تهران به مثابۀ کاغذ باطله!

کاغذ برایمان در حکم نامه‌های اداری است؛ بی‌گمان تا آن نامه‌ها معتبر است باطله شمرده نمی‌شود، ولی ارزشش جاودانی نیست. شاید خوب باشد بگوییم چنین کاغذهایی ارزشی میان‌مدت و کارکردی در زندگی ما دارد. تا حد ممکن تمیز و پاکیزه حفظشان می‌کنیم و مراقبیم که خللی در موجودیتشان وارد نکنیم تا گرفتار پیامدهای بی‌اعتبار شدن آن نشویم.
1394/09/24

فرض کنید کاغذی داریم که در آن نوشته‌ای هست، درصورتیکه کاغذ را باطله بدانیم در شرایط اضطرار و فوریت ممکن است در گوشه‌ و کنار سفید آن چیزهایی یادداشت کنیم. در این حالت معمولا نه تنها به محتوای بخش‌های از پیش نوشته شده و نظم و ترتیبشان کاری نداریم که آنها را مزاحم می‌دانیم که اگر کمتر بود و یا اصلا نبود کار ما راحت‌تر بود. به عبارت دیگر کاغذ باطله تنها از جهت سفیدی‌هایش برای ما اهمیت دارد و نه از جهت محتوایش. به همین خاطر چنین کاغذهایی، اگر فضای خالی‌ای برای نوشتن مطالب اضطراری نداشته باشند، از حیز انتفاع خارج و دور انداخته می‌شود.

حالت دومی را تصور کنیم که کاغذ برایمان در حکم نامه‌های اداری است؛ بی‌گمان تا آن نامه‌ها معتبر است باطله شمرده نمی‌شود، ولی ارزشش جاودانی نیست. شاید خوب باشد بگوییم چنین کاغذهایی ارزشی میان‌مدت و کارکردی در زندگی ما دارد. تا حد ممکن تمیز و پاکیزه حفظشان می‌کنیم و مراقبیم که خللی در موجودیتشان وارد نکنیم تا گرفتار پیامدهای بی‌اعتبار شدن آن نشویم. اگر بخواهیم چیزی به آن اضافه کنیم چون اذعان داریم که آنچه در آن نوشته‌ شده حساب و کتاب و منطقی دارد خود را موظف می‌دانیم که منطبق با آن منطق باشد و از اشتباه بپرهیزیم.

حالت سومی را هم می‌توان تصور کرد؛ رفتار ما با کاغذهایی که برای ما فارغ از ارزشی عملکردی، ارزشی معنوی دارد مثلا دست‌نوشته‌ای قدیمی که میراث عزیزی برای ما است. هرچند ممکن است مندرس و بعضی جاهای آن ناخوانا باشد یا افتادگی‌هایی داشته باشد لیکن این مسائل چیزی از ارزشش نمی‌کاهد. به جز صورت ظاهرش محتوای آن نیز برای ما عزیز و محترم است؛ دائما تلاش می‌کنیم آنچه نوشته شده را بفهمیم و افتادگی‌هایش را مبتنی بر فهممان از قسمت‌های موجود اصلاح کنیم. البته بدیهی است که کوچکترین دخل و تصرف و اصلاحی در این کاغذ را منوط به حفظ و احیای محتوای آن می‌خواهیم و تا مطمئن نشویم که صلاحیت این دخل و تصرف را داریم در آن دست نمی‌بریم چرا که احساس می‌کنیم این مسئولیتی سنگین است و به خاطرش باید پاسخگوی گذشتگان و آیندگان باشیم.

سه حالت فوق می‌تواند مثالی باشد برای انحاء برخورد اهالی یک شهر با شهرشان. وضعیت شهر تهران و همۀ مشکلاتش فقط و فقط به خاطر شیوۀ برخورد با آن از نوع اول است. هر کدام از ما و در هر مرتبه‌ای شهر را به سان کاغذ باطله‌ای می‌بینیم که اضطراری ما را مجاب کرده است که در قسمت‌های سفید آن، بی‌توجه به صورت و محتوای زندگی جاری در متن شهر، دخل و تصرفی کنیم؛ از کسی که آشغالش را در خیابان می‌ریزد تا کسانیکه ساختمان‌هایشان را بی‌توجه به منظر عمومی شهر هرطور که بخواهند می‌سازند و حتی نهادهای دولتی که با اقدامات نابجا بخشی از شهر را زیر و رو می‌کنند! بخش‌های پر و نوشته شده در شهر برای دخالتهای ما در حکم مزاحم است. مسلما آنچه پدید می‌آوریم دردی از خواستهای جمعی و طولانی‌مدت ما دوا نمی‌کند و فقط پاسخگوی نیازهای شخصی و کوتاه‌مدت است. منظور از «شخصی» هم مقیاس شخصیت‌های حقیقی و حقوقی ذی‌نفع در شهر است؛ در واقع تضارب منافع در شهر تهران سبب شده است که جامعه بیش از اینکه «مدیریت شهری» را در جایگاه «بسترساز» و «محلل» به جا آورد آن را به سان «شهروندی» بداند که تنها منافع خودش را دنبال می‌کند و معمولا در اذهان عمومی، رسیدنِ این نهاد به منافعش، به معنی متضرر شدن بخشی از شهر و شهروندان است! در اثنای این رفتار با شهر وقتی با مدیران و برنامه‌ریزان شهری سخن می‌گوییم معمولا پر کردن سفیدی‌ها را تنها راه چارۀ حل مشکلات بحرانی و اضطراری می‌دانند. لیکن وقتی تصورشان از شهر ایده‌آل را توضیح می‌دهند معمولا شهر خوب را از نوع کاغذهای دستۀ دوم می‌بینند. شهری که مطابق با طرح‌های جامع و تفصیلی پیش می‌رود. شهری تمیز و پاکیزه و صحیح به لحاظ عملکرد و سرانه‌ها و … .

در این میان تنها چیزی که موضوعیت ندارد مواجهه با شهر از نوع سوم یعنی به سان متنی ارزشمند است که جای‌جای آن برای ما حاوی خاطره و ارزش‌هایی است که دستاورد «زندگی» در طی تاریخ است و رؤیای این زندگی در آن رسوب کرده و باقی مانده است. شهری واجد عطر و طعم که فقط در آن پاسخ مسائل عملکردی زندگیمان را نمی‌یابیم بلکه لحظه‌لحظه بودن در آن به ما احساسی از اصالت می‌دهد. مسلما در چنین شهری به دنبال فضاهای خالی برای دخل و تصرف و رفع حوائج روزمره نیستیم بلکه تا مطمئن نشویم آنچه می‌سازیم به ارزش‌های آن نمی‌افزاید، دست به تصرف در آن نمی‌بریم. برای چنین شهری است که می‌شود دلتنگ شد، قدم زدن در کوچه و خیابان‌های چنین شهری است که دل آدم را باز می‌کند و خلاصه چنین شهری است که «دل» را مخاطب قرار می‌دهد. تنها با داشتن چنین رؤیایی از شهر چه در مقیاس اشخاص و چه در مقیاس مدیریت شهری است که نیازهای عملکردی شهر نیز به تدریج حل می‌شود. اصلا تعلق خاطری که به چنین شهری داریم سبب می‌شود بسیاری از نارسایی‌های عملکردی‌اش را هم ببخشیم. به این امید که شهروندان و از آن مهمتر نهادهای مدیریتی رؤیای چنین شهری در سر بپرورند.

یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۲۴ آذر ۱۳۹۴

پست های مرتبط

سامانه عصبی جامعه فعال شده است
هیچ نامی بی‌حقیقت دیده‌ای؟
دعوت به شکیبایی
ژنوم شهر؛ فصل مشترک یا روح اختصاصی
شخصیت شهر چند می‌ارزد؟!
جای خالی پلاسکو را چگونه پُر کنیم!
بی‌آسمانی
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻫﻞ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ، ﻣﺸﻖِ ﺍﺭﺯﺵ ﻛﺮﺩ
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻫﻞ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ، ﻣﺸﻖِ ﺍﺭﺯﺵ ﻛﺮﺩ