«دیگی که برای من نجوشه، سر سگ توش بجوشه»، «تا فردا کی مرده و کی زنده»، «من نباشم میخوام دنیا نباشه» و «بهشت آنجاست که آزاری نباشد، کسی را با کسی کاری نباشد» و … از جمله مثلهای رایجی است که احتمالا تا کنون بارها به گوشمان خورده و یا خود آنها را به کار بردهایم. در جامعهای که چنین مثلهایی رایج است، باید انتظار شرایط وخیمی را داشته باشیم؛ جایی که هر کس در آن صرفا به منافع شخصی خود یعنی منافعی که حداکثر در طول عمر خودش موضوعیت دارد بها میدهد. جامعهای از هم پاشیده و متفرق که در آن انتفاع هر کس به معنی متضرر شدن دیگران است؛ جامعهای که آینده در آن بیمعنی است و همه به مبتذلترین شکل در پی سوءاستفاده از اکنوناند. اندکی با خود بیاندیشیم؛ آیا بدین ترتیب اصلا چیزی به نام «جامعه» با معنی است و یا ما صرفا با جمعیتی از افراد یا حداکثر تعدادی خانوار سروکار خواهیم داشت که در یکجا زندگی میکنند. آیا بر این جمعیت آشوبناک میتوان نام «شهر» گذاشت؛ مگر شهر انباشتی از واحدهای مسکونی و تجاری و خیابان است. مسلما اینطور نیست. شهر آنجایی است که بندهایی نامرئی از حقوق و قوانین و بعد اخلاقیات و بالاتر از آن اهلیت و تعلق خاطر، افراد و خاندانها و محلات را به هم متصل میکند و برای آنان سرنوشتی مشترک رقم میزند. در یک «جامعه» در معنای واقعیاش، همۀ افراد در سود و زیان یکدیگر شریکند. در جایی که همه ضربالمثلها اینچنین است اصلا جامعه در هیچ مقیاسی نمیتواند منعقد شود. بنابراین مطمئنا این یک روی سکه است.
روی دیگر سکه مثلهایی از جنس دیگر است؛ مثلهایی چون «دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند»، «تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز» و یا «از هر دستی بدهی از همان دست میگیری»، «این جهان کوهست و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا» و … . که به خوبی حکایت از نوعی همبستگی اجتماعی میکند. این نوع مثلها دلالت بر درکِ نوعی وابستگیِ حقوق و منافع خصوصی با حقوق و منافع عمومی دارد. در جایی که این قبیل مثلها جاری است پنداری همه متذکرند که تنها راه تأمینِ منافع شخصی، رعایت منافع عمومی است و بالعکس.
نمیتوان پذیرفت در آن واحد در جامعهای هر دو گروه از مثلهای فوق خریدار داشته باشد. این دو قبیل از مثلها، مبین دو قسم احوالات یک جامعه است؛ در ادواری که احوالاتِ خوشِ مدنی در جامعهای غلبه دارد و در واقع ما با موجودیتی تحت عنوان «جامعۀ شهری» مواجهیم، بیشتر مثلهایی از جنس دوم را میشنویم؛ این مثلها در مرتبۀ کلام باقی نمیماند و در جامعه جاری میشود و امور مختلف به نوعی حکایت از عمل کردن به این حکمتها دارد. در عوض مثلهای گروه نخست مربوط به برهههایی است که احوالات مدنی ناخوش است؛ و هر کس در پی آن است که گلیم خود را از آب بکشد.
احوالات هیچ جامعهای یک طور باقی نمیماند؛ اصلا «احوال» به معنی امری است که دائما در حال «دگرگونی» است. جامعه نیز مانند موجودی زنده، ادواری از سلامتی و بیماری را پشت هم طی میکند. خوشبختانه در زمانۀ بیماری نیز ردپا و نشانههایی از دوران سلامت جامعه باقی میماند و نشان میدهد که حال جامعه همیشه به یکسان نبوده است و جای امیدی هست؛ یکی از این نشانهها «وقف» است. از جامعۀ بیماری که تنها مسئلهاش زنده بودن و رساندن امروز به فرداست، نمیتوان انتظار داشت که به ذهنش خطور کند که بنیادی چون «وقف» را پی بریزد. وقف نهاد مدیریتی و اقتصادی طولانیمدت است که به مالک اجازه میدهد مالش را تا سدهها پس از درگذشتش مدیریت کند. رونقِ دستگاهِ وقف مربوط به دوران سلامتی مدنی است و در ایام بحران مدنیت، وقف افول کرده و نه تنها کسی چیز تازهای وقف نمیکند بلکه حتی بیم آن میرود که موقوفات قبلی نیز در معرض تهدید وقفخوری قرار گیرد.
در شرایط بحران مدنیت، همیشه حقوق خصوصی و عمومی متعارض است؛ یعنی دفاع از حقوق شخصی به معنی تعدی به حقوق عمومی است و برعکس؛ به سخن دیگر نتیجه همیشه برد- باخت است؛ برای اینکه خود انتفاع بریم ناگزیریم به شهرمان صدمه بزنیم و یا رعایت حقوق شهر به معنی ایثار است یعنی باید خودمان از سودی چشم بپوشیم و متضرر شویم. اساسا در شرایط بحران مدنیت واژۀ «حق» تداعیکنندۀ حقوق خصوصی است و کسی با شنیدن این اصطلاح به یاد حقوق عمومی نمیافتد. درحالیکه در تفوقِ مدنیت شاهد سلسله مراتب حقیم؛ چه به لحاظ زمانی (کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت)، چه موضوعی (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و …) و چه مقیاسی (شخصی، بومی، ملی، منطقهای و جهانی). اگر در این شرایط کسی صحبت از حق کند میتوان از او پرسید که به کدام مرتبه از حق نظر دارد. اساسا در زمینۀ مدنی رعایت حقوق در مرتبۀ کوتاهمدت و خصوصی، منافی احقاق حق در مراتب بلندمدتتر و عمومیتر نیست بلکه متضمن آن است.
شهر مهمترین صحنهای که در آن به وضوح میتوان خوشاحوالی و یا ناخوشاحوالی مدنی را تشخیص داد. این موضوع چه در رفتار اهل شهر و چه در رفتار مدیریت شهری ظهور دارد. در شرایط بحران مدنیت کمتر کسی دغدغۀ محدودهای فراتر از حدود اربعۀ خانۀ خود را دارد و برای همین شهر عرصۀ «بیرون» یا «بیگانه» و «ناامن» است، در برابر محیط خصوصی که «درون»، «آشنا» و «امن» است. در این شرایط اگر شعار «شهر ما خانۀ ما» شنیده میشود، بیشتر از سوی مدیریت شهری است و نه از سوی اهل شهر. پنداری مدیریت شهری خود را صاحبخانه میداند و شهروندان اجارهنشینان شهرند. شهروندان شهر را از آن خود نمیدانند و احساس حقی بر شهر خود ندارند.
به هر میزان که بحران مدنیت فروکش میکند، دایرۀ احساس حق نیز از «خانۀ من»، «خانوادۀ من»، «کوچۀ من» و «محلۀ من» به مقیاسهای بزرگتر تسری پیدا میکند تا آنجاکه شهر و همۀ سرزمین را فرامیگیرد؛ و اینجاست که «شهر من» بامعنی میشود. در عین حال هرقدر احوال مدنی بهتر و بهتر میشود، به همان میزان کیفیات مجردتر اولویت و اهمیت پیدا میکند. عصر بحران مدنیت دورۀ سیطرۀ کمیات است. لذا احوال خوش مدنی، مردم را به یاد حقِ خود بر امور کیفیتری میاندازد؛ شهروندان دیگر حق خود بر شهرشان را منحصر به روانیِ ترافیک و یا آسفالت مناسب معابر نمیدانند، بلکه بیش از آن متقاضی کیفیات و حفظِ عطر و طعم شهرشان هستند؛ اصوات خوش، مناظر بدیع کوهستان، درختان، خاطرات شهر و … در زمرۀ کیفیاتی است که شهروندان به تدریج به آن توجه نشان میدهند و خود را مالک آن احساس میکنند. طبیعتا هر چیزی که خللی در این کیفیات وارد کند اهل شهر را به واکنش وا میدارد.
حق برای اینکه به لحاظ قضایی قابل احقاق باشد باید بتوان پاهایش را بر زمین استوار کرد. باید معلوم باشد که کجا این حق مراعات شده و در کجا به آن تجاوز شده است؛ در عین حال هرقدر حق عمومیتر و کیفیتر میشود، کمتر قابل اندازهگیری و احصا خواهد بود. مثلا سخت است تصور اینکه طی قانونی حق مردم شهر تهران بر منظرۀ کوههای البرز مسجل و مدیریت شهری مجاب به مراعات آن شود. لیکن هر قدر مدنیت استوارتر شود این قبیل حقوق نیز قوۀ نظارتی و اجرایی قویتری مییابد؛ چرا که اهل شهر خود محکمهای ترتیب میدهند و خود هم در جایگاه شاکی و هم در جایگاه قاضی، خاطیان را محاکمه میکنند. هرقدر مدنیت غلبه پیدا کند، حق قابل دفاعتر میشود؛ یعنی اهرمهای حمایتی و تدافعی ایبسا مستحکمتری از چیزی که قانون متضمن آن است، پدید میآید. به این ترتیب وقتی کسی چون حافظ میگوید:
خوشا شیراز و وضع بیمثالش/ خداوندا نگهدار از زوالش
دربارۀ آن کیفیات مجرد و در واقع عطر و طعمی سخن میگوید که متضمن شیراز بودن شیراز است و نه فقط اهل شیراز که همۀ اهل این سرزمین نسبت به آن محقاند. خصوصا وقتی اینگونه بر زبان و قلم حافظ شیرازی جاری میشود، این حق تبدیل به امری بیزمان شده که متعلق به نامدگان و رفتگان است. حتی این بیت میشود هدف و قبلۀ ما و وقتی عزم شیراز میکنیم قصد میکنیم به این «جایی» که حافظ گفته برویم.
آنچه مسلم است نمیتوان از شهری که هنوز قلههای مدنیت را فتح نکرده، انتظار داشت که در همۀ مناسبات از حقوق خصوصی و کوتاهمدت برای احقاق حقوق بلندمدتتر و عمومیتر صرفنظر کند. نمیتوان از جامعه خواست که ایثار کرده و ریاضت پیشه کنند. ولیکن وقتی بدانیم اکنون شهرمان در طیفِ نسبت حق و مدنیت در کجا ایستاده، معیاری در دست خواهیم داشت که میتوانیم با آن صحت و سقم رویدادهای اطرافمان را بسنجیم. آن رویدادهایی که در پس آن اندیشۀ منافع کوتاهمدتتر و خصوصیتر از جایگاهی است که از شهرمان توقع میرود، معنایش این است که سوداگرانه است و در عوض آن رویدادهایی که در پس آن دغدغۀ حقوق بلندمدتتر و عمومیتر از آنچیزی است که از جایگاه کنونی شهر انتظار میرود، معنایش این است که بلندپروازانه است. نه رویکرد سوداگرانه مطلوب است و نه بلندپروازانه. واقعبینی از هر دوی اینها بهتر است؛ یعنی باید از هر شهر انتظار رویدادهایی متناسب با احوالاتش را داشته باشیم.
در شهر تهران، پس از چندین دهه زمستان مدنی، به تدریج شاهد آغاز بهار مدنیت هستیم؛ خوشبختانه مردم دیگر اجارهنشینان شهر نیستند بلکه آنان خود را مالکین تمام عیار شهر میدانند و نسبت به جزئیترین رویدادهای گذرنده در شهر حسّاس شدهاند. شهر تهران پس از چندین دهه به معنی واقعی «اهالی»ای پیدا کرده است؛ کسانیکه خود را متعلق به تهران و تهران را متعلق به خود میدانند. به این ترتیب بهتازگی میتوانیم بگوییم به تدریج شعار «شهر ما خانۀ ما» بیانِ حال اهل شهر شده است و مدیریت شهری به مقام اصلیشان که همان خدمتگزاران شهرند بازگشتهاند.
یادداشتی برای پروندۀ «نیک و بد تهران» در شمارۀ ۶۲ هفتهنامۀ کرگدن، ۲۵ شهریور ۱۳۹۶.