در محافل علمی مطرح شود. بدینسان حتی مجلۀ آرکئولوژی در فرانسه، که در زمرۀ نشریات معتبر باستانشناسی است، یافتههای ایشان در جیرفت را به عنوان بزرگترین رویداد علمی باستانشناسی در نیم سدۀ اخیر در دنیا معرفی کرد و و این فرضیه خطیر که سرِ پیکانِ تمدن از درون فلات ایران به سمت بینالنهرین است و نه بالعکس که تا پیش از آن با شایدها و اگرهای فراوان زمزمه میشد، پذیرفتهتر شود. سوم اینکه حضور ایشان در جیرفت و در فضایی کاملا نامساعد به ترتیبی بود که توانستند جامعۀ بومی را پشتیبان و حامی فعالیت خود کنند، بطوریکه خاطرم هست که در آن زمان حتی خیابانی در شهر جیرفت را به نام ایشان نامگذاری کردند و یا نمونههایی از آثار جیرفت را در اندازههای بزرگ در میادین شهر نصب کردند و همۀ اینها گواهی میداد که ایشان موفق به ایجاد سرمایۀ اجتماعی در جیرفت شده بودند.
متأسفانه در دولت قبل فعالیت علمی میدانی ایشان تعطیل شد و جامعۀ علمی ما را از فعالیت و حضور ایشان محروم کرد. بیشک اگر حضور فعال ایشان ادامه مییافت امروز دستمان از بسیاری جهات پرتر بود. متأسفانه دورهای که ایشان میتوانست حضوری جدی داشته باشد را از دست دادیم و با توجه به شخصیت بینظیر علمی و حرفهای ایشان، شاید امروز دیگر برای جبران مافات دیر باشد. هرچند خوشبختانه ایشان در این مدت بیکار نبودند و وقتشان را صرف تدوین کتابی دربارۀ یافتههای علمیشان دربارۀ جیرفت کردند که به زودی منتشر خواهد شد. دکتر مجیدزاده را باید در زمرۀ نادرهکاران عرصۀ باستانشناسی دانست و آرزو کرد که راهشان پررهرو باشد. بنده نیز به سهم خود دعا میکنم سایهشان بر سر باستانشناسی کشور مستدام باشد.
یادداشتی که به مناسبت نکوداشت دکتر مجید زاده در دیماه ۱۳۹۶ نوشته شد.